تبليغاتX
چوبدستی جادویی
چوبدستی جادویی

هری پاتر فعلا تعطیل... چیز میز زیاد هست واس گفتن

سلام

من اومدم كه فقط جواب دوستان رو بدم.

اقا محسن بذارين توي وبلاگتون من ميام و دي ال ميكنم.

اقا شاهين تقصير من نبود من كه داستانم رو دادم بهتون ولي پرديس كه نويسنده اين داستان(هري پاتر و دختر نقاب دار) باشه راضي نشد كه بذار توي وبلاگ شما و گفت كه بذاريم توي وبلاگ خودمون و منم كه روي حرف اون حرفي نميزنم چون اون نويسنده و همه كاره داستانش نه من در ضمن اين براي من وقت گير تر هم هستش چون بايد بشينم و تايپش كنم. 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 14:28 توسط مرجان| |
سلام بچه ها

به خدا من همه نظراتتون رو خوندم و ازتون واقعا ممنونم ولي باور كنين نميتونم نظر بدم اما نميدونم چرا .حالا شما اگه ميدونيد خواهشا بگيد ولي در اولين فرصت جواب همه رو ميدم.

اونايي كه پيشنهاد تبادل لينك دادند من بهشون سر زدم ولي نتونستم موافقتم رو اعلام كنم البته من خودم اونایی رو كه ميشناسم از قبل لينك كرده بودم ولي در هر صورت من موافقم.

اقا محسن من توي ميلم نميتونم برم اگه میشه یه  جور دیگه بدید داستانتون رو.

ولي مطمئن باشيد من به همه سر زدم فقط نتونستم نظر بدم.

در اخر از همتون ممنونم

فعلا باي باي

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 15:36 توسط مرجان| |
                 *عیدتون مبارک*

اگر سفر رفتین بهتون خوش بگذره و باید بگم که این اپ مخصوص عید نوروز و سال جدید.

پس سال جدید رو به همه کسانی که نظر دادند یا بعدا میخوان بدن یا همه پاتریستها تبریک میگم.

این عکسها رو هم براتون میذارم فقط ببخشید بزرگ چون از تاینی پیک نمیومد.

تنگ ماهیه به این بزرگی دیدین(البته این احتمالا دریاست):

اینم از حاجی فیروز خودمون:

اینم حاجی فیروز ولی متحرک:

خوب دیگه فکر کنم واسه سال نو بس باشه.

فعلا بای بای

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 7:14 توسط مرجان| |
سلام بچه ها اميدوارم كه حالتون خوب باشه.

خوب ميريم سر فصل بعدي كه پرديس جون زحمتشو كشيده. من بهتون پيشنهاد ميكنم كه داستان رو بخونين چون واقعا جالب شده و نظر هم فراموش نشه.

