هری پاتر فعلا تعطیل... چیز میز زیاد هست واس گفتن
خيلي حس خوبيه وقتي چيزي به آدم اثبات ميشه... وقتي باور ميكني كه يه چيزايي واقعا وجود داره... وقتي كه ميبيني هستي و اين خودش يه باوره برات! يا ميتوني دوس داشته باشي و دلت ميخوادخيلي چيزا رو تكذيب كني. حس بهتر اونه كه ديروز متولد شي! يه عالمه سورپرايز كه حتي تو خوابم نميتوني ببينيشون! مهم اينه كه درست تصميم بگيري! درست فكر كني! درست زندگي كني! يا بخواي كه اين شه! اراده خودش خيلي مهمه... هرچند كه تازگيا حس نميشه! من هيچكيو بازي ندادم! باورشون كردم... فكر كردم، فكر كردم، فكر كردم! يكي ميگفت واسه شادي نياز نيس دنبال دليل باشي ولي اگه بازم نيازي بود، من هرگز دنبالش نميرفتم! آخه دليل از اين بهتر كه چندتا آدم دورتن كه دوسِت دارن؟ كه دوسِشون داري؟ كه برات حرف ميزنن و به حرفات گوش ميدن! حتي اگه بهشون گوش ندي... حتي اگه ذهنت درگير بازيِ خودت باشه، حتي اگه بخواي، ولي نتوني! اينجور موقع ها هم بهت نميگن كه نخواستي و نشد! تشويقت ميكنن... بهت كمك ميكنن... و تو همينطور بيش تر دوسِشون داري! اونقدري كه خيلي زياده! حس بديه اگه جواب خوبياشونو بَد بِدي! عذاب وجدان ميكشه منو اگه اونطوري كه ميخوايم نشه... خوشحالي از اينكه اومدي تو وبلاگت داري مينويسي؟ مرجان؟!!! خوبه اگه صدام كني! ولي هول ميكنم... فكر ميكنم اتفاق بدي افتاده... يه خورده لحنتو آروم تر كن! آروم تر صدام كن... خيلي خشنه اين مدلي. دعا ميكني ديگه نترسي... كلي آدم دورت هس! از همه مهمتر اينكه تو خدا رو داري... بازم همه چي ميگذره! و تو اصن نميفهمي... به همه ميگي كه ميخواي بفهمي، اما نميشه! حالا جواب منو چي ميخواي بدي؟! نميشه؟ نشد؟ چطور ممكنه آخه؟!!! هنوز خيلي چيزا رو باس ديد، باس شنيد! هنوز مونده تا بفهمي! تا بزرگ شي! اونايي كه تو ميخواي ببينيو منم ميخوام! يه زمان خيلي دورترم ميخواستم كه نشد... اما دوباره دلم ميخواد برسم به خواسته هام. پستاي قبليتو ميخوني... ناراحت شدي؟ چرا آخه؟! خودت نخواستي... مقصرم نبوديا! بالاخره گاهي وقتا دچار اشتباه ميشيم... ديگه از اين حرفا گذشته، يه فكر جديد كن! خيال نكن. فقط فكر كن، تصميم بگير! بذار خودت باشي... بذار خودت از خودت بخواي. اونوقته كه ميتوني برگردي، سربلندتر از هميشه... بعد دوباره همون آدما ازت استقبال ميكنن... بهت قول ميدم كه هيچ چيز عوض نشه! چوبدستي جادويي؟!!! جالبه... معنيه همه ي حرفايي كه گفتم و شنيدم؟! تموم فكرايي كه به سرم زد؟ همش تو دو تا كلمه خلاصه شد؟ با يه علامت سوال و 3 تا علامت تعجب پشتش؟! بازم برات فرقي نميكنه... يهو به خودت مياي مي بيني ديگه دير شده... تصميماتت رو هواس... خودت رو هوا... زندگيت رو هوا... و همين هواست كه تو رو زنده نگه داشته! پا فشاري نكن! هيچ قانوني وجود نداره كه بشه روش قضاوت كرد، اگه بخواي محاكمه هم بشي؛ خودتي و خودت... خودت ميشي قاضي! خودت ميشي شاكي! خودت ميشي وكيل، خودت متهمي؛ خودت از خودت دفاع ميكني، يا حتي ميتوني با وكيل هم مشورت كني! آخرشم يه حكمي ميدي ديگه؛ چه درست، چه كاملا غلط! چوبدستي جادويي! يه زماني ميخواستم به آدما چوبدستي جادويي هديه كنم، حالا ديگه نميخوام... همين كه خودم دارم كافيه... چون حالا من ميدونم كه چي بود و چي هس! پس به بقيه پيشنهاد نميكنم، حتي اگه خوب باشه... صورتي اومدم... چقدر قشنگه وقتي رنگ داشته باشي! وقتي صورتي باشي... ميرم... ولي زودي ميام... صورتي ميام! آخه ديگه چيزي نمونده! عيدو عرض مي كنم! شعرِ من بود آن طنين، من خود ز خود آواره ام شعرِ من كز نام تو، سازد صداي سازها ذوقِ من طفلي مباد، هستم به كار خود مجاب ذوقِ من ديگر نشايد، گويمش از رازها عشقِ من از من مخواه، من با تو راه چاره ام عشقِ من كمتر مبين، بسيار ديدم نازها رقصِ من با من رود، از من كناري تو مرو رقصِ من موضوع نبايد، دانم اين آوازها هوشِ من عيبش مگير، مانده ز جايي بي گمان هوشِ من اندك مگو، پرواز دادم بازها خوش گذشت... متنفرم از اين روزاي آخر سال، از سال جديد، از اين همه تحرك و نشاط، بابا مگه آخه چه خبره؟ عيده!!! همه مثه برج زهرمار! همش به فكره سال جديد، حوصله ي خودشونم ندارن... بابا مگه چه خبره؟ عيده!!! از الان مهمون دعوت ميكنن، يه چنتايي رو ميشناسم كه دوماديه برادرشونه... بابا مگه چه خبره؟ عيده!!! _ چته؟ _ نميدونم! _ چرا؟! _ نميدونم! يكي نيشسته اونور تر... هه هه! قربونش برم از من شادتره... بلند ميپرسم: بابا مگه چه خبره؟ _ عيده!!! _ انشالله به سلامتي... _ تو ديه چرا؟ _ منم مثه تو!!! _ نه واقعا چرا؟ _ آخه عيده!!! برو تا فحشت ندادم... امسالم مثه پارسال، مثه هرسال... بازم عيد شد، كاش نميشد! امروز كه يهويي مامانم با بي ميلي تموم خبر مرگتو بهم داد، تلفن زنگ زد، بابا برداشت، اصل مطلبو گرفتم، چند بار بلند پرسيدم: اتفاقي افتاده براش؟ مامانم: نه، فقط يكم بد حاله! مرجان: مطمئني مامان؟ مامانم: آره! فقط همينه! (از چشاش ميخوندم چي شده يه مدت گذشتو هركي مشغول كارش شد. يهو دوباره مژگان (خواهرم) پرسيد: حالا چي شده؟ مرجان: اصن زندس؟ مژگان: خب چرا نميگيد اگه چيزي شده؟ مرجان ( ديگه داره داد ميزنه مامانم: آره، تقريبا!!! حتي الامكان سعي ميكردم طبيعي باشم، نميخواستم گريه كنم، ولي خودم ميدونستم تو دلم چه خبره! ديگه نتونستم، بلند شدم! همون اميدي كه به زنده بودنش داشتم دلمو آروم ميكرد... بعد از يه مدتي دوباره اومدم، گفتم: مامان! حالش چي شد؟ مامانم: گفتم ديگه! فوت كرده!!! رامو كشيدمو رفتم؛ تازه ميخواستم نماز بخونم براش اما بي فايده بود! نماز خوندم، اينبار ديگه واسه شادي روحش... خدا رحمتش كنه! يادش بخير... چقدر زود گذشت، چقدر زور بزرگ شدم... روحت شاد... آن صدا کو که همواره ز من ساطع شد؟ به زمین گشت پیاپي بر ایمان و ندا باز هردم برسم سوي صداي خويشتن آن ندا كو كه هر لحظه ز من مانع شد؟ آن تجلّي به كجا رفت، به شوقم سوزم بروم از ره تو، تا كه غرورت هردم بدمد در تب من، از دم والاي نگاه مي رسم، رهگذرم، كو مه جان افروزم؟ من همان برق نگاه تو شدم به كجا بودم اين همه، اكنون به كجام؟ اگرم دين نبود شاهد راهم امروز، به قضاي تو چنين عابد راه تو شدم! خوشحالم امشب؛ هنوز هموني... همونقدر صميمي، حس خوبي دارم، خدايا... خيلي انرژي بهم داد، خدايا... خدايا... خدايا... تو هم مبارك كن! اما من فقط دیوونه... بد شد... بد شد که فقط نگاه کردم این چند روز... امسال دسته هم ندیدم... دوس داشتم می بودم این چند روز... توی فضایی که دردمو ساکت میکرد... اما نشد... آزار دهندس!!! آزار دهندس که هر کی میاد میگه التماس دعا... رفتی حرم فراموش نکن منو... اونوقت منم بهش میگم باشه هر وقت... دیشب یهو خواستم... نشد ولی... اما مهم خواستن بود... از تو هم مرسی... یادی نکردی از ما... اما من بازم یادت می کنم... کاش دسته می دیدم... دلم تنگ شده... اینقدر این چند روز یاد خاطرات کردم که خودم شدم خاطره... قبلشم بودم... واسه خیلیا! همین چند مین پیش... یاد ۴ سال پیش افتادم... وای خدا! منم بلد نبودم... عوضش کمکم کردی... این ایام تسلیت باد... من دوست دارم بگم ازشون! از همشون. همه چی از اونجایی شروع شد که دفتر دبیرستان به مناسبت قدردانی از خرخونیه اون کلاس پیش تجربی پشت در كلاسشون تقدير نامه چسبوند فكرامونو گذاشتيم رو هم و نتيجش ايني شد كه ملاحظه ميفرماييد: كل ملت ميگن خب درس بخونين اين كارا چيه؟! تازه ايني كه شما ملاحظه ميفرماييد در كمال تواضع و فروتني نوشته شده. خوده ابن سينا گفت كه چنتا از رفيقاشم تو نوشتنش همكاري كردن... بنده هم اين عكسو گذاشتم تا همه بدونن ما كي هستيم!!! خدا مارو حفظ كنه! من اينبارم لي لي بازي كرديم... من و سحر و زهرا و سارا... مهنازم ناظر بود... جاتون خالي... اوليه از كنارمون رد شد گفت: مثه دبستانياااا!!! منم گفتم: شايدم كمتر.... متاسفم برات دختر اول دبيرستاني!!! راستي... عيد غدير خم هم مبارك... آسمان را امشب به چراغ آويزند... به زمين پي در پي موج ها ميريزند... باز اينبار مهتاب دم ز ولايت گويد... ذكر ملائك را باز به علي آميزند! بدرود
كلي جمله ي قشنگ كه ميتوني ازشون كتاب بنويسي!
اينجا ديگه نميتونم بگم " عوضش دلت گرمه كه خودت خواستي" چون خودت نخواستي و مجبور شدي. اين درست مال وقتيه كه هيچكي نميخواد دخالت كنه... همه ميترسن اشتباه بگن، اشتباه بري، اشتباه بخواي!![]()
تو همه ي اين چند ماه كه تو مريض بودي،
من واست دعا كردم...
اما صلاح خدا يه چيز ديگه بود!
