تبليغاتX
چوبدستی جادویی
چوبدستی جادویی

هری پاتر فعلا تعطیل... چیز میز زیاد هست واس گفتن

سلام بچه ها.

من بهتون قول داده بودم که هم داستان رو بذارم و هم چند تا مطلب جالب از هری پاتر اما واقعا نشد که بذارم. سعی میکنم که زود بذارمشون.

اما حالا باید یه تشکر از یاسمن جون(دختر عموم) بکنم که لطف کرده و سر زده. یاسمن جون چه عجب از این ورا؟ بازم سر بزن خوشحال میشم.

از بقیه هم واقعا تشکر میکنم که اومدند و نظر دادند.

فعلا بای دیگه چون حرفی واسه گفتن ندارم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 13:57 توسط مرجان| |
سلام بچه ها. چه خبرا؟ حالون خوبه؟

من که حالم خوبه.

اومدم بگم که فردا فصل ۶ رو میذارم.

اما جواب نظرات.

اقا شاهین: من با پیشنهادتون موافقم.

نیلوفر جون: مرسی که سر میزنی.

مژده جون: من گفتم که کامل فیلمشو ندیدم ولی در عین حال حق با تو است.

نیلوفر جون و دینا جون و اقا شاهین: من یک نظر راجع به شیمی داشتم گفتم حالا که بحثتون گرفته بگم حتما: به نظر من شیمی درس خوبیه و خیلی هم اسونه این نظر نیلوفر جون هم هست ولی به نظر دینا جون که من هم باهاش موافقم اگه معلم بد باشه همه درسها بده. اقا شاهین هم حق دارن که میگن بده چون سوم راهنمایی که وقت شیمی خوندن نیست و یه ذره براشون سنگینه.

بچه ها منتظر داستانم باشین. راستی یه چند تا مطلب هم میذارم که قشنگن.

یه چیز دیگه من این مصاحبه قبلی رو از پردیس جون گرفتم که اونم از مجله شوکا گرفته بوده. اینو گفتم که دعوا پیش نیاد.

فعلا بای بای

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 8:27 توسط مرجان| |

سلام دوستان عزيزم.

اولش جواب نظرات رو ميدم ولي بعدش داستان رو ميذارم.

اقا شاهين: من كه هميشه به وبلاگتون سر ميزنم. پس كم لطفي نكنين.

اقا پويا: ميشه بگين دليلتون چي بود كه ميخواستين منو حك كنين؟

هاني عزيز دختر خورشيدي: باشه من سعي ميكنم زود به زود داستانم رو بذارم.

دينا جون: مرسي سر ميزني. داستانم رو برات ميذارم حتما بيا و بخون. داستان اقا محسن هم يادت نره.

نيلوفر جون: خيلي كار خوبي كردي سر زدي. مگه تو هم مثل رون شيمي دوست داري؟

 خوب بچه ها امیدورام از داستان لذت ببرین من هم از این به بعد زود زود داستان رو میذارم.

 

فصل پنجم :رفتار عجيب خاله پتونيا

هرميون رده رو بكش مثلا خوابيدم. هري اين را با ناراحتي گفت و دستش را جلوي صورتش گرفت.هرميون با ناراحتي گفت: واي ببخشيد هري اصلا حواسم نبود و به طرف هري رفت. هري داشت چرت ميزد و دهانش باز بود. هرميون هري را تكاني  داد و گفت: هري؟ هري از خواب پريد و كفت: ها؟ هرميون گفت؟ هري رون كو؟ هري گفت: زير... زير تخت. هرميون گفت: چي؟ هري با تو ام. هري دوباره داشت چرت ميزد. هري چشمهايش را باز كرد و گفت: بابا هرميون ول ميكني يا نه؟ گفتم كه زير تخت حالا بذار بخوابم اه. و رويش را از هرميون برگرداند و زير ملافهاش پنهان شد. هرميون لحظه اي ناباورانه هري را نگاه كرد و شانه هايش را بالا انداخت. اما بعد خم شد تا بتواند زير تخت را ببيند. واي خداي من اينجارو. اه اين صداي چيه؟ هرميون برگشت و به پنجره نگاه كرد. يك مشت جغد بيرون پنجره منتظر نشسته بودندو هوهو ميكردند و به شيشه نوك ميزدند. هرميون ابروهايش را در هم كشيد و به طرف نجره رفت و ان را باز كرد. هر كدام از جغدها ميخواستند زودتر نامه خود را به هرميون بدهند. هرميون تمام نامه ها را گرفت و برگشت به هري نگاه كرد كه پاهايش از ملافه بيرون زده بود. هرميون ارام گفت: هري؟ هري بالشش را برداشت و روي سرش گذاشت و زير لب گفت: ها؟ ميذاري يخوابم؟ هرميون گفت: نگاه كن يك عالمه نامه داري. هري با تشري گفت: لطف ميكني برام بخونيشون؟ هرميون از اين كه هري تعجب نكرده است متعجب شد اما بعد شروع كرد به باز كردن نامه ها: اوليش يك كليساست اونا برات... هري با صداي گرفته اي گفت: هرميون بندازش تو سطل اشغال. بعدي رو بخون.هرميون ابروهايش را بالا انداخت و بعد ان كاري را كه هري گفت كرد: اين يكي از طرف يه مردي هست كه... بندازش دور هرميون. هرميون گفت: اما هري... هري با ناراحتي گفت: چيه؟ هرميون سرش را تكان داد و گفت: هيچي خوب اين يكي از طرف وزارت خونه است اونا ميخوان... سطل اشغال هرميون. هرميون اين بار ديگرساكت نماند و گفت: اما هري اينا همش...هري سرش را بلند كرد و با ناراحتي حرف او را ادامه داد: همش از طرف كساني كه برام ارزوي سلامتي كردند. اينقدر از اينا خوندم كه ديگه داره حالم به هم ميخوره. خوب پس حالا اگه فهميدي ميشه بگي ادامه نامه ها از كيه؟ هرميون كه جوابش را گرفته بود شروع كرد به دوباره خواندن نامه ها و تمام انها را به خواسته هري در سطل اشغال ميريخت تا اينكه به اخرين نامه رسيد. گفت: اهان... اين از حيني خوب اينم بندازم دور... اما هري ناخواسته دستش را بالا برد و نامه جيني را در هوا گرفت و بلند شد. با اينكه عينك نداشت اما بيشتر ميتوانست ان نامه را بخواند. هرميون با پوز خندي روي صندلي كنار تخت هري نشست و گفت: امان از دست اين پسرها. هري نگاه زير چشمي به او انداخت و بلند گفت: مال تو ورون بگيرش و نامه را به هرميون داد و دوباره خوابيد. هرميون نامه را از دست هري گرفت و شروع كرد به خواندن ان:

هرميون و رون حالتون خوبه؟هري حالش خوبه؟ به خدا اگر بلغم اينجا نبود كه بش بخندم ديوونه ميشدم. هرميون جات اينجا خيلي خاليه. مودي به من گفته كه براتون نامه نفرستم اما ميدونين كه حالش خوب نيست. با اين وجود اگر نامه من را گرفتيد حتما جوابم را بدهيدو هرميون و رون خواهش ميكنم مراقب هري باشيد و اميدوارم خيلي زود به پيش ما بيايد.