فصل سوم: ملكه هاي سفيد

هري ارام جلو رفت و زير چشمي به دادلي نگاهي انداخت دادلي هنوز مشتاق بود بين ان زنان باشد تا در كنار هري. هري و دادلي ارام روي صندلي كنار زن سفيد پوش نشستند.چند نفر جلو امدند و به انها شيريني و كيك و چند نوع بيسكويت و ميوه تعارف كردند اما نه هري و نه دادلي لب به انها نزدند. هري به زن سفيد پوش خيره شد او با ديدن نگاه هري اشك در چشمانش حلقه زد و گفت: خوب پس تو گفتي هيچي ازاينجا نميدوني... هيچي از اين خانمها نميدوني... چون...چون سيريوس و جيمزي نبودن كه برات از ما بگن چون سيريوسي نبوده كه از اليس برات تعريف كنه. هري سرش را پايين انداخت و زن كه انگار فهميده بود موجب ناراحتي هري شده است گفت: او معذرت ميخوام من اصلا منظوري نداشتم خوب ميريم سر چيزي مه اسمش ژنوسه. ژنوس اسم تاريخ ماست كه ما خيلي بهش افتخار ميكنيم. شما ها ميتونين توي اين تاريخ اسم سه تا ملكه رو ببينين. اولين ملكه ملكه لينداست كه زن بسيار زيبايي بوده بعد از اون پرنس شارول ملكه شد و حالا دخترش كه منم و اسم منم اليسه. خوب بذار بهت نشون بدم كه نسل ما به كجا ميرسه و كتاب بزرگي را كه تصاوير متحرك داشت جلوي هري باز كرد. هري زير لب به چهره هاج و واج دادلي ميخنديد. تصاوير متحرك بود و هر صفحه خود به خود عوض ميشد. ملكه اليس دوباره شروع به صحبت كردن كرد و گفت: پدر ما انسان بود يه مرد خيلي زشت اما خيلي قوي و نيرومند. مادرمون هم يك پري دريايي بود و واقعا براي همه عجيب بود كه چطور مادرو پدر ما عاشق يكديگر شدند. پدر ما جادوگر بود و با اين روش تونست كنار مادرمون درون دريا زندگي كنه. خوب تو تا حالا زردمبو ديدي؟ هري به ارام سر تكان داد اما دادلي پرسيد: زردمبو چيه؟ ملكه اليس به او لبخندي زد و گفت: زردمبوها و ما از يك نسليم به ما ميگويند شبه انسان. زردمبوها رو ديدي كه چقدر زشت و بدتركيبند؟ اگر ما كنار انها ميمانديم ديگر نميتوانستيم زيبايي مادرانمان را به ارث ببريم. همسر ملكه ليندا كه اينجاست(با انگشت به كتاب اشاره كرد)همه شبه انسانها رو جمع ميكنه و مياره اينجا و واسشون اين قصر رو ميسازه و همشونو به همسري شاخ مردابها در مياره. شاخ مردابها هم خيلي زشت هستند. همسر ملكه ليندا با اين كار موجب شد ما دچار طلسمي بشيم كه نتونيم بدون اجازه شاخ مردابها زندگي كنيم يا اگر بچه هاي ما فقط كمي به ما شباهت نداشتند با خودشون به اون مردابهاي پر از كثافت ميبردند و ديگه بچه هاي ما هيچ وقت شبيه ما نميشدند. زندگي با اونا اينقدر براي ما سخت بود كه ملكه شارول دختر ملكه ليندا نصف عمر خودشو با ازادي نسبي ما عوض كرد. اون زن واقعا زيبايي وبود ولي حيف شد. ما اون موقع تو هاگوارتز بوديم توي همين قصر اما قصرمون اونجا بود. اون موقع مدير هاگوارتز ادوارد بود من فقط يه بچه كوچولو بودم اما قشنگ يادم كه چطوري پسراي جوون رو ميكشوندن توي قصر اما اجازه نداشتن اونا رو شب توي قصر نگه دارند. بعضي از اونا وقتي ميرفتن بيرون تا چند روز هيچي يادشون نميومد. شبه انسانها از اين راه زندگي ميكنند از راه برانگيختن حس عشق مردا سيراب ميشن. هيچكس نميتونست جلوي بر انگيخته شدن عشقش رو بگيره به جز پدرت... و سيريوس. ميدوني وقتي دامبلدور مدير شد من ديگه كاملا بزرگ شده بودم اون بر ضد ما دست به كارهايي زد كه مارو از هاگوارتز اخراج كردند و ما مجبور شديم قصرمون رو با خودمون ببريم هاگزميد. اون روز قشنگ يادم روزي كه پدرت خيلي ناراحت بود بعدا فهميدم لي لي باهاش نيومده بيرون براي همين هم خيلي ناراحت بود. اون قصر رو پيدا ميكنه كه ناگهان سيريوس پيداش ميشه و سعي ميكنه جلوي جيمز رو بگيره اما بعد جيمز بهش ميگه كه اصلا براش مهم نيست چه اتفاقي بيفته و مياد توي قصر اولش اونا هم مثل تو تحت تاثير قرار گرفتن ولي بعد پدرت همه زنها رو كلي زد.  ما شب اونا رو با التماس نگه داشتيم. شب من رفتم تو اتاق سيريووس و چند نفر هم رفتند توي اتاق جيمز اما هممون پرت شديم بيرونو اونا اصلا تحت تاثير قرار قرار نميگرفتن فقط كساني ميتونن جلوي ما اينقدر راحت باشند كه واقعا عاشق باشند. صبح ما باز هم سعي كرديم يه مقداري اونا رو تحت تاثير خودمون قرار بديم اما جيمز گفت: شما ها چرا اين كارهارو ميكنين؟ اين كارها يعني چه؟ همه ما داشتيم از ناراحتي ميمرديم به جز ملكه شارولكه خوشحال بود. صبح كه ما داشتيم با اونا حرف ميزديم لي لي هم اومد توي قصر حتي دختراي اسان هم بعضي وقتها تحت تاثير قرار ميگيرن اما لي لي سريع با حركاتي كه من اصلا نفهميدم چطوري انجام ميداد جيمز و سيريوس رو برد پيش خودش بعد ملكه شارول كلي باهاشون حرف زد و به اونا گفت: اگر براتون مشكلي پيش اومد حتما بياين اينجا. اونا رفتند اما چند وقت بعد مارو از هاگزميد هم اخراج كردند و ما اومديم اينجا. ملكه شارول فقط روزها و شبها منتظر ورود دوباره اونا بود تا بالاخره جيمز و لي لي يك روزي برگشتند در حالي كه با هم ازدواج كرده بودند و لي لي تورو حامله بود. جيمز به ملكه شارول گفت: اسمشو نبر ممكنه بخواد لي لي رو بكشه پس اگر ميشه لي لي اينجا باشه و بچش هم اينجا به دنيا بياد. ملكه شارول خيلي خوشحال شد ميدوني خيلي از خانمهايي كه اينجا هستند شاهد به دنيا اوميد تو بودند. هري حتي خود من هم به ملكه شارول كمك كردم تا تورو غسل بده. نميدوني چقدر بچه با نمكي بودي. بعد از يه مدتي لي لي تو رو با خودش برد و به ملكه شارول گفت كه بر ميگرده اما ديگه بر نگشت. در ان لحظه قطره اي اشك از چشمان ملكه اليس افتاد و هري كه احساس ميكرد بعد از اين سخنراني طولاني دوباره بايد برود توالت از جايش تكان نخورد. ملكه اليس اهي كشيد و ادامه داد: اما تو برگشتي... من خيلي دلم ميخواست پسري رو كه خون جيمز توي رگهاش جريان داره رو ببينم و حالا ديدم. خوب بگو ببينم اوني كه دوستش داري كيه؟ ملكه ابروهايش را در هم كشيد و گفت: اسمش...اسمش جيني. هري اينقدر سخت و محكم نباش بذار ببينمش. هري كه تعجب كرده بود گفت: شما ميتونين چيزي رو كه توي فكر من بخونين؟ زن لبخندي زد و گفت: نه... ما ذهن خون نيستيم فقط همونطوري كه ميتونيم توي احساس ادمها وارد بشيم ميتونيم به افكارشون هم بريم. خوب بابا تو هم اينقدر بهش فكر نكن. فقط كساني ميتونن نذارن ما توي ذهنشون وارد نشيم كه واقعا عاشق باشند. خوب انگار نميذاري ببينمش پس از خودت ميپرسم جيني خوشگله؟ حتما خوشگله كه تونسته تو قلب تو وارد بشه دقيقا مثل جيمز. اون هم به راحتي نميشد توي قلبش و احساسش وارد شد. هري؟ چرا پيشش نميري تو كه دوستش داري؟ چرا ازش دوري ميكني؟ دوباره ابروهايش را در هم كشيد و گفت: ميترسي براش اتفاقي بيفته؟ يا بدتر اسمشونبر اونو بگيره و بكشتش؟ملكه سرش را تكان داد و گفت: از اين فكرها نكن تو نيرويي داري كه ميتوني دور جيني و دور كساني كه دوستشون داري بگيري. اين همون نيرويي كه مادر و پدرت در خون تو گذاشتند. هري گفت: من نميتونم جلوي اونو بگيرم تا به دوستام حمله نكنه من اصلا نميتونم ازشون محافظت كنم. ملكه اليس كه دهانش باز مانده بود گفت: اين چه حرفي كه ميزني؟ همون نيرويي كه نذاشت پدرت اسير ما بشه يا هموني كه لي لي باهاش  جيمز و سيريوس رو نجات داد يا هموني كه نذاشت اسمشونبر تو رو بكشه. اگر هم ميگي كه تاحالا نتونستي ازش استفاده كني براي اينه كه خودت اونو امتحان نميكني. هري نيروتو فعال كن بذار همه كساني كه دوستشون داري در امان باشند... افرين پسر و به هري لبخند زد. هري هم جوابش را با لبخند داد و به فكر فرو رفت كه ناگهان دادلي اومد و گفت: هري ميدوني ساعت چنده؟ هري گفت: نه و به ساعتش نگاه كرد كه ناگهان مانند برق گرفته ها از جايش پريد و گفت: دادلي بدو خاله پتونيا ما رو ميكشه. ملكه اليس به ان دو نگاه كرد و گفت: دارين ميرين؟ هري گفت: اگه بهمون اجازه بدين. زن لبخندي زد و گفت: البته...راه رو براشون روشن كنيد. ناگهان تمام زناني كه انجا بودند شروع كردند به اواز خواندن. هري احساس ميكرد بادي دارد او را به بيرون ميكشاند. بعد ناگهان دستي چيزي را در گردنش انداخت و در گوشش گفت: برو هري برو و هري چشمانش را بست.

