!...من همان دختر نفرین شده اندوهم
سلام، من، مرجان، ۱۸ ساله... احساس کردی که اینطوری دوس نداری، اصلا خوشایند نیست، یه جور خاصی هستی، از این که دوستتو رنجوندی ناراحتی، نمیتونی تحمل کنی که یه بنده خدایی با یه دونه دیه از همونا سرسنگین باشه... دوباره داری فکر می کنی... چقدر خوبه، نوشتن هرگز تمومی نداره، دوس داری بری تو کلوب شازده بنویسی. دلت می خواد آشتیشون بدی، اینطوری فایده نداره، واسه خودتم بد میشه... همین الان که داری اینا رو می نویسی اس ام اس هم میدی! من نه! خودتو میگم... تصمیم داری اسکایپ نصب کنی که بتونی باهاش بحرفی... دلت واسش یه عالمه تنگیده، هیچوقت از اون روزی که اومد خونتون و یهویی رفت هیچی ننوشتی، یه بغض تو گلوت مونده هنوز، حتی درست باهاش خداحافظی نکردی، حتی واسه آخرین بار بفلش نکردی... همش با خودت میگی که عمرا اگر میخوابیدم تا لحظه ای که باهام بود... آره واقعا! حتی اگه تا شبشم می موند چشم رو هم نمیذاشتم... هی خودتو راضی می کنی که خواست خدا بود... باهاش زیاد حرفیدی اما بهش نگفتی... این یه واقعیته، تو دلت واسش تنگ شده... دوباره اس ام اس... زیاد راجع به حرفایی که می زنی مطمئن نیستی... خوابت گرفته؟! بریم، چون منم خوابم میاد. بعدا بیشتر باهات حرف می زنم... چوبدستی جادویی؟ خاطرات من؟ تا بهتون فکر نکنم خوابم نمی بره... کاش با هم بودیم امشبو! ازت ناراحتم، تو منو می ترسونی؛ چطور باید باور کنم آخه؟ وقتی همه چیز داره بهم میگه که دروغ میگی! من مستحق این همه دروغ نیستم، به خدا نیستم... اینقدر پشیمونم، اینقدر ناراحتم، دوس دارم همه چی عوض شه، دوس دارم دیگه مثه الان نباشه، دوس دارم زود بگذره... دوس دارم زندگی تموم شه... تو منو نگران می کنی عزیزم! اما من هنوزم صورتی ام!!! هنوزم محکم ایستادم! با وجود همه شرایط ناگوار و استرس هایی که داشتیم این یکی هم درست از آب در اومد... خدا رو شکر... موضوع اصلی اینه که شرایط ناگوار هر چیزی و شامل میشه... بی خوابی شبونه و خستگی مدام، استرس ناشی از خوب از آب در نیومدن کار، نداشتن وقت واسه سر خاروندن و از همه مهمتر واسه تو! وقتی که فرصتی نداری واسم، این میشه که انگاری تو وجودم میره که منم خیلی گرفتارم، بد هی به خودم تلقین می کنم و اونوقت می بینی که به کل فراموشت کردم! یادمون باشه، باس قدر لحظه ها رو بیشتر دونست... با تو هم هستم مرجان! اعصابمم خورد نیس، دلم میخواد زمین بیشتر از اینی که هست سفید باشه!
ديروز من با يه دنيا آرزو خودم و سركوب كردم...
و اگه فردايي تو راه باشه، اميدوارم هرگز دلتو نشكونم!
هميشه باور داشت، منم كم كم باورش كردم...
اولش مثه اينه كه فقط داري يه آبنبات چوبي و ليس ميزني... از همونايي كه هميشه دوس داري. خيلي شيرينه، خيلي خوشمزس! يادت مياد كه اون وقتا تو جيبات 3 4 تا داشتي كه يكيش هميشه واسه پسر كوچيكه همسايه بود... دستش تو دستته و داريد ميچرخيد... به سقف سالن نيگا ميكني، يه لحظه چشات سياهي ميره، اما دستشو ول نميكني، ميترسي كه پرت شي...