                                                          دوستدار شما جيني

هرميون سرش را بلند كرد و به هري كه روباره زير ملافه رفته بود خيره شد هري يا واقعا خواب بود با خودش را به خواب زده بود كه هرميون ميدانست نظر دوم درست تر است اما هيچي نگفت. اين درست بود هري بيدار بود و خيلي هم ناراحت او به ياد حرفهايي از ملكه اليس افتاده بود(( چرا نيروي محافظتو دور جيني نميگيري؟)) اما كدوم نيرو؟ هري كه نيروي خاصي نداشتبه جز همان عشقي كه دامبلدور به ان اشاره كرده بود . اما دامبلدور نگفت هري ميتونه از اون براي محافظت از ديگران استفاده كنه. هري به همين چيزها فكر ميكرد كه صداي ارام حرف زدن هرميون و رون را شنيد و فهميد كه رون از زير تخت بيرون اومده. نامه جيني رو ديد رون ولي فكر نكنم زياد خوشش اومده باشه. صداي رون مي امد كه ميگفت: هرميون هري جيني رو دوست داره و ارزش عشق بيشتر از اين چيزهاست. هرميون حرف رون را تاييد كرد و ادامه داد: اره اما شما مردها هيچ وقت سر از عشق در نميارين تازه هري داره مثل خيلي از مردها عشقشو سركوب ميكنه. واقعا شما مردها نميتونين يه ذره هم به اندازه اين كه به فكر خودتونين به فكر اون دختر بيچاره هم باشين؟ دلم براي جيني ميسوزه طفلكي! خانم ويزلي ميگفت مريض شده اما اون خيلي وقت كه مريض بود من فكر كنم اگه هري باهاش حرف نزنه بدتر هم ميشه. هري فقط به صحبتهاي انها گوش ميداد و با خود ميگفت كه بايد تمامش كند پس از روي تخت بلند شد و هرميون و رون بلافاصله ساكت شدند. هري با خميازه اي ساختگي گفت: خوب خوابيدين؟ هر دو با هم گفتند: اره عالي بود. هري تختش را مرتب كرد و به طرف ميزي كه هرميون درست كرده بود و روي ان پر از غذا بود خيره شد و به اهستگي گفت: واي هرميون دستت درد نكنه اما من قبلش بايد برم دستشويي. هرميون مانند برق گرفته ها پريد و گفت: چي؟ هري تو نبايد از اتاق بري بيرون ميدوني كه؟ هري شروع كرد به خنديدن و گفت: اي بابا هرميون ول كن نكنه فكر ميكني ولدمورت از توي توالت ميپره بيرون و ميگه دالي هري پاتر اومدم كه بكشمت. برو بشين صبحانت رو بخور. تازه من ديشب هم رفتم بيرون از اتاق پس تو رو خدا بس كن هرميون بذار خوش باشم و در حالي كه ميخنديد از اتاق بيرون رفت. به نزديكي توالت رسيده بود كه يكدفعه خاله پتونيا با حالتي وحشت زده به جلويش امد و گفت: حالت خوبه هري؟ هري كه اصلا انتظار حال و احوال كردن خاله اش را نداشت گفت: ممنون. شما خوبين؟ خاله پتونيا به شدت سر تكان داد. استين لباس هري را گرفت و او را به اتق خواب خود و عمو ورنون برد. هري واقعا گيج شد بود او هيچ وقت از خاله پتونيا جز بي محلي چيز ديگر نديده بود . حالا چه اتفاقي افتاده بود؟ خاله پتونيا توي اتاق راه ميرفت و با ناراحتي با انگشتانش بازي ميكرد. هري ارام پرسيد: خاله حالتون خوبه؟ خاله پتونيا دوباره سر تكان داد و سريع به طرف هري رفت و جلوي هري زانو زد و گفت: تو واقعا ميخواي بري و با اسمشونبر مبارزه كني اره؟ هري ابروهايش را بالا انداخت و جواب داد: اره خوب. براي چي سوال ميكنين؟ فكر ميكردم از من متنفرين!؟ خاله پتونيا سر او را بوسيد و گفت: اين چه حرفيه؟ فقط بخاطرشوهرم بود كه من مجبور بودم تو رو تحت فشار قرار بدم. من از بچگيت دوستت داشتم. هري من وظيفه داشتم ازت مراقبت كنم اما حالا تو در خطري. اه هري بذار يك چيزي  رو نشونت بدم و بلند شد و به طرف كمد رفت و بعد از كمي كند و كاو جعبه اي را با خود اورد و جلوي هري گذاشت. در ان را باز كرد. درون جعبه پارچه اي ابريشمي بود كه معلوم ميشد درون پارچه چيز ديگري است. خاله پتونيا ان را با دقت برداشت و باز كرد داخل پارچه دو تكه چوب بود كه هري فهميد چوبدستي جادويي بوده است. خاله پتونيا با ارامش گفت: ميدوني اين چيه؟ حتما ميدوني. اين از هموناست كه تو هم داري. حتما داري به اين فكر ميكني كه اينو از كجا اوردم؟ اره؟ بايد بهت بگم هري. من از اول مشنگ نبودم من از مادرت بزرگتر بودم و به هاگوارتز ميرفتم. چه روزهاي خوبي بود مادرت از من كمتر جادو بلد بود براي همين هميشه من اونو ميترسوندم اما يكبار كه من رو خيلي عصباني كرد جادوش كردم و اگه اون به سنت مانگو نمي رسوندند حتما ميمرد. بعد از اون وزارت خونه منو از مدرسه اخراج كرد منم ديگه به اون طرفها نرفتم. واسه همين بود كه من از مادرت متنفر بودم هري. اما وقتي تورو جلوي در خونه گذاشتند تمام بندهاي تنم شل شد تو داشتي بلند بلند گريه ميكردي انگار ميدونستي كه يتيم شدي. من ارام تو را در اغوش كشيدم و سعي كردن ارامت كنم. من نميتونستم جلوي ورنون به تو محبت كنم اون ميخواست تورو به پرورشگاه ببره اما من نذاشتم. اون هيچي از گذشته من نميدونست و الان هم نميدونه. منو ببخش و حالا اين خونه... حتما دامبلدور بهت گفته روي اين خونه چه طلسمي گذاشته؟ هري تو بايد از اينجا بري. طلسم دامبلدور ضعيف شده. من اينو حس ميكنم... من سرماي اين خونه رو حس ميكنم. هري من ميدونم تو بايد تا تولد هفده سالگيت اينجا بموني اما حرف منو گوش كن تو بايد از اينجا بري اون طلسم تا قبل از هفده سالگيت از بين ميره و اونا ميكشنت. خوب حالا از اينجا برو... همين الان برو... بذار تا ميتوني از اين خونه لعنتي دور بشي. من نميخوام تو رو هم از دست بدم و هري را بغل كرد و با گريه گفت: هري ميشه ورنون و دادلي رو هم با خودت ببري؟ خواهش ميكنم؟ هري با صدايي كه اصلا به صداي خودش شباهت نداشت گفت: البته. اما شما با من نمياين؟ خاله پتونيا سرش را تكان داد و گفت: نه من نميتونم شاهد مبارزه شما باشم و خودم هيچ كاري نكنم من نميخوام خون خواهرم پاي مال بشه. هري اما تو بايد از اينجا بري من ميرم دادلي و ورنون رو خبر كنم و از روي زمين بلند شد و ارام گفت: هري مادرت بهت افتخار ميكنه. هري هم ايستاد و گفت: به شما هم افتخار ميكنه بعد سريع به طرف اتاقش رفت و در را با شتاب باز كرد. هرميون با دلواپسي گفت: دير كردي... داشتم ديگه نگرانت ميشدم... چي شده هري؟ هري در حالي كه وسايلش را جمع ميكرد تمام چيزهايي را كه خاله پتونيا گفته بود براي ان دو بازگو كرد. در اخر هرميون با ناراحتي گفت: نه. هري گفت: اره. حالا هم سريع بياين و وسايلتون رو جمع كنين الان خالم پيداش ميشه. رون شروع كرد به جمع كردن وسايلش اما هرميون هنوز به هري نگاه ميكرد و ميخواست اعتراض كند كه هري پيشدستي كرد و گفت: بيبن هرميون من ميخوام از اينجا برم و ميدونم كه تو داري به اون محفل كوفتي فكر ميكني پس بذار بهت بگم كه به نظر من اونا بعد از مرگ دامبلدور ضعيف شدند. حالا اگر هم تو نخواي حرفمو باور كني و با من نياي با زور ميبرمت. رون ايستاد و ارام گفت: بازور؟ هري گفت: اره با زور. هرميون بعد از اين حرف هري لبخند زد و به طرف وسايلش رفت. يك ربع بعد خاله پتونيا با دادلي و عمو ورنون وارد اتاق شد. چقدر قيافه دادلي و عمو ورنون وقتي كه تعجب كرده بودند و سر در گم بودن شباهت عجيبي به خوك پيدا كرده بود. بالاخره دادلي پرسيد: هي ما بايد چي كار كنيم؟