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 6:16 توسط مرجان| |
سلام بچه ها

از نظراتتون ممنونم.

از غزال جون و از اقا محسن و اقا محمد و بقيه ممنونم كه سر زدن.

راستي ما امروز تعطيل شديم و خيلي خوب شد چون پرديس جون برام چند فصل داستان نوشته و شايد توي عيد براتون بذارم البته بعد مسافرت.

راستي اقا محمد من فكر كردم شما دارين شاهزاده دورگه رو ميخونين واسه همين هم بود كه گفتم قشنگه ولي اين داستان هفتم كه هنوز نيومده و پرديس جون براي وبلاگ من مينويسه.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 13:24 توسط مرجان| |
اره اقا محمد خودم ميدونم كه اسمش چيه خواستم ساده بنويسم براي بچه ها .راستي كتاب ۶ قشنگه اقا محمد نه؟

دينا جون مرسي سر زدي خيلي لطف كردي.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 17:9 توسط مرجان| |
یه چیز خیلی مهمی بود که باید میگفتم توی بعضی از این وبلاگها که میرین اگه بخواین عکسشو سیو کنین کامپیوترتون ویروس شات دون میگیره پس مراقب باشین. متاسفانه این از بی فرهنگیه بعضی هاست که اینجور چیزا رو نصب میکنن. در ضمن نگران نباشین اینجا ویروس نداره و عکساش هم اسکن میکنم پس کاملا مطمئن باشین.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 15:49 توسط مرجان| |
سلام دوستان عزیز مرسی از نظراتتون.

نیلوفر جون مرسی تو اولین نفری هستی که عید رو بهم تبریک میگی. این هم هدیه به تو دوست عزیزم.

اره اقا محسن و اقا شاهین مگه چیه؟ خوب منم از ارسنال خوشم میاد دیگه.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 15:26 توسط مرجان| |
دوستان راستی عید همتون هم مبارک یادتون باشه من اولین نفری بودم که عید رو تبریک گفتم.

 این گل زیبا هم تقدیم به همه شما دوستان عزیزم.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 19:12 توسط مرجان| |
خوب این هم فصل دوم داستان پردیس جون. بچه ها من دیگه تا بعد از عید پردیس رو نمیبینم و واسه همین هم تا بعد از عید این اخرین داستانیه که میذارم. ولی به امید خدا بعد از عید ن و پردیس جون دست پر میایم اخه مسافرت هم میخوایم بریم دیگه.