بقيه دارن به ما نيگا ميكنن... دوتايي جيغ ميكشيم، از ته ته دلمون... و خوشحاليم! به معناي يه آبنبات چوبي خوشحاليم... و دلت مي خواد فحش بدي! اينقدر زياد فحش بدي كه همه بهت بگن بي ادب! و ديه نمي دوني دلت چي مي خواد... اين دلته كه ميگيره! حالا جفتتون باور داريد: " دردي كه آدمو نكشه، اونو قوي ميكنه! " اينم طعم همون آبنبات چوبي و داره! اولش كه ميگي: نماز شام غريبان چو گريه آغازم* به مويه هاي غريبانه قصه پردازم! بعدم هنوز يكي داره صدات ميزنه: - نمياي؟ * نه عزيزم تو برو! - چرا آخه؟! اينطوري تنهام من! * باشه پس صبر كن الان ميام... فقط واس خاطر اينكه تنها نباشي! - مرسي... مي دونستم! اينبار ديگه چي شده؟! صدا قطع شد... تيك تاك... تيك... تاك... تيك... تاك... ساعتتو فراموش كردي! فوري بر ميگردي، بدون هرچيزي ميتوني، اما اگه ساعتت همرات نباشه مثه اين ميمونه كه قلب نداشته باشي! از پله ها ميري پايين... اينقدر خسته اي كه پاتو ميكشي، اما نخواستي ناراحتش كني! اون اتاقك كوچيكم توش يكي بود انگاري، شايدم چند نفر بودن! اي واي! بارون گرفته... تازه ميفهمي كه بايد يه بار ديگه كليد بندازي و بري تو! نميدوني اصلا در و قفل كردي يا نه؟!! و همش توي همه اين لحظات داري فكر ميكني... به يه رنج نهان! - رنج نهان؟ * آره عزيز دلم... - بهم نگفته بودي تا حالا چيزي! نميخواي بگي؟ * هنوز زوده واس اينكه بخواي بدوني. - فكر ميكني خيلي كوچيكم؟ * نه قربونت برم... تو قد من ميفهمي...يه روزيم قد من، قد ميكشي! خوشحال شد و رفت... بدو بدو... تازه خم ميشي كفشاتو در بياري. - بيا اينا مال توئه! * دستت درد نكنه، چقدر زود اومدي... - اوهوم... يه سؤال بپرسم؟ * حتما! - تو چشام نيگا كن... چشمانت بركه تاريك ماهيان آرامش است... خيره ميشي بهش و دوباره همون رنج نهان همه وجودتو فرا مي گيره! خسته اي... خيلي خسته... * سؤالت چي شد؟ - هيچي! چشات نميتونن به من دروغ بگن... لبخند ميزني... الان آروم تري... حس ميكني كه ديگه داره دير ميشه... يه صداي چندش آوره ديگه: * الو؟ - اومديد؟ * سلام! - سلام! * همين الان راه ميفتيم! ساعت و نيگا ميكني! يه نيگا به گوشيت ميندازي و همون اسم هميشگي... ميفهمي چقدر دلت واسش تنگ شده و اين يه قسمتي از همون رنج نهانه! - بدو ديره!! * بريم! مطمئني كه در و قفل كردي... پله ها رو يكي دو تا ميكني! بارون بند اومد... ساعت هنوز ميزنه... ديگه وقت نيست... در و ببند و به اين فكر نكن كه دوباره ميخواي برگردي! صدای باز کردن در؛ صدای بستنش توسط خودم، و صدای دف... وقتی که از خونه همسایه شنیده میشه! حالا تو خوابی! صدای من توی خواب! و حالا یه حس خوب! وقتی شیشه میره توی دستم و خون میاد... وقتی یهو از خواب میپرم و میبینم همش خواب بوده... یه حس خوبی میمونه این وسط... این روزا شاید سردرگم تر از همیشه باشم اما قشنگه! فکر کنم باید تغییراتی ایجاد کرد، اما نه در جهتی که دلم نمیخواد و اجباره! این قانون زندگیه منه... من قانون-گریزم... من برای خودمم... نه برای حرف تو! کد نده! سرم درد میکنه واسه دعوا... حق با منه، منم که پیروزم، همیشه پیروز بودم اما تازه میفهمم که چقدر لذت بخشه... امروز هم به نوعی قشنگ بود. روزای عمر من همش قشنگه... این منم که اونا رو قشنگ به تصویر میکشم، حتی شده با گریه! روزي چند بار باس بگم كه ازت متنفرم؟ اين قضيه اردكام كه تبديل شد به يه درد متوالي، اينطورا كه حوصله ندارم ديگه بگم بقيشو... 