تموم خاطراتت از جلوي چشم رد شد.![]()
انگار با مامان كار داشتن. مامان امتناع ميكرد از صحبت كردن
با اوني كه پشت خط بود، بالاخره تلفنو گرفت... ميدونستم يه اتفاقي افتاده كه نميخوان من بدونم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
): راس ميگه! مرده؟![]()
![]()
هنوز يه ذره اميد واسم مونده بود،
فقط واسه اينكه مامانم گفت تقريبا
... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوسش داشتم، شاد و سرزنده بود... جوونه جوونه! ![]()
چقدر زود از بين ما رفتي!![]()
![]()
چون تو هم خوشحالي...
تو ۲ ۳ بار خوشحالي(
) ولي من فقط چون تو خوشحالي، خوشحالم! ![]()
ولي انگار نيستي!
خيلي خوبه! دوسش دارم! حسمو! اونم دوسم داره! چون منم كه مرجانم! دختر خوبيم! تو هم خوبي... تو هم دوس دارم!
تو كه ميدوني من چندتا خواب ديدم كه نياز دارم بهشون...
تو كه ميدوني كاش ميشد برآورده شن...
تو كه ميدوني مرجان چقدر دوست داره... ![]()
منم ميدونم كه تو منو دوس داري...
تو ما رو دوس داري!
ما هم تو رو! ![]()
تو همين مدت كوتاه... و رفت
بايد ميرفت
!!!
امشبم اگه بشه ديگه تكميلم...
اصن مهم نيس امتحان فيزيكمو بد دادم...
مهم اينه كه من، تو، اون... ماا (
) خوشحاليم ...
پس ميخوايم...
من ميخوام... خواب!!! ![]()
تو ميدوني كه من دوس دارم حالشو...
مبارك كن براش!
همه چيو...
زندگيو... ![]()
مبارك كن براش...
امشبو،
فردا رو!
منم ميگم كه مباركــــــــــــــــــــه! ![]()
![]()
تو هم مثه من!
دیوونه...
هم بی خونه...
هم تنها!
![]()
بد شد که کاری از دستم بر نیومد... بد شد که از ته دلم نگفتم... ![]()
یه بار غمی هنوز تو دلمه... دیشب فقط تونستم بیانش کنم... اما نرفت! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
باورم نمی شد تو هم بلد باشی گریه کنی...![]()
تازگیا یاد گرفتم... تو بهم یاد دادی...
از وقتی تو اومدی گریم گرفت... تقصیر تو بود... من رکورد دار بودم...
من به خودم می بالیدم!!!
هنوزم می بالم... با اینکه ازت متنفرم...![]()
واسه همین خوشحالترم![]()
و كلاس ما هم كه از اول سال همش تحقير شده بود به فكر شد تا راه چاره اي پيدا كنه!![]()
![]()
ولي ما اينقدر با تجربه هستيم كه
" وقتي معاونه مدرسه بهمون بگه:(( اگه درس بخونيد از شمام تقدير ميكنيم))... با كمال پر رويي بهش بگيم: دفتر دبيرستان كيلو چنده بابا؟ ما با ابن سينا اينا ميگرديم...![]()
منظور از رفيقاشم همون ذكريا و نيوتن و پاسكال و ارشميدس و لوشاتليه و بقيه رفيقاش...![]()
![]()
و بقيه بچه هاي پيش تجربي ۴۶۱!!!![]()
يه اتفاقي هم افتاد...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام...
نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت
17:50 توسط مرجان| |
صورتيِ صورتي!
نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت
0:48 توسط مرجان| |
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت
1:42 توسط مرجان| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت
20:51 توسط مرجان| |
من واست دعا كردم اما نشد،
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت
18:28 توسط مرجان| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت
21:7 توسط مرجان| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت
2:11 توسط مرجان| |
میدونم...
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت
3:6 توسط مرجان| |
سلام...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت
19:6 توسط مرجان| |