فصل دوم:زيبا يا زشت

هري چشمش را از روي كند و كاري برداشت و به دادلي نگاه كرد. دادلي به چيزي خيره شده بود كه هري ان را نميديد هري به جلو رفت دادلي لبخند احمقانه اي ميزد هري به چيزي كه دادلي خيره شده بود نگاه كرد چشمانش گرد شد عكس يك زن برهنه روي ديوار چسبيده بود . هري دقت كرد نفس راحتي كشيد ان فقط يك مجسمه بود. دادلي ميخنديد نگاهش را از مجسمه برداشته بود حالا داشت مثل كساني كه در خواب راه ميروند به طرف در قصر ميرفت هري احساس بدي داشت ميدانست انجا مكاني براي جادوگران است و هيچ مشنگي ان را نميبيند اما چرا دادلي ان را ميديد؟ هري دوست نداشت دادلي به طرف قصر برود براي همين خود را به سرعت جلوي دادلي قرار داد و گفت: دادلي به من نگاه كن. چي شده؟ كجا داري ميري؟ اما دادلي فقط ميگفت: دارن منو صدا ميكنند...دارن منو صدا ميكنند. هري گفت: بهش گوش نكن... دادلي ميگم به من نگاه كن... دادلي.... هري سرش را برگرداند كساني داشتند براي او سرود ميخواندند و او را به داخل فرا ميخواندند. داشت چه اتفاقي مي افتاد؟ لحظه اي بعد هري در اغوش زناني بود كه يا نقاب داشتند يا صورتك به چهره زده بودند و هري را ميبوسيدند. هري هيچي يادش نمي امد. انجا كجا بود؟ او در انجا چه كار ميكرد؟ اصلا او كه بود؟ هري همه چيز را فراموش كرده بود. او در حالي كه بر روي دستان زنان به داخل كشيده ميشد چشمش به گربه اي افتاد. گربه شباهت زيادي به گربه يكي از دوستانش داشت. اسم او را هم به ياد نمي اورد. اما ميدانست هر وقت او را در اين حال ميديد نگاه بدي به او ميكرد. مغز هري به سرعت كار ميكرد. در كوپه قطاري با پسر مو قرمزي نشسته بود دختري به درون كوپه قطار امد و گفت: من اسم تورو توي كتاب تاريخ قرن بيست و يكم خوندم حالا دختر توي توالت بود و جيغ ميكشيد و غولي دنبالش كرده بود اما حالا توي درمانگاه خوابيده بود و صورتش پر از مو بود ولي انگار حالا ديگه صورتش مو نداشت اون خشك شده بود و تكان نميخورد اما حالا يه چيزي رو به هري نشون ميداد و ميگفت: اين يه زمان بر گردونه و چند لحظه بعد داشت به هري افسون جمع اوري را ياد ميداد اما حالا داشت ميگفت: ما بايد خودمون امسال جادوي سياه رو ياد بگيريم ولي يكدفعه يه مرد چاقي به طرفش اومده بود و از او ميپرسيد: اسم شما چيست؟ و دختر جواب داد: هرميون گرنجر پروفسور. خودشه همينه و با گفتن اين حرف تمام زناني كه او را گرفته بودند رهايش كردند و به گوشه اي رفته و شروع كردند به چشم غره رفتن. هري ترسيده بود. چه اتفاقي افتاده بود؟ به دادلي نگاه كرد كه ببيند او هم چنين احساسي دارد يا نه؟ اما او ديگر دادلي را نميديد روي دادلي يك كوه دختر ريخته بودند و مثل عتش زدگان دادلي را ميبوسيدند. هري به طرف دختران رفت و از كمر انها گرفت و به طرفي پرت كرد هر دختري كه هري بهش دست ميزد جيغ ميكشيد و به طرفي ميرفت. هري دادلي را از روي زمين بلند كرد و به دختران و زناني كه او را احاطه كرده بودند نگاهي انداخت. تمام انها در حال چشم غره رفتن به او بودند و هري وقتي چشمش به كمر انها افتاد به عقب رفت همه انها جوش هايي به اندازه گردو در ناحيه كمرشان زده بودند. ناگهان هري احساس كرد كسي دارد او را ميبوسد اول فكر كرد يكي از زنان است اما بعد ديد دادلي محكم او را ميفشارد. هري  در حالي كه وحشت كرده بود گفت: دادلي ولم كن... دادلي بيشعور مگه با تو نيستم...