4 نفري هي بيايد رو مخ من... دلم تنگ شده بود كه بيام بنويسم ولي نه من ميتونستم نه تو كه بياي پيش من! به نظرت من چيكار كنم كلشو؟ بگم بدرود يا درودي ديگر؟ اونا كه نميفهمن... حالا يادم رفت چي ميخواستم بگم... دو هفتس هي منتظرم بيام تا چوبدستي جادويي رو بردارم... اما هي نميشه... نميده! اينو ميگم... متنفرم از اين حالتا. كوچه علي چپم ديه حدي داره ها! يا تو زيادي خري يا من زيادي مهربونم... ديه مجبور نيستم كه اذيت شم، كه چشم درد بگيره و يه شب بسته باشه، كه تو هي راس راس راه بري و بخندي و اما من ندونم به كدوم بدبختيم فكر كنم، كه اينقدر بي حرمتي كني و من به روت بخندم، كه نفهمي و من تقاص ندونم كاري تو رو پس بدم، ديدي آسونه؟ منم ازت متنفر شدم حالا... عضو كوچيكمون حرف خوبي ميزنه... ميگه خودم و خودتيم كه حرف مرجانو ميفهميم... اين شد كه تصميمات جدي تري گرفتم... شازده كوچولو حقيقته اما فكر كنم يه ذره آسون گرفته... شازده ديدي؟ ديدي چقدر بي رحمن؟ ديدي دروغ ميگن؟ شازده خجالت بكش... چون منم( شازده خجالت بايد بكشيم كه محاسباتمون اشتباه از آب در اومد... نه تو خجالت نكش... بذار همش باشه واسه من... شازده، تو شازده باش! تو شازده كوچولو بمون... لا اقل براي من! بذار من باشم اوني كه از اسمش فاصله ميگيره...! اگه يكي پيدا شه دليلشو بهم بگه واقعا ممنونم! البته ميدونم خودم... ميدونم كه شايد بي دليله... شايد مثه اونشب كه من هي بهش گفتم بي دليله ولي اون باور نكرد... آخرش حتما كرد! ميتونيم قيافمو تصور كنم وقتي يكي داره بهم ميگه دليلي نداره! دلم خواست... الان بهت حق ميدم... الان كه خودمم موندم تو بي دليل بودنش! آخه هميشه برام سواله! آدما خيلي پستن... خيلي! منم يكيشون... واقعا كه مسخرس... توام مسخره اي دختر! چرا آخه؟ چرا اينقدر پستي؟ چرا من دارم ميبينم كه بهم دروغ ميگي ولي انكارش كردي؟ چون ديواره حاشا بلنده باس هركاري خواستي بكني؟ من نيستم اون آدمي كه يه روزي تكراري بشم! اين چيزا از من بر نمياد... من هميشه همينم كه هستم... همينقدر... همين اندازه... همين راه... همين كنارا بود كه بهم گفتي چقدر بزرگ شدي! يادت رفته؟ توهم بهم دروغ گفتي! تو از خالي بودنم سوء استفاده كردي... از اينكه مرجانم! از اينكه خودمم... بدم مياد ازت... صورتي نيستي عيبي نداره... لا اقل خوش رنگ باش! اينقدر ذوق كردم وقتي تو فيلم مارمولك شنيدم! خيلي برام جالب بود... يه لحظه دوباره يادم اومد... همه ي اون روزا رو... ميبيني؟ ميبيني عوض نشدي؟! جاذبه ي زمين يه جور ديه هم عمل ميكنه! لا اقلش اينه كه هيچكيو نميكوبونه يهو... دوس ندارم فقط در حد اسم باشي برام! منم در حد مرجان براي تو... براي اون كه نميفهمه هم يه چيزايي دارم... هميني كه هستيو دوس داشته باش... نه كمتر، نه بيشتر! زياده خواه نيستم، فقط حساسم... يه بار ديه هيجان، يه بار ديه تلاش واسه دل كندن! آخه خدا! برا تو كاري نداش! داش؟ نه ديه... هنوزم نداره... اينقدر چسبوندم به در و ديوار كه حفظ شدم... اما عمل چي پس؟! كيه كه بخواد مو به موشو توضيح بده و تازه اگه باشه، كو گوش شنوا؟!!! خودت نميفهمي! من همين كه تورو ميفهمم باس خدا رو هم شكر كني! اما تو اينقدر پستي كه منو هم نميفهمي... ببين... اين تو فقط يه تو نيس! اين يعني هر موجودي كه ميتونه پست باشه و من ديدم كه هس! حتی پستی شاید این باشه كه كتابمو به زور ببری... یا اینكه پاتو بذاری رو پازلی كه مهسا بهم داد!!! خستم كردي باز... ببخشيد... سلام! خيلي تاريكي... سلام از من بود!