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 20:41 توسط مرجان| |
بچه ها اين مصاحبه ها هم ميذارم ولي بعد بايد برم.

اينم مصاحبه و بيو گرافي روپرت واسه همه كساني كه دوستش دارند مخصوصا نيلوفر جون.

روپرت گرينت چي دوست داره؟

 

كتاب مورد علاقه: هري پاتر.

صحنه هاي مورد علاقه فيلم: صحنه شطرنج.

شخصيت داستاني مورد علاقه: رون ويزلي. حتي قبل از اينكه نقشش را بازي كند.

ترفند جادوگري مورد علاقه: خرقه نامرئي .

درس مورد علاقه: شيمي و نقاشي.

سبك موسيقي مورد علاقه: رپ.

فيلم مورد علاقه: (( شرك )) و همه فيلمهاي جيم كري.

بازيگر مورد علاقه: جيم كري.

تيم فوتبال مورد علاقه: تاتنهام هاتسپر.

سرگرمي مورد علاقه: شنا و دوچرخه سواري و نواختن گيتار.

غذاي مورد علاقه: شكلات.

تفريح مورد علاقه: خواب.

منفورترين حيوان: عنكبوت( دقيقا مثل رون).

 

گفتگويي با روپرت گرينت بازيگر نقش رون ويزلي.(روپرت: قبلا مرا به خاطر موهايم مسخره ميكردند.)

چرا ازاول شخصيت رون را دوست داشتي؟ رون بامزه و دوست داشتني است واغلب لباسهاي دست دوم برادر هاي بزرگترش را مي پوشد.

نظرت در مورد موهاي حناييت چيست؟ قبلا همه مرا به خاطر اين موها مسخره ميكردند اما اكنون اين رنگ مد شده.

دوست داري كارهاي رون را در زندگي عاديت انجام بدي؟ نه. اگر منطقي فكر كنيد اين كارها واقعا ترسناك هستند.

جداي از فيلم دنيل و اما را مي بيني؟   خير ما در صحنه با هم صميمي هستيم اما خارج از صحنه همديگر را نمي بينيم چون دور از هم زندگي ميكنيم.

 در فيلم بدل هم داري؟ نه. من صحنه هاي اكشن را خودم بازي ميكنم چون از موارد امينيتي خيالم راحت است.

 

 

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 21:17 توسط مرجان| |

سلام بچه ها این داستان رو اقا محسن نوشته که خیلی هم باحاله حتما بخونین.

فصل اول : تابستونم مارو ول نمی کنن.

 

مرد جوان 28-27 ساله ای وارد اتاق آقای جلیلیان مدیر روابط عمومی مدرسه پیام امام که مردی مسن و توپول بود، شد.

او مردی شاداب و سرزنده بود ؛ او کم مو و تقریباً طاس بود و ریش داشت که خیلی بلند نبود.

- به سلام...! آقای توکلی جوان رعنا.

و او که همیشه هنگام نوشتن عینک میزد و عینکش با طنابی به گردنش آویزان بود عینکش را برداشت و عینک از گردنش آویزان ماند و تلو تلو خورد.

توکلی کمی شکم داشت و ریش گذاشته بود و مشخص بود که ریشش تازه سبز شده و او جوانی خام است. او موبایلی از گردنش آویزان بود و قیافه اش فانتزی و خنده دار بود.

-      سلام آقای جلیلیان !

با هیجانی خاص سلام کرد.

- آقای موسوی گفته باید کلاس تقویتی ریاضی و کلاس فوتبال و شنا بذاریم و بچه ها رو به زور مدرسه بیاریم و نذاریم چیزهایی که تا حالا بهشون گفتیم پاک بشه و تو مغزشون این حرفها رو دوباره تزریق کنیم. ایشون گفته باید یه امتحان از بچه های سوم راهنمایی برای ورود به اول دبیرستان بگیریم و هر که نمره مطلوبو نگرفت باید در کلاسها شرکت کنه و ما المپیاد سال 98 امریکا رو قراره ازشون بگیریم...هه هه هه هه... این جوری همه وادار میشن بیان و باید پولی بهمون بدن؛ کلاس ورزشی 100 تومن کلاس ریاضی 40 تومن.

انگار از سختی کشیدن بچه ها لذت می برد.

