تبليغاتX
چوبدستی جادویی
چوبدستی جادویی

هری پاتر فعلا تعطیل... چیز میز زیاد هست واس گفتن

سلام بچه ها اومدم همه چيو براتون توضيح بدم تا بدونين كه چرا اپ نميكنم. 1. بچه ها اينترنت يه مدتيه به هم ريخته و منم وقت ندارم درستش كنم. ولي به احتمال زياد بعد امتحانا درستش ميكنم. 2. اين روزا موقع امتحانا بود و من نميتونستم اپ كنم اما بعد از امتحانا در خدمتتون هستم. 3. باورتون ميشه كه من نظراتم هم نخوندم؟ اصلا نميشه. فقط تونستم اولين نظر يعني نظر هاني عزيز رو بخونم كه از من خواسته بود يه فصل ديگه بذارم. اما هاني عزيز گفتم كه نميشه. همينطوريش هم كه ميام تو نت كلي بدبختي داره. تو هر سايتي هم كه ميرم ديگه بدتر از بدبختي. ولي من كه قول دادم بعد از امتحانا اپ ميكنم. يعني بعد از 23 خرداد. راستي بچه ها 7 خرداد تولد منه اما توي امتحاناست. شانس هم كه نداريم. واسه همين هم هميشه بعد از امتحانا تولد ميگيرم. پس اينجا هم اپ مخصوص تولدم رو بعد از امتحانا ميكنم. يه چيز ديگه هم بگم كه ببخشيد كه نميتونم جواب نظراتتون رو بدم. تازگيا كه اصلا نظرات نمياد چه برسه كه من بخوام بازش كنم و واستون كامنت بذارم. خوب ديگه بچه ها در هر صورت ببخشين باي باي تا بعد از امتحانا يعني 23 خرداد
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 7:23 توسط مرجان| |
سلام بچه ها

اومدم بگم كه من خوبم و هنوزم زنده ام.

جواب نظرات رو بعدا ميدم اخه كلي باهاتون حرف دارم. راستي داستان رو هم به زودي ميارم. اين پرديس جون تا فصل ۱۴ بهم داده ولي خداييش من وقت نميكنم كه بذارمش.

فعلا باي

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 16:4 توسط مرجان| |
سلام دوستان. امیدوارم حالتون خوب باشه.

اول جوب نظرات رو میدم و بعد داستان رو میذارم.

یاسمن جون: مرسی که به وبلاگم سر میزنی. راستی از جوکهات هم ممنونم. بازم بیا حتما. راستی چی فکر کردی من خیلی با هوشم.

اقا امیر: گفتین به دختر عموم چی بگم؟

خورشید شب: از شما هم متشکرم که به من سر میزنین و متنهای قشنگ میذارین.

نیلوفر و هانی عزیز: مرسی که سر میزنین. این داستان رو هم میذارم که نگین بد قولم.

اقا محسن: من هیچکیو فراموش نمیکنم و به همه سر میزنم.

از بقیه هم مثل اقا شاهین و اقا حسین و اقا مهدی و جناب ایچور متشکرم.

اینم از داستان فقط ببخشید دیر شد.