داري چي كار ميكني؟ دادلي ولم كن و ناگهان نور قرمز رنگي از هري خارج شد و محكم به سينه دادلي خورد و او را نقش بر زمين كرد. دادلي از روي زمين بلند شد و گفت: اينجا چه خبر پسر؟ هري گفت: دادلي بيا پيش من دادلي سريع به طرف هري رفت و ارام در گوش او گفت: هري توالت! هري كه دوباره به ياد درد شديدش افتاد گفت: يادم ننداز و بعد دوباره بلند گفت: خوب خانمها ما اومديم فقط از شما بپرسيم ميتونيم از توالتتون استفاده كنيم يا نه؟ همه زنان و دختران انجا مشتاق به هري نگاه ميكردند و هيچ كدام حرفي نميزدند بالاخره صدايي امد كه ميگفت: البته پسرم. هري سرش را برگرداند تا ببيند كه چه كسي به او بفرما زده است و زن بسيار زيبايي را ديد كه لباس بلند سفيدي به تن دارد و موهاي بورش نصف صورت زيبايش را پوشانده است. تمام زناني كه انجا بودند به او احترام گذاشتند و او با دستانس باز گفت: هري پسرم تو اينجا چي كار ميكني؟ ملكه شارول قبل از مرگش چشم به راه شما بود. از اخرين باري كه شما را ديدم خيلي وقت است كه ميگذرد. چي شده؟ چرا منو اينطوري نگاه ميكني عزيزم؟ هري با تعجب گفت: شما منو از كجا ميشناسين؟ واي پسرم وقتي گفتن كسي به درون قصر امده كه دارد مقاومت ميكند گفتم حتما پسر جيمز امده است. هري ديگر از تعجب نميتوانست حرف بزند و ان زن با ديدن چهره هري شروع كرد به خنديدن و گفت: چيه؟ پدرت از من برات نگفته؟ از اين قصر چطور عزيزم؟ هري در حالي كه سعي ميكرد شكل صدايش از تعجب را عوض كند گفت: نه... اخه ميدونين چيه؟ اون مرده. تقريبا 16 سال پيش وقتي ولدمورت به خونه ما حمله كرد و مادر و پدرم را كشت اون موقع من فقط يك سالم بود... شما نميدونستين؟ چي داري ميگي؟ نكنه زده به سرت پسرم؟ چه كسي دلش اومده جيمز و لي لي را بكشه؟ هري با ناراحتي گفت: اما اون كسي كه پدر و مادر منو كشته دل نداره اون ولدمورته. شما نميدونستين؟ زن اخمهايش را در هم كرد و گفت: نه ما از اين قصر نميتونيم خارج بشيم اما اون روزي كه پدرت و دوستش سيريوس به قصر ما اومدند رو يادم نميره سيريوس را كه ميشناسي؟ هري در حالي كه احساس ميكرد دستي گلويش را ميفشارد سر تكان داد. زن چهره اش شكفت و گفت: حالش چطوره؟ چي كار ميكنه؟ از اليس حرف ميزنه؟ و با ديدن چهره هري گفت: چي شده؟ نكنه... نكنه... اونم مرده؟ هري فقط سر تكان داد و زن از ناراحتي به عقب پرت شد و شروع كرد به گريه كردن و جيغ كشيدن. بعد از پنج دقيقه گفت: جيمز سيريوس لي لي... نه باور نميكنم اخه چرا بايد كسي اون پسر خوش تيپ و خوشگل رو بكشه؟ هري در حالي كه نميخواست اشك و اه ان زن را براي سيريوس ببيند گفت: ببخشيد ميشه بگين توالت كجاست؟ زن با حالت بدي به هري نگاه كرد اما بعد لبخند زد و گفت: البته... از اين راه برو تا جايي كه به پله برسي بعد از اون برو بالا و به اولين دري كه رسيدي برو داخل و بعد پنج در را ميبيني كه روي يكي از انها علامت توالت دارد. هري گفت ممنون و دست دادلي را گرفت و به طرف راهي كه زن گفته بود رفت. يك ربع بعد دوباره به اتاق برگشت. زن هنوز اندوهگين بود اما به هري گفت: بيا عزيزم... بيا اينجا بشين ميخوام از پدرت و سيريوس و اجدادم برات بگم.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 19:7 توسط مرجان| |
سلام دوستان