-      حالا تلفنو می خوای امیر خان توکلی.

او این جمله را با ناراحتی ادا کرد او از سختی کشیدن بچه ها بدش می آمد.

 

توکلی به همه بچه هایی که قرار شده بود آنجا بمانند زنگ زد و با روشهای مختلف مانند تهدید کردن آنها که کسانی شرکت نکنند سال بعد نیستند و...

همه را به امتحان دادن موظف کرد و سپس گفت که کسانی که قبول شدن یا نشدن فرقی نمیکنه و حتماً باید کلاسهای ریاضیات را بگذرانند.

 

امتحان برگذار شد و محسن فخرالدین و علی حسین پور و  2 یا 3 نفر دیگر قبول شدن ولی همه 19 نفر باید کلاسها را میگذراندند و اینگونه همه مجبور شدن دوشنبه و چهارشنبه هر هفته تا پایان مرداد از ساعت 8 الی10 صبح سر کلاس بیایند که البته خیلی هم بد نشد.

 

 

{به سراغ فرد اصلی می رویم تا او را معرفی کنیم}

پدر محسن:

- بیا این 40 تومن رو بگیر بده توکلــی و برو کلاسارو شرکت کن.

او مردی بود خوش هیکل و کچل که موهایش در کناره های سرش بود و موهای یکطرفش بلندتر بود تا آنرا مثل پلی به طرف دیگر سرش وصل کند.

محسن:

-      باشه

او پسری 15-16 ساله بود و توپول بود و جوش جوشی و کک مکی ولی به قول بهترین دوستش نادر خدادادی ملقب به نادی چشمهای محسن زیبا و جذاب بودند. محسن عادت داشت موهایش را تن تنی کند ولی چون مدرسه اش آخر حزب الهی بود نمی توانست حتی شانه به آنها بزند پس آنها را نا مرتب در صورتش ریخته بود. به عقیده همه بچه های مدرسه او خرخوان بود ولی او شاید فقط شب امتحان کتابش را باز می کرد و فقط بچه باهوشی بود. در هر نوع کاری سر رشته داشت :کامپیوتر،اینترنت،وبلاگ نویسی،فیلمسازی،داستان نویسی،موسیقی و حتی رقص.

در ورزش هم همینجور، یه فوتبال دست و پا شکسته و شنای خشک و خالی و یه بسکتبال، توپ داشت

در درس بازم همینطور، درسی نبود که از پس آن بر نیاید.

 

 

صبح شد.

مامان محسن وارد اتاقش شد.

-      بلند شو باید بری مدرسه.

-      تابستونم ولمون نمی کنن.

-      میرسونمت.

-      دمت گرم.

او زنی تقریباً توپولی بود و قد کوتاهی داشت وصورت مهربانی داشت که حاکی از آن بود که خوش قلب ترین و شیرین زبان ترین مامان دنیاست.

 

 

بعد از صبحانه مامان محسن او را به مدرسه رساند و رفت.

محسن آرام در نیم لای مدرسه را گشود و وارد حیاط تقریباً بزرگ و L مانند مدرسه شد.

توکلی مثل جن ظاهر شد و شروع به سلام واحوالپرسی کرد و کارش این بود که با چرب زبانی در بچه ها رخنه کند و اسرار آنها را استخراج کند و جیک و پیک آنها را کف دست "موسوی" مدیر مدرسه بگذارد و "آدم فروش" باشد.

-      به سلام محسن جون رفیق فاب خودم. اینو بیا...

و با دستش ادای اسکوتر را در می آورد و با اصطلاحات و ادا و اصول ها سعی داشت اعتماد بچه ها را جلب کند. محسن که خودش آدم سیا کن بود خوب جوابش را داد.

   - سلام آقا...یعنی چی آقا زشته! از شما بعیده...تازه دوم تیره دو روزه که از تابستان میگذره... دو روز مواظبت نبودم آقا،ببین چی شدی! تا آخر تابستون چی میشی... فکر کنم چیزی بشی که مایکل جکسون باید بیاد تو ادا در آوردن لونگ جلوت بندازه و اسکوترو بزاری جیب عقبتو دست امینم رو از پشت ببندی...!!!

توکلی که صورت بشاشش به خاکستر نشسته بود به محسن گفت:

- آقای معیل دبیر ریاضی در کلاس آخر سمت راسته همون کلاس قدیم خودتون ، بدو برو ببینم.

جمله آخرش را با هوار و داد مخصوص به خودش ادا کرد.

محسن خندان به سمت کلاس رفت در زد و وارد شد.

مرد جوانی معلم آنها بود او تیپش کپی بچه بسیجی ها پشمالو بود و لاغرمردنی و کمی قد بلند بود.

-      بفرما تو ،سلام.

-      سلام آقا،من محسن فخرالدینم

همه بچه ها از دیدن او هورا می کشیدند و غوغا و غلغله بر پا شده بود او در دل همه عزیز بود، او به بچه ها چشمک میزد.

-      برو بشین،راستی معدل ریاضی تو چند شده بود.

-      75/19 آقا.

-      اکسلنت.

-      اوهو..!!

نادی به او چشمک زد و یک جا کنار خودش برای او باز کرد و محسن بالاخره نشست.

-      سلام آق فخُر. [اسم مستعار او این بود]

-      سلام نادی.

- دو روز ندیدمتا ولی از فراقت داشتم میمردم ، خیلی دوست دارم.

-      منم همینطور نادی جون. راستی اشتباه گرفتی.

[زمانیکه آنها حرف رمانتیک میزدن این عبارت به هم میگفتن]

-      خوب کلاس تا چه ساعتیه؟

-      تا 9 بعد 9 تا 10هم زبان داریم.

- زبان دیگه چه صیغه ایه...!؟ شانس آوردن من از زبان خوشم میاد مگر نه....

-      محسن 5 دقیقه بیشتر تا آخر کلاس نمونده.

نادی خوش تیپ و خوش هیکل بود و عینکی مستطیلی میزد و موهایش مجعد بود و همیشه سیخ بود. او پسر خنگی بود ولی در عوض گوله نمک بود و ته مرام و باحالی.

-      برین زنگ تفریح خوش اومدین، تکلیفم ندارین...!

-      هورا...!!!

این صدای آقای معیل بود که با لهجه قمی اش این جمله را ادا کرد.

 

 

بعد زنگ همه برگشتند توی کلاس ومعلم زبان آمد و قیافه اش مثل همه معلمهای دیگر بود که شما فکر می کنید.

اوهم آمد و 1 ساعت خشت لگد کرد و رفت. کلاسهای عادی مدرسه گوش شنوا نیست حالا تابستونش گوش شنوا باشد!؟

وقت رفتن شد و بچه های فوتبالی رفتند به مکان کرایه شده و بچه های عادی مثل محسن به خانه رفتند.

 

توکلی آمد:

-      شهریه کلاسارو کی میدی؟

-      بفرما آقا.