فصل ششم: اتفاقات ناخواسته

خاله پتونيا جواب داد: شما بايد از اينجا برين من بعدا ميام پيشتون. عمو ورنون سرش را تكان داد و گفت: نه پتونيا من بدون تو جايي نميرم. خاله پتونيا مخالفت كرد و گفت: ورنون تو بايد بري اگر اينجا بموني اتفاقات بدي برات ميفته. عمو ورنون پرسيد: پس چرا تو با ما نمياي؟ خاله پتونيا جواب داد: گفتم كه من بعدا ميام. دادلي تو هم مراقب خودت باش سريعتر برين ديگه. عمو ورنون ميخواست مخالفت كند اما هري انها را صدا زد و گفت: خوب دادلي تو دست منو بگير. عمو ورنون ميشه شما هم دست هرمين رو بگيرين تا حركت كنيم؟ عمو ورنون با ناراحتي اين كار را كرد و بعد خاله پتونيا گفت: خداحافظ. و براي هر پنج نفر انها سر تكان داد. هري هم با او خداحافظي كرد و روي مقصدش متمركز شد. وقتي سرش را را بلند كرد ديگر خاله پتونيا انجا نبود و انجا فقط يك در كهنه قرار داشت كه ميدانست در يكي از اتاقهاي مقعر محفل ققنوس است. هري نفس راحتي كشيد و به عمو ورنون و دادلي كه با هم درگير بودند نگاه كرد و گفت: خوب اينجا پناهگاه محفل ققنوس است. شما دو تا بدون اجازه از اينجا خارج نميشين. مفهوم بود؟ خوب پس بهتر ديگه بريم تا همه شما را ببينند و از اتاق خارج شد. برخورد همه همانطور بود كه انتظار داشت. خانم ويزلي گريه ميكرد. مودي بر سر هري فرياد ميزد و لوپين و تانكس در گوشه اي با هرميون صحبت ميكردند و از طرفي اقاي ويزلي داشت براي رون خط و نشون ميكشيد. مودي چنان بر سر هري فرياد ميزد كه گويا هري بايد به ازكابان ميرفت و به انجا نرفته بود. مودي گفت: اين چه كاري بود كه كردي؟ فكرنميكني نقشه هاي محفل رو خراب ميكني؟ هري سرش را تكان داد و گفت: من مجبور بودم. خالم گفت بايد بيام من هم اومدم. اون يه حرفايي ميزد كه من رو ترسوند و من هم با اونا اومدم اينجا. مودي لحظه اي به عمو ورنون و دادلي نگاه كرد و گفت: خوب سومين مشنگ كو؟ خالت كو پسر؟ هري گفت: گفتم كه گفت بايد اونجا بمونه چون ميخواد انتقام خواهرش رو بگيره. همه ساكت شده بودند. عمو ورنون سرخ شده بود و سبيل هايش مي لرزيد و دادلي چشمهايش گرد شده بود. اما بعد به ارامي گفت: من ميدونستم همه اتفاقاتي كه ميفته تقصير هري نيست. عمو ورنون گفت: اه خداي من اون يكي از شماها بوده؟ اما من... من برام مهم نبوده و نيست كه اون كيه و هنوز هم دوستش دارم. اتفاقي كه براش نميفته پسر؟ هري كه نميدانست چه بگويد به ارامي گفت: من نميدونم و عمو ورنون خود را روي صندلي انداخت و با دستهايش سرش را گرفت. هري كه داشت تمام اعضاي محفل را از نظر ميگذراند ناگهان پرسيد: خانم ويزلي جيني كو؟ خانم ويزلي اشكهايش را با پيشبندش پاك كرد و گفت: توي اتاقش. يه ذره مريض شده. هري با ناراحتي اخم كرد و به اتاق جيني رفت. پشت در ايستاد و در زد. كسي جواب نداد براي همين هم هري ارام در را باز كرد و داخل شد. اتاق پر از گل بود. ارنولدپف كوتوله جيني روي زمين بازي ميكرد و جيني روي تخت خوابيده بود. پرده اي از موهاي سرخش روي صورتش افتاده بود. هري جلو رفت و به جيني نگاه كرد خانم ويزلي گفته بود كه جيني مريض است پس هري فكر كرد شايد تب داشته باشد و ارام دستش را روي پيشاني جيني گذاشت. او كمي تب داشت اما هري داغتر از جيني بود پس چرا كسي او را مريض نميدانست؟ جيني تكاني خورد و هري دستش را عقب كشيد. جيني ارام چشمهايش را باز كرد و به هري لبخند زد و گفت: برو. چرا اينقدر سراغم مياي؟خيال و توهم هري. هري خنده كوتاهي كرد و گفت: اي بابا من از كي تا حالا شكل توهم هم شدم خودم خبر نداشتم؟ جيني لحظه اي چيزي نگفت بعد پريد و روتختي را تا زير چانه اش كشيد و گفت: هري تو اينجا چي كار ميكني؟ به من گفته بودند تا اخر هفته هم پيدات نميشه! هري گفت: حالا كه پيدام شده اما بعدا برات تعريف ميكنم الان ميخوام در مورد موضوع مهم تري باهات صحبت كنم.  و با حالتي جدي گفت: جيني من چند وقت پيش بهت چي گفتم؟ گفتم كه برات خطرناكه با من ارتباط داشته باشي. مگه نه؟ جيني با حالتي دفاعي گفت: منم بهت گفتم كه برام مهم نيست. يادته؟ هري گفت: بله يادمه ما من بهت گفتم كه برام مهم. من ميترسيدم ولدمورت تو رو بگيره و بكش اما حالا چون تو طلسم خفاش ان دماغي را بلدي فكر نميكنم كه خطري تهديدت كنه.جيني لحظه اي به هري كه ابروهايش را بالا انداخته بود ناه كرد و بعد شرع كرد به خنديدن. هري هم از خنده جيني خنده اش گرفت. بعد هري اهسته گفت: ميشه جيني من..... وجيني دست هري را گرفت و به طرف خودش كشيد. هري نيم ساعت بعد در حالي كه لباسش را صاف ميكرد از اتاق خارج شد وسر راه به پسر تنومندي برخورد كرد كه سريع ان را شناخت. ويكتور؟ ويكتور گفت: مگه كسي بهت نگفته كه من عضو محفل شدم؟ هري گفت: نه. واي پسر خيلي خوشحال شدم. خوب چي كار ميكني؟اما در ان لحظه هرميون امد و با پوزخندي گفت: ويكتور اينجايي؟ بيا بريم اونطرف بشينيم. ويكتور كرام با خنده كوتاهي گفت: باشه هرمي اون بريم. فعلا هري. هري