از نظراتتون ممنونم بعضی از نظراتتون واقعا سازنده هستند.

از اقا شاهین و اقا محمد و اقا سعید هم تشکر میکنم همینطور از نیلوفر جون و بقیه.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 19:4 توسط مرجان| |
سلام دوستان من که دیگه داستان نمینویسم ولی داستان پردیس رو میذارم و امیدوارم که لذت ببرین.

هري پاتر و دختر نقاب دار

فصل اول: قصر پرتو

بايد برم دستشويي...بايد برم دستشويي...بايد برم دستشويي

اين جملات مثل پتكي بر سر هري ميخورد تقصيرخودش بود نبايد به حرف دادلي گوش ميداد. دادلي و هري شرط بسته بودند كه كدام تيم از باشگاه هاي فوتبال انگليس امسال قهرمان ميشود. اما متاسفانه تيم هيچ كدام از انها قهرمان نشد و اين باعث شد كه عمو ورنون بيايد داخل ماجرا و بگويد: حالا كه هيچ كدام برنده نشديد بين شما دو تا يه مسابقه ميذاريم و هر كدوم كه تونست بيشتر نوشابه بخور من براش هر چي بخواد ميخرم.

دادلي با ذوق گفت:جدا بابا؟ هرچي؟عمو ورنون گفت:هر چي دادرز هرچي. هري كه ميدانست اگر توي اين مسابقه حتي برنده هم بشود چيزي در كار نيست و اين مسابقه فقط براي اينه  كه عمو ورنون براي دادلي چيزي بخره خواست از سر مخالفت چيزي بگه اما وقتي نگاهش به عمو ورنون افتاد ساكت شد اما ناگهان گفت: من نبايد از خونه برم بيرون.ميدونين كه؟ اين درست بود چند وقت پيش اعضاي محفل به انجا اومده بودند و به عمو ورنون و خاله پتونيا گفته بودند كه هري را براي هيچ كاري بيرون نفرستند . اگر مخالف اين عمل كنن سروكارشون با اوناست. عمو ورنون كه معلوم بود دنبال راه چاره اي ميگرده گفت: اونا حتما خودشون از دور مراقبت هستند اينقدر ترسو نباش.ناگهان هري عصباني شد اون چطور ميتونست به هري بگه ترسو در حالي كه اگر اون چيزايي رو كه هري در غار ديده بود ميديد احتمالا از ترس ميمرد. هري هم بهش بر خورده بود و هم عصباني بود و ميدونست كه نبايد از خونه بيرون بره اما اون ميخواست حال دادلي رو بگيره و برايش مهم نبود به چه قيمتي. براي همين هم قبول كرد. عصر عمو ورنون انها را به يكي از كافه ترياها كه دوستش در ان كار ميكرد برد و به دوستش گفت: هر كدوم بيشتر نوشابه خوردند به من بگو وقتي او از در خارج شد دادلي و هري شروع كردند. هري در حالي كه داشت در سي و پنجمين نوشابه اش را باز ميكرد گفت: دادرز عقب افتادي؟ دادلي فقط تونسته بود بيست و هفتا نوشابه بخوره و اخري را كه ميخورد نشان ميداد در حال خفه شدن است. براي همين با ناراحتي گفت: دهنتو ببند. هري گفت: اگخ ميخواي تمومش كنيم؟ و نوشابه اش را سر كشيد. دادلي كه از تعجب دهانش باز مانده بود گفت: چطوري اين كارو ميكني؟ نكنه...نكنه...  بلند شد و به جلو خم شد و گفت: داري جادو ميكني!؟ هري گفت: نه احمق من كه هنوز 17 سالم نشده. دادلي گفت: تشنته...تشنته... بسه ديگه نكن ميخواي همه نوشابه هاي اين كافه رو بخوري؟ هري فقط سرسري خنديد و سي هفتمين نوشابه اش را خورد. دادلي گفت: بسه ولش كن باشه؟ من ديگه نميخورم ميگم بدش به من اما هري او را با يك دست كنار ميزد و با دست ديگر نوشابه اش را ميخورد دادلي واقعا داشت وحشت ميكرد براي همين محكم زد توي سر هري و و نوشابه اش را به طرفي پرت كرد اما هري فقط ميخنديد بالاخره گفت: باشه بابا قبول كردم پاشو بريم خونه چرا كافه مردم رو ميريزي بهم؟ پاشو. و دوباره شروع به خنديدن كرد در حالي كه سرش را گرفته بود و تكان ميداد گفت: نتيجه كلي چند تا شده؟ من سي و هفتا و تو بيست و هفتا و دوباره شروع كرد به خنديدن دادلي به او نگاه ميكرد فكر ميكرد هر لحظه ممكن است از پشت بيفتد اما او حتي تلو تلو هم نميخورد خانه انها با كافه فاصله زيادي داشت بعد از يك ساعت كه داشتند قدم ميزدند نوشابه ها بالاخره اثر كرد. هر دوي انها به شدت نيازمند توالت بودند دادلي كه يكي در ميان راه ميرفت گفت: نميتوني با جادو توالتي چيزي درست كني؟ دارم خفه ميشم. هري در حالي كه از شدت درد در چشمانش اشك جمع شده بود گفت: نه تو خونه چوبدستيمو جا گذاشتم و با خود گفت: چرا حالا؟ چرا حالا كه اينقدر بهش نياز دارم؟ دادلي گفت: بيا در يكي از خونه ها رو بزنيم و بگيم ميشه از توالتتون استفاده كنيم باور كن دارم ميميرم. هري گفت باشه اما در كدوم خونه؟ تمام خانه هاي انجا رو به ويراني بود و هري از اين ميترسيد كه ناگهان يكي از مرگخواران اون رو بدون چوبدستي پيدا كنه براي همين هم از ترس به خود لرزيد. صداي دادلي را شنيد كه ميگفت: تمام جادوگرها ميتوننغيب و ظاهر بشن. تو هم ميتوني؟ هري ايستاد و به دادلي خيره شد و گفت: تو از كجا ميدوني كه جادوگرا ميتونن ناپديد بشن؟ دادلي گفت: از....... تو فيلم ديدم. هري گفت: جدا؟ هري ميدانست دادلي توي هيچ فيلمي نديده است. دادلي در حالي كه سرخ شده بود گفت: حالا ميتوني يا نه؟ هري گفت: اره ميتونم اما هنوز گواهينامه اش را نگرفتم براي همين اجازه اين كار را فعلا ندارم پس لطفا راه بيفت و انرژي ات را صرف حرف زدن نكن . رويش را برگرداند و شروع كرد به راه رفتن وقتي برگشت تا دادلي را نگاه كند محگم به چيزي خورد برگشت و ديد دادلي هم دارد به ان چيز نگاه ميكند ان چيز يك شي نبود يك قصر با شكوه بود اما از كجا امده بود؟ كي در ان زندگي ميكرد؟ قصر نور زيادي از خود خارج ميكرد نوري مانند نور خورشيد. دادلي با خوشحالي جلو رفت و هري پشت سرش به راه افتاد كه ناگهان چشمش به كنده كاري روي ديوار افتاد كه روي ان نوشته شده بود:

                      به قصر پرتو خوش امديد

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 20:18 توسط مرجان| |
سلام بچه ها

بالاخره بعد از چند روز فکر کردن و با کمک دوستان و پیشنهاد های قشنگشون  تصمیم گرفتم که ادامه بدم.