-      دستت درست.

میخواست سر به سر توکلی بگذارد، اما حوصله درد سر های بعدش را نداشت.

این اولین جلسه بود و 6 نفر بیشتر نیامده بودند.

 

                          

 

 

                                 {پایان فصل اول}    

 

  

 

   

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 20:59 توسط مرجان| |
سلام دوستان

خوب امروز من فصل جدید رو اوردم که براتون میذارم و امیدوارم لذت ببرین.

فصل چهارم: زنجير خورشيد

هري چشمهايش را باز كرد تمام تنش درد ميكرد او روي زمين وسط يك كوچه خرابه افتاده بود و دادلي سه متر ان طرفتر در حالي كه دهانش باز بود روز زمين پخش شده بود. هري ارام خود را از روي زمين بلند كرد و به طرف دادلي رفت او را تكان داد و گفت: ادم وسط خيابون نميخوابه تنه لش پاشو بريم خونه هوا تاريك شده. دادلي تكاني خورد و از روي زمين بلند شد و به اطراف نگاه كرد و گفت: هي پسر اونها كجان؟ هري برگشت و گفت: كيا؟ دادلي در حالي كه مانند ناشنوايان با دستهايش حركاتي را در مي اورد گفت: اون زنها و دخترهايي كه خيلي خوشگل بودند و اون خانمي كه بهش ميگفتند خاله اليس؟ هري گفت: دادلي نكنه ميخواي بگي تو هم همون چيزي رو ديدي كه من ديدم؟ دادلي گفت: من نميدونم تو چي ديدي فقط ميدونم قصر يه جايي اون ورا بود و به نقاطي اشاره كرد. هري ناراحت شد و گفت: پس حواستو جمع كن ما توي زمان حاليم و اگه تو اون تنه مثل كنده درختتو تكون ندي مامان جونت فكر ميكنه من خفت كردم پس پاشو. دادلي به دنبال هري به راه افتاد. نه هري حرف ميزد و نه دادلي تا اينكه به خونه رسيدند. هري صداي داد و فريادي اشنا را ميشنيد. او ارام در را باز كرد جلوي در دختري ايستاده بود كه پشتش را به او كرده بود و موهاي فردارش از عصبانيت سيخ شده بود مانند كساني كه انها را برق ميگيرد. هري اب دهانش را فرو داد. دخترك داشت سر خاله اش فرياد ميكشيد و پسر مو قرمزي رو به خاله اش ميگفت: اگه فقط يه تار مو از سر هري كم بشه هم خودت رو ميكشم و هم اون شوهر و پسرت رو. دخترك صدايش از عصبانيت ميلرزيد: واي خداي من حتي فكرشو نميتونم بكنم شماها قول داده بوديد اون از خونه بيرون نره ما فكر ميكرديم براي شما اهميت نداشته باشه اما بابا اون هم يه انسان و رويش را برگرداند. نگاهش به هري افتاد. هري ..... هرميون. اما خاله پتونيا هرميون را كنار زد و سريع به طرف هري رفت و دستانش را بالا برد... شترق...پسره احمق كدوم گوري رفته بودي؟ اگه يه بلايي سرت ميومد ميدوني اونا با ما چي كار ميكردند؟ هري روي زمين افتاده بود و خاله پتونيا با ضربه هايي كه مانند تركه بود هري را ميزد. هرميون در حالي كه تعجب كرده بود به ان دو نگاه ميكرد اما بعد انگار فكر كرده بود كه عقب افتاده است و به طرف هري رفت و شروع كرد به زدن او. هري فقط ميگفت: ببخشيد... اخ... خوب چرا ميزنيد؟... ولم كنيد ديگه... ناگهان هرميون و خاله پتونيا از هري دور شدند. هرميون دستهايش را تكان ميداد گويا انها سوخته بودند. هري به طرفش رفت و گفت: اخ ببخشيد منظوري نداشتم... اما شماها داشتين منو ميكشتين و...هرميون ناگهان هري را در اغوش كشيد و هري ديگر نتوانست حرفي بزند هرميون انقدر هري را محكم گرفته بود كه او داشت احساس خفگي ميكرد . هرميون در حالي كه گريه ميكرد گفت: اه هري من كه مردم... كجا رفته بودي؟ فكر نميكني ما نگرانت ميشيم؟ رون جلو امد در حالي كه سعي ميكرد هرميون را از هري جدا كند گفت: هرميون داري خفش ميكني... ببين حالش خوبه اما اگه تو ولش نكني حتما خفه ميشه... نه ديگه خفه شد و مرد. هرميون هري را رها كرد و به عقب رفت تا هري را بهتر ببيند و با پشت دست اشكهايش را پاك كرد و شروع كرد به خنديدن و گفت: خوب هري ما اومديم اينجا تا اخر هفته با تو خالت و شوهر خالت و پسر خالت از اينجا بريم. هري پدر و مادر من ديروز رفتند مقعر اونا براشون خيلي جالب بود كه... هرميون بس كن... بذار هري نفس بكشه . رون بع از اين حرف به طرف هري رفت و گفت: خوب پسر حالت چطور؟هنوز كه نيشت باز؟ هري خنديد و گفت: اره بابا بازه... با وجود شما دو تا كي ميتونه نخنده؟ هرميون دوباره خنديد و گفت: خوب هري ما ميريم تو اتاق خواب تو و بعد از اونجا خودمون رو غيب ميكنيم يعني اخر هفته خودمونو غيب ميكنيم و... هري اون چيه گردنت؟ هري به چيزي كه هرميون اشاره ميكرد نگاه كرد. زنجير نازكي بود كه روي ان نوشته شده بود: دارنده مراقب باش اين زنجير خورشيد است و مانند خورشيد ميسوزاند اگر مال تو نباشد خواهي سوخت و اگر خواستي از ان استفاده كني فقط ارام و واضح بگو(نيروي طلايي). هري به هرميون نگاه كرد كه متعجب بود و براي اينكه فعلا درباره اين موضوع صحبت نكنند گفت: اما هرميون من هنوز امتحان ظهور ندادم وزارت خونه چي ميگه؟ هرميون با ناراحتي سرش را تكان داد و گفت: مگه اهميتي داره؟ بذار اونا هرجوري ميخوان مبارزه كنند. اوه هري ميشه بريم توي اتاقت حرف بزنيم؟ هري جا خورد و گفت: البته و با انها به طرف اتاقش حركت كرد. هري ارام در را باز كرد و گفت: يه ذره نامرتبه. هرميون دهانش باز ماند اخه اتاق هري يه ذره نامرتب نبود دقيقا مثل جايي بود كه شتري با بارش گم ميشد. هرميون با ناراحتي گفت:  تو گفتي يه ذره؟... خداي من تو چطوري اينجا زندگي ميكني؟ هرميون چوبدستيش را بالا برد و تمام اتاق ناگهان مرتب شد. هري خنديد و گفت: اه... دستت درد نكنه. خوب بياين اينجا بشينيد. هرميون و رون روي زمين و روي صندلي كهنه اي نشستند و هرميون به ارامي گفت: خوب هري تو كجا رفته بودي؟ اون چيه گردنت؟ ميمردي به ما خبر بدي؟ هري تمام ماجرا را براي ان دو تعريف كرد. در اخر هرميون دهانش باز ماند و رون شروع كرد به خنديدن. هري پرسيد: به چي ميخندي؟ رون با خنده گفت: اخه ميدوني چيه يكي از دايي هاي من رفت توي قصر پرتو اما ديگه نيومد بيرون. مامان هنوز براش گريه ميكنه و اگر بفهمه تو رفتي تو قصر و سالم برگشتي... واي خدايا... بايد قيد زندگيتو بزني. هري هم شروع كرد به خنديدن. هرميون با خنده كوتاهي گفت: هري از اون زنجير استفاده كردي؟ هري گفت: نه بابا اصلا فكر نميكردم چيزي گردنم باشه. چطور؟ هرميون گفت: خوب بهتر استفاده كني چون شما دو تا فكر كردين من قرار شب كجا بخوابم؟ رون با شيطنت گفت: مگه اينجا چشه؟ هرميون گفت: منو بكشند پيش شما دو تا شب نميخوابم. فكر كنم اگر برم پيش پسر خاله هري بخوابم راحت تر باشم. نظر شما دو تا چيه؟ رون با عصبانيت گفت: هرميون ديگه چنين حرفي نزني ها! هري گفت: باشه بذار ببينم چطوري كار ميكنه و ارام گفت: نيروي طلايي. تمام اتاق پر از نور شد و بعد از چند لحظه زن واقعا زيبايي در حالي كه لبخند ميزد ظاهر شد و تعظيم كرد و گفت: سلام بر سرورم هري پاتر: هري ابروهايش را بالا انداخت و گفت: من سرور هيچكس نيستم فقط صداتون زدم تا ببينم ميتوني برام چيزي بياري يا نه؟ زن لبخندي زد و گفت: هر چي شما بخواين و هري گفت: خوب پس من يك اتاق خواب يك نفره ميخوام كه دخترونه باشه و از وسايل راحتي چيزي كم نداشته باشه. زن خنديد و به كمد هري اشاره كرد. هرميون در كمد را باز كرد و گفت: واي خدا جون... اينجارو! كمد هري ديگر يك كد نبود و تبديل شده بود به اتاق خواب راحتي. هرميون به هري و رون شب بخير گفت و به درون كمد رفت. رون با ذوق گفت: پس منم يه اتق خواب ميخوام كه پسرونه باشه و وسايل راحتي داشته باشهو اما زن فقط به هري نگاه ميكرد و چشم از او بر نميداشت. هري به ارامي گفت: ميشه براش همون چيزي رو كه خواست درست كنين؟ زن با خنده بلندي به زير تخت هري اشاره كرد. رون به زير تخت هري نگاه كرد و با فريادي از سر خوشحالي به زير تخت رفت. هري به زير تخت نگاه كرد و دلش گرفت عجب جايي بود اصلا مثل يك زير تخت ساده نبود مانند اتاق شاهزاده ها بود. هري بلند شد و اهي كشيد و گفت:خوب ميتونين برين و زن با چرخشي نا پديد شد. هري دوباره اهي كشيد و روي تختش نشست بعد ناگهان بلند شد و به بيرون از اتاق رفت و پنج دقيقه بعد در حالي كه احساس خالي شدن ميكرد به اتاقش باز گشت و خود را روي تخت انداخت و خيلي زود به خواب رفت.