 لحظه اي به ان دو نكاه كرد و سرش را تكان داد و رفت پيش رون كه دست به سينه نشسته بود و به ويكتور كرام و هرميون چشم غره ميرفت. ناگهان رون گفت:همش داره هرميون رو تهدي ميكنه كه بره دنبال زندگيش و اگر اينجا بمونه نميتونه زندگي خوبي داشته باشه. اه ديگه داره حالم ازش بهم ميخوره. ببين هري اگر هرميون نياد با هم ديگه ميريم. ولش كن بذار خوش باشه ما دوتا با هم ديگه ميريم...اما ناگهان كسي گفت: چه حرفا! دوتايي؟ از كي تاحالا اينقدر بي معرفت شدي رون؟هرميون روي دسته صندلي نشست و به رون نگاه كرد. رون با حالتي دفاعي گفت: از وقتي كه شما ما رو به راحتي ميفروشين. هرميون با ناراحتي گفت: من كي شما رو فروختم؟ بعدش هم اگه تو ميترسي ميتوني نياي اما من با هري ميرم. هري به ان دو نگاه كرد و زد زير خنده و گفت: شما دو تا ديوونه اين من روي دسته جاروم شرط ميبندم. رون با خنده كوتاهي گفت: اره شايد باشيم حالا مياي بريم شطرنج بازي كنيم؟ هري گفت: باشه و هرميون گفت: من اينجا چي كار كنم؟ منم باهاتون ميام. و همگي باهم به اتاق هري و رون رفتند. موقع ناهار خانم ويزلي همه را صدا زد تا باهم ناهار بخورند. هري اولين كسي را كه ديد چارلي بود. چارلي با خوشحالي جلو امد و گفت: هري خيلي از ديدنت خوشحالم. هري هم با اودست داد و بعد به اطراف نگاه كرد. نه فرد انجا بود و نه جرج. هري به رون گفت: اون دو تا كجا هستند؟ رون گفت: كي؟ هري گفت: فرد و جرج ديگه؟ رون گفت: اهان. رفتند چك جنس بيارن اول مامان موافق نبود اما خوب كي ميتونه جلوي اونا رو بگيره؟ هري خنديد و به بيل و فلور كه مشغول حرف زدن بودند نگاه كرد.............................روزها ميگذشت و هري توي اون خونه دلگير كاري جز شطرنج بازي كردن با رون و ياد گرفتن طلسمهايي كه مودي بهش نشون ميداد نداشت.هر روز كلي نامه از وزارت خونه به دستش ميرسيد كه اخطار ميداد ديگه جادو نكند اما اونا هيچ كاري نميكردند و هري همه نامه ها رو ميريخت دور. بالاخره روز تولد هري وقتي هري ازخواب بيدار شد با صحنه واقعا وحشتناكي روبه رو شد. خانه شان در پريوت درايو بود كه صفحه اول روزنامه پيان امروز را پر كرده بود. هري به عكس خيره شد و بعد روزنامه را باز كرد و شروع به خواندن كرد:حمله به خانه هري پاتر و قتل در ان.