صدای شکستن شیشه به دست منو صدای پای تو وقتی که میای شیشه ها رو جمع کنی
و بعدشم صدای جارو! یه وقتایی هم انگاری زوده، آخه صدای جاروی رفتگر محلم میاد...![]()
![]()
صدای تو توی خواب من... صدای ما تو خیابون وقتی که توی خواب منه!
دیگه از خون نمیترسم...
بلکه به نحوی که دوس دارم و به سردرگم بودنم افزوده میشه!![]()
رک حرف بزن... این روزا حرف غیر مستقیم و نمیفهمم، مگه ادعات نمیشه که با من راحتی! پس فلسفه نباف...
الان قدرشو بیشتر میدونم!![]()
![]()
بي توجه به تموم قوانين حاكم بر منطقِ من!![]()
جالبشم همينه...
اين مدتم فقط منو عذاب دادن، من گفتم همه ي قوانينو... حالا خواه پند گير خواه ملال، ميخواي هم بي توجه باش و بشو آينه دق واسه منه بدبخت...
من اتمام حجت كردم يه بار باهات... اينكه الان ساكتم اين نيس كه تو فكر ميكني!![]()
![]()
كه نخواي و من بهت تحميل كنم،
كه هي دري وري بگي و من رو چرنديات ساعت ها فكر كنم، كه مسخره بازي در بياري و من فكر كنم از تو منطقي تر وجود نداره،
كه با من بازي كني و منم ازت ممنون باشم كه اينقدر به فكرمي، كه الكي دوسم داشته باشي
و منم خوشحال از اين همه آدمه اطرافم!!!![]()
خودش و خودش كه همش غر ميزنن... هي ادعاشون ميشه... عضو كوچيكتر دمت گرم!![]()
شازده كوچولو با آدمايي مثه آدماي اطرفا من زندگي نكرده واسه همينه كه هيچ وقت برا مقابله باهاشون تدبيري نداشته! اصن چرا مقابله... حتي برا گفتگو باهاشونم تدبيري نداره!
شازده كوچولو... اونايي كه تو ديدي همه ي زندگي نيس... كم كم دارم ميفهمم كه اينقدرام آسون نيس... هي نباس بخنديم به همه چي... خودش حل ميشه!
نه شازده... امروز ديگه صورتي نيس... ديگه رنگي نداره...
اين فقط بلاگه منه كه صورتيه...
يادته ميگفتم ميخوام بنويسمش؟ تو رو؟ خودمو؟ رنگي بي رنگو؟ ميگفتم زياد ميشه... وقتم اجازه نميده! اما حالا بيكارم... ميخوام بنويسمش... براي تو، براي خودم...!
حالا هي بيا و بگو درس ميشه! آخه چي بگم من به تو؟ فحشم كه بلد نيستي... هي وا ميستي ميگي ها؟!![]()
![]()
![]()
) از تو خجالت ميكشم!![]()
كه هي خواستيم و نشد! شازده خجالت بكش كه هي الكي منو كشوندي دنبال خودت...
هي گفتي ميرسيم ميرسيم... شازده 10 ساله كه دارم دنبالت ميام!!! ![]()
![]()
هي گفتي اينجاس اونجاس... پس كجاس؟ منو بردي يه جاييكه به اسمت بود...
همه چيمو باختم، به اسم تو! شازده ازت خيلي ناراحتم... خيلي!![]()
تو همينقدر بزرگ و خوب بمون... بذار فقط من خراب شم، فقط من بدنام شم...![]()
![]()
!...من همان دختر نفرین شده اندوهم
ادامه مطلب