خوب بچه ها احتمالا تا اخر هفته اپ نمیکنم.

فعلا بای بای

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 16:38 توسط مرجان| |
سلام دوستان. حالتون چطور؟

حال میکنین من هر روز میام و اپ میکنم و یه مشت چرت و پرت میزنم؟البته خود حال و احوال کردن با دوستان هم خوبه دیگه. مگه نه؟ من اولش که تصمیم گرفتم این وبلاگ رو بسازم فکر کردم خبر همیشه زیاد ولی خوب اشتباه فکر کردم دیگه چون خبر کم و وبلاگ زیاد. حالا در کل میخوام بگم که ببخشید این وبلاگ به هری پاتر اختصاص نداره! یعنی داره ولی اینجا چیزهای دیگه هم مینویسم دیگه. خودمونیم ها اگه این داستان پردیس جون نبود من چی کار میکردم؟ البته خیلی هم بیکار نبودم میتونستم برم و عکس جمع کنم که انشالله اون رو هم جمع میکنم و میذارم براتون. حالا از اینجور چیزها بگذریم میخوام یک خبری بدم و اون هم اینه که توی این هفته و هفته ی اینده براتون دو فصل دیگه از داستان رو میذام.

 بچه ها داستان رو بخونین که ضرر نکنین.من این رو پیشنهاد میکنم بهتون.

راستی بچه ها راست که میگن: جی کی رولینگ از اینکه داستان رو جور دیگه مینویسیم ناراحت و و گفته که شکایت میکنه؟ به نظر من که اگر هم بخواد شکایت کنه دستش که به ما نمیرسه. میرسه؟ نظر شما چیه؟

راستی یه چیز دیگه هم در باره معما بگم و بعد برم: بچه ها ببینین این معما یه خورده سخته ولی من که راهنماییتون کردم. در ضمن الکی و سرکاری هم نیستش. اگه کسی حلش کنه واقعا که تیزهوش.

حالا هم باید برم چون خسته شدم پس بای بای

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 20:58 توسط مرجان| |
سلام بچه ها

دینا جون: مرسی سر زدی.قالب وبلاگ رو هم فعلا عوض نمیکنم.

نیلوفر جون: خیلی خوشحال میشم وقتی سر میزنی.

نازنین جون: تو لطف داری به من. ولی داستانتون رو زودتر بذارین.

اقا محسن: من حتما داستان رو میذارم مطمئن باشین.

و از بقیه هم خیلی خیلی متشکرم.

راستی کسی نبود جواب این معما رو بده؟ اشکالی نداره روش فکر کنین خیلی جالبه.

من دیگه باید برم فعلا بای.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 20:21 توسط مرجان| |
بچه ها راستی در اپ بعدی من قول میدم که قالب وبلاگ رو هم عوض میکنم.

فعلا دیگه باید برم. برای همتون ارزوی موفقیت میکنم.

فعلا بای بای

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 10:31 توسط مرجان| |
بچه ها اينا رو هم ميذارم ولي خنده دار نيست فقط جالب:

سر كلاس رياضي بوديم كه استاد روي تخته دو خط موازي

 

كشيد. خط پاييني يه نگاهي به خط بالايي انداخت و بهش چشمك

 

 زد و انگاري كه عاشقش شد. خط بالايي هم به خط پاييني لبخند

 

زد و اون هم انگاري تو دلش ازش خوشش اومده بود.همه تو

 

حال و هواي خودمون بوديم كه يكدفعه اي استاد فرياد زد:دوخط

 

موازي هيچوقت به هم نميرسند.