پس با یک عکس شروع میکنم:تقریبا همه هستند

راستی بچه ها از نظراتتون هم ممنونم.اگه واقعا پیشنهادی دارین که به وبلاگ کمک میکنه با کمال میل میپذیرم.

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 18:58 توسط مرجان| |
سلام بچه ها من واقعا نميدونم كه ادامه بدم يا نه واسه همين هم ميخوام ديگه ادامه ندم فكر كنم بهتر كه برم و به وبلاگهاي ديگه نظر بدم چون واقعا خودم ديگه خوشم نمياد در اين زمينه فعاليت كنم.
نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 6:21 توسط مرجان| |
خوب بچه ها من اول چندتا وبلاگ رو که خودم دوست دارم معرفی میکنم و از شما میخوام که برین و ببینین:

www.danfan.blogfa.com  این وبلاگ دینا جون هستش.

www.snape.blogfa.com   اینم وبلاگ اقا شاهین.

www.mamadpotter.tk      این وبلاگه اقا محمد.

www.harry1992.blogfa.com  اینم وبلاگ اقا مصطفی.

www.topiran.mihanblog.com  این وبلاگ هم مال اقا شایان ولی در مورد هری پاتر نیست.

www.dementor.ir این یکی سایت اقا امید هست.

اینا وبلاگهایی هستن که من هر موقع اپ میکنم اینجاها هم سر میزنم.

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 15:17 توسط مرجان| |
و حالا نوبت میرسه به داستانم.خیلی دوست داشتم که داستانم رو بذارم ولی پردیس جون هنوز داستان خودش رو به من نداده ولی من داستان خودم رو میذارم ولی اول  توی وبلاگ اقا شاهین یکی از همکارانم میذارم و اگه خواستین  برین اونجا بخونین:www.snape.blogfa.com
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 14:43 توسط مرجان| |
خوب بچه ها دینا جون یکی از دوستام که من ازش میخوام به من در این زمین کمک کنه و اون یکی از همکاران دیگمه.

همینطور نیلوفر جون و سپیده جون که من دوست دارم من رو در این زمینه تنها نذارن.

مرسی از همه شما دوستان.

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 14:39 توسط مرجان| |
سلام بچه ها خیلی خوشحالم که دوباره اومدم پیشتون.

از اونایی که نظر دادن ممنونم.

نیلوفر جون خیلی خوشحالم که سر زدی من هم برای تو ارزوی موفقیت میکنم.کی هستی تا با هم بچتیم دلم برات تنگ شده.

سپیده جون از تو هم خیلی ممنونم چون که به یاد من بودی.

و اما مریم جون من به وبلاگت سر زدم خیلی قشنگ بود.ولی من نمیتونم فعلا خودم رو معرفی کنم چون که باید چند روز بگذره.ازت خیلی ممنونم که سر زدی.

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 14:36 توسط مرجان| |
راستی بچه ها من یه همکارم دارم که فکر کنم میشناسینش اسم همکارم پردیس جون که به من کمک میکنه و من از اون متشکرم.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:46 توسط مرجان| |
سپیده جون مرسی که به من سر زدی.اره من همون مرجانم که میشناسی.
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:43 توسط مرجان| |
راستی بچه ها کسی هست که یه قالب قشنگ داشته باشه؟من میخوام قالب وبلاگم رو عوض کنم.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:37 توسط مرجان| |
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه.

من تا چند روز دیگه یه داستان میذارم که در واقع خودم نوشتم(بد نیست)و داستان پردیس جون(خیلی قشنگه)رو هم میذارم امیدوارم راضی باشین.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:36 توسط مرجان| |
سلام دوستان عزیز

نمی دونم چرا به سرم زد که یه وبلاگ بزنم اخه بعد از اون پیشنهاد که تقریبا عملی نشد خواستم یه کار دیگه بکنم.امیدوارم بتونم به شما پاتریستهای عزیز خدمت کنیم.

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 21:31 توسط مرجان| |
********************************************************************************* چوبدستی جادویی
چوبدستی جادویی

هری پاتر فعلا تعطیل... چیز میز زیاد هست واس گفتن

<-PostContent->
ادامه مطلب
نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor->| |