 

 

One stone is enough to break a glass.

 

One sentence is enough to break a heart.

 

One second is enough to fall in love.

 

And one friend is enough to live all life.

 

یک روز دروغ و حقیقت با هم رفتند لب دریا بعد

 

دروغ به حقیقت گفت بیا بریم شنا کنیم و حقیقت هم

 

حرف دروغ رو باور کرد و لباسهایش رو دراورد ولی

 

 دروغ به اون کلک زد و لباسهای حقیقت رو پوشید و

 

رفت. از اون روز به بعد حقیقت همیشه لخت موند و

 

دروغ در لباس حقیقت ظاهری واقعی پیدا کرد.

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 9:44 توسط مرجان| |

و زماني كه انسانها به هم ميرسند و درختان به هم

 

 ميرسند و رودخانه ها از سر كوه جاري ميشوند اگر

 

 ان انسان با تبر ان درخت را قطع كند و ان درخت به

 

 درون رودخانه جاري بيفتد عجب شلپي ميكنه ها.

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 9:36 توسط مرجان| |
سلام بچه ها

من امروز چند تا مطلب اوردم كه مربوط به هري پاتر نيست ولي جالب. اوليش همين معما است كه هر كسي جوابش رو بده واقعا كه خيلي با هوش چون اين معما در فدراسيون رياضي هم مطرح شده.

روزي در يك معبد ژاپني كه همه افراد ان به حرف رئيسشان گوش

 

ميكردند و بسيار باهوش و نخبه بودند رئيس به افراد ميگويد: كه من پشت

 

 سر تعدادي از شما علامت ضربدر گذاشته ام وهر كسي كه فهميد پشت

 

 سرش ضربدر است بايد تا فرداي همان روز قبل از مراسم صبحانه

 

خودش را بكشد. از انجايي كه اين افراد باهوشند و به حرف رئيسشان

 

 گوش ميدهند ميفهمند پشت سرشان ضربدرست و خودشان را هم ميكشند.

 

ولي به نظر شما انها چگونه ميفهمند كه پشت سرشان ضربدرست كه

 

 خودشان را بكشند؟

راستي بچه ها من چند نكته رو در اين باره ميگم چون خيلي مشكل:

۱. اين مسئله پيچيده است و اصلا جوابهاي الكي نداره.

۲. بحث زمان خيلي در اين مسئله مهم.

۳. و اين كه ان افراد بسيار باهوشند و حتما ميفهمند و هر موقع كه فهميدند خودشان را ميكشند حرف اول رو ميزنه.

۴. در ضمن ما اينجا اينه نداريم.

۵. اين افراد با هم حرف نميزنند و از يكديگر نميپرسند كه پشت سرشان علامت است يا نه.

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 9:34 توسط مرجان| |
سلام دوستان

خوشحالم که بالاخره بعد از چند روز تونستم اپ کنم.تعطیلات که به من خیلی خوش گذشت. به شما چی؟ امیدوارم که به شما هم خوش گذشته باشه.

من امروز مطلب خاصی ندارم پس جواب نظرات رو میدم.

دینا جون: مرسی سر زدی من به اون وبلاگی که دادی سر زدم.راستی اون شعر هم از یکی از دوستام که من خیلی دوسش دارم. واقعا ازش خیلی چیزا رو یاد گرفتم. امیدوارم هر جا که هست موفق باشه.

نیلوفر جون:مرسی که به من سر میزنی منم واقعا دلم برات تنگ شده و میخوام با هم چت کنیم.کی میای؟

مینا جون:من نویسنده این داستان نیستم ولی خیلی دوست دارم بدونم کجای داستان با احساسات نویسنده قاطی شده؟ راستی از اینکه میبینم قدرت نوشتن داری خیلی خوشحالم و فعالیتت رو در یکی از روزنامه های صبح تبریک میگم.اگه میشه اسم خودت و اسم روزنامه ای رو که توش مینویسی برام بنویس چون خیلی دوست دارم بدونم. خوشحال میشم اگه باز هم سر بزنی.

اقا بهنام: من این مطالب رو از وبلاگهای دیگه نمیگیرم همش رو یا پردیس میده یا خودم پیدا میکنم. البته این یکی اخری رو از یکی دیگه گرفتم.

نازنین جون:ادرس وبلاگت رو برام بنویس چون این یکی انگاری اشتباه.اگه داستان رو کامل خونده باشی میبینی که سیریوس کسی رو دوست داشته یعنی همون ملکه الیس رو.البته ملکه الیس بیشتر اونو دوست داشته.

اقا محسن: من داستانتون رو بالاخره گرفتم و اگه بخواین به زودی اینجا میذارم.

جناب ichor:من که همیشه به همه سر میزنم و اپشون هم میخونم!

اقا رامین: من شما رو لینک کردم.اگر خواستین منو با نام چوبدستی جادویی لینک کنید.

اقا شاهین:من سوالتون رو خوندم و خیلی مطمئن نیستم ولی شاید دیگه ادامه نده.در هر حال من و پردیس که ادامه میدیم گرچه خیلی دوست دارم که رولینگ هم ادامه بده.البته به نظر شما با این حرفایی که خود رولینگ در مورد این که شاید داستان طولانی بشه زده امکان داره باز هم کتاب ۸ رو ادامه بده؟

راستی بچه ها فصل بعدی داستان رو تا چند روز دیگه میذارم.

در اخر از همتون ممنونم.

فعلا بای بای

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 18:47 توسط مرجان| |
آکسیو Accio افسون احضار
الاهمورا alohomora افسون در باز کن
اپارسیوم Aparecium مرئی کردن نوشته های نا مرئی
آوادا کدورا Avada kedavra یک افسون نابخشودنی برای کشتن یک فرد
حباب سرBubble -Head افسونی برای نفس کشیدن در زیر آب
کروسیاتوس Cruciatus شکنجه دادن یک نفر از داخل بدنش و جز افسون های نابخشودنی است

دلتریوس Deletrius برای شکستن و خرد کردن اجسام
دنساگو Densaugeo باعث رشد سریع دندانها میشود
دیفیندو Diffindo بعضی از اجسام رو دو تکه میکند
دیساپارات Disapparate یک افسون واقعی نیست ولی به اجرا کننده ان اجازه میده که با تصمیم گرفتن خود رو ناپدید کنه
دیسندیوم Dissendium راه مخفی به هاگزمید را باز میکنه
انروات Enervate فرد بیهوشی را بهوش میاورد

انگورجیو Engorgio این افسون باعث تورم میشود
اکسپکتو پاترنیوم Expecto Patronum باعث به وجود امدن سپر مدافع برای جلوگیری از دیوانه ساز ها (دمنتورها)
اکسپلیارموس Expelliarmus افسون خلع سلاح
فرولا Ferula برای دستان شکسته یک آتل درست میکند و گاهی اوقات هم استخوان ها را غیب میکند
فیدلیوز Fidelius افسونی است که یک فرد (تنها انسانها)را مجبور میکند که یک راز را نگه دارد

چهار جهت Four-Point عصا را به یک قطب نما تبدیل میکند
فور نون پیولس Furnunculus این افسون باعث به وجود آمدن دمل های چرکین میشود
مانع بد شانس Impediment Jinx جلوگیری از خصم و خشونت و اهسته کردن پر درآوردن پرندگان
ایمپریوس Imperius این افسون میتواند بقیه انسان ها رابه طور کامل تحت کنترل بگیرد و یکی از فسونهای نا بخشودنی میباشد
اینسندیو Incendio به عصا روشنی نور آتش میدهد

بدشانسی پالرزان Jelly -Legs Jinx باعث لرزیدن پای حریف میشود
لوموس Lumos یک اشعه نور از چوب دستی بیرون میدهد(مثل چراغ قوه)
مُبیلاردس Mobilarbus ورد برای جابجایی اشیا
مبیلیکروپس Mobilicorpus ورد برای جابجایی افرادی که نمیتوانند راه بروند مرسمردری Morsmordre ساختن نشان سیاه
ناکس Nox وردی برای خاموش کردن روشنایی چوب دستی
ابلیویت Obliviate برای پاک کردن حافظه از این ورد استفاده میشود

پتریفیکوس توتالوس Petrificus Totalu بستن دست و پا به همدیگر
جادوی قبلی Prior Incantato نمایش اخرین جادو هایی که توسط یک چوب جادو انجام شده (البته اگر جادو ها به تازگی انجام شده باشند)
رهایی Quietus برگرداندن صدا بعد از ورد سنروس
ریدوسیو Reducio ورد برای کوچک و یا چروک کردن
ریداکتور Reductor وردی برای جدا کردن و منفجر کردن اجسام سفت
ریلاشیو Relashio ساختن و فرستادن اختر . و برای مقابله باگریندیلوز(Grindylows) ریپارو Reparo ورد تعمیر اجسام

ریکتوزمپرا Rictusempra ورد برای قلقلک دادن حریف
ریدیکیولاس Riddickulus وردی که بوگارف را مجبور به تغیر شکل میکنه محافظ Shield یک دیوار گرد رو بروی شما درست میکند که میتواند اوراد ضعیف را منحرف کند

سنروس Sonorus وردی برای تقویت صدای انسان
گیج شو Stupefy وردی برای گیج کردن حریف
ترانتالیگرا Tarantallegra وردی که حریف رو به رقص در میاره
وینگادین لویوسا Wingardium Leviosa وردی برای به پرواز در اوردن اجسام.

امیدوارم سال خوبی داشته باشین.

راستی من تا چند روز دیگه اپ نمیکنم ولی وقتی اومدم فصل چهارم داستان رو هم میذارم.

فعلا بای بای

نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 19:21 توسط مرجان| |
سلام دوستان عزیز

مرسی از اینکه به من سر زدین.از مژگان جون و دینا جون و اقا شاهین و اقا مصطفی و اقا رامین و همه عزیزان متشکرم.

راستی اقا شاهین این سنها مال زمان هری پاتر و جام اتش بود.

راستی بچه ها لطفا به هم دیگه توهین نکنین چون دوست ندارم اینجا از هم بپاشه.

 براتون یه شعر میذارم اگه قشنگ بود میگم از کیه:

شب که ماه رو از جیبم در میارم

صبح که خورشید از نوک انگشتام بریزه رو چهره امروز

یادم باشه به کسانی که تکه ای از روحم رو کندن بخندم

و کسانی رو که به سایم دروغ پاشیدن ببخشم

و به نشونی اسمون و تویی که روی این نوشته نشستی لبخند بزنم

امیدوارم خوشتون بیاد.

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 19:1 توسط مرجان| |
ولدمورت:۵۱ سال

دراكو مالفوي:۱۷ سال

پروفسور مك گوناگول:۷۰ سال

اراگوگ:۷۰ سال

پروفسور فليت ويك:۳۴ سال

فرد ويزلي:۱۸ سال

لوسيوس مالفوي:۴۱ سال

پرسي ويزلي:۲۱ سال

سيوروس اسنيپ:۵۸ سال

هرميون گرنجر:۱۴ سال

چو چانگ:۱۸ سال

رون ويزلي:۱۶ سال

نيك بي سر:۶۶ سال

ورنون دورسلي:۵۷ سال

جرج ويزلي:۱۸ سال

پتونيا دورسلي:۴۵ سال

اوليور وود:۲۱ سال

روبيوس هاگريد:۵۴ سال

نويل لانگ باتم:۱۵ سال

هري پاتر:۱۵ سال

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 9:44 توسط مرجان| |
سلام

امروز ميخوام چند تا مطلب براتون بذارم كه پرديس جون داده و اميدوارم خوشتون بياد.اينايي كه براتون ميذارم معني اسم شخصيتهاي هري پاتر در دنياي گياهان است.

پتونيا دورسلي-پتونيا:گل اطلسي

لي لي پاتر-لي لي:گل سوسن سفيد در انگليسي

ويولت:گل بنفشه در انگليسي

لاوندر براون-لاوندر:نام ديگر گل اسطوخودوس

فلور دراكو-فلور:گل باغچه در فرانسوي

ميرتل گريان-ميرتل:نام ديگر گياه مورد سبز

مادام پاپي پامفري-پاپي:خشخاش

پنسي پاركينسون-پنسي:بنفشه سه رنگ در انگليسي

نارسيسا مالفوي-نارسيسا:گل نرگس

ريموس لوپين-ريموس:لوبيايي به نام لوبيا گرگي در انگليسي

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 9:37 توسط مرجان| |
سلام

امروز همينجوري اپ كردم تا چند تا مطلب رو بگم.

دينا جون مرسي به من سر ميزني و از من طرفداري كردي.

مژده جون من تورو لينك كردم و وبلاگ جديدت هم بهت تبريك ميگم.

نيلو فر جون مرسي كه سر ميزني اگه رفتي سفر به تو هم خوش بگذره.

و اما اقا شاهين من كه يك بار توضيح دادم پس خواهشا ديگه بي خيال اگه كاري دارين به پرديس بگين ديگه .البته پرديس اينا رو  نميخونه ولي من بهش ميگم.

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 10:27 توسط مرجان| |
********************************************************************************* چوبدستی جادویی
چوبدستی جادویی

هری پاتر فعلا تعطیل... چیز میز زیاد هست واس گفتن

<-PostContent->
ادامه مطلب
نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor->| |