پتونيا اونز جادوگر سرشناسي كه ديشب در خانه ويرانش به طرز عجيبي كشته شده و علامت شوم بالاي خانه اش خودنمايي ميكرده پيدا شد. پتونيا اونز جادوگري كه بعد از اتفاقاتي از دنياي جادوگري طرد شده بود و ديشب در اتاق خواب كوچكي در خانه ويرانش پيدا شد. از وسايل اتاق معلوم بود كه اتق مربوط به هري پاتر بوده است اما خبري از هري پاتر و شوهر و پسر خاله اش نبود. وزارت خانه فكر ميكند ممكن است هري پاتر و شوهر و پسر خاله اش فرار كرده باشند يا اسير شده باشند اما.... هري روزنامه را انداخت و چشمهايش را بست. با اينكه خاله پتونيا هيچوقت براي او نقش خاله را بازي نكرده بود اما او راضي به مرگ خاله اش نبود. در حالي كه چشمهايش بسته بود اما صورتش خيس شده بود و با پشت دست صورتش را پاك كرد و چشمانش را باز كرد و گفت: شوهر  و پسر خالم اينو ديدند؟ هرميون به ارامي گفت: اره. شوهر خالت الان خودشو توي اتاق حبث كرده البته بعد از اينكه سعي كرد رون رو بكشه. هري روي صندلي نشست و ارام با دستهايش سرش را گرفت و گفت: ميدونستم اينطوري ميشه. ميدونستم برگشتي براي اون در كار نيست. اون به من گفت كه طلسم اين خونه تا قبل از تولدم از كار ميفته و حالا اون مرده. هري ديگر حرفي نزد. فلور كه داشت روزنامه را ميخواند يكدفعه گفت: اري اينجا نوشته خالت چندتا از مرگخوارها رو زخمي كرده و يكيشون هم مرده ولي بقيه حالشون خيلي بده. نگاه كن! هري روزنامه را از او گرفت اما هيچكدام از انها مرگخوارهايي نبودند كه هري انها را ميشناخت براي همين هم هري با عصبانيت روزنامه را داخل شومينه انداخت. هرميون كنار هري نشست و گفت: هري تو گفتي كه اون ميدونسته داره چي كار ميكنه پس خودت را ناراحت نكن. هري فقط سر تكان داد و در دل گفت: خاله مامان بهت افتخار ميكنه. صبحانه واقعا ناراحت كننده اي بود. جلوي چشم هري همش تصوير خاله اش مي امد و او نميتوانست تحمل كند كه ديگر صداي غرغرهاي خاله اش را نميشنود. اما وقتي جيني كيكي را كه براي هري درست كرده بود اورد تمام ناراحتي هاي هري از بين رفت. در حالي كه داشت برش بزرگي از كيكش را ميخورد براي جيني از خاطراتشان با دادلي تعريف ميكرد و جيني هم از خنده به خودش ميپيچيد. هري سرش را برگرداند و ديد كه ويكتور دست هرميون را گرفته و با خودش به طرف اتاقي ميبرد. هرش در دل گفت: اين پسر نميتونه اينقدر ضايع نباشه؟ بابا ول كن هرميون خودش ميدونه داره چي كار ميكنه.و دو باره به جيني نگاه كرد و گفت: دادلي فكر ميكنه من مستم چون همش پشت راه ميرفت تا اگه افتادم منو بگيره... هه... و نفس صدا داري كشيد و چشمانش گرد شد. تمام بدنش عرق كرد. فكر كرد كسي از جلو به او چاقو زده است. چشمهايش را بست و باز كرد انگار كسي در گوشش گفت هرميون.. جيني از هري پرسيد: هري حالت خوبه؟ چت شده؟ داره از دماغت خون مياد. هري با شنيدن صداي جيني به حالت عادي برگشت و دستش را بالا برد و به دماغش ماليد. دستش خوني شد. جيني سريع دستمالي روي دماغ او گذاشت.هري گفت: ممنون. جيني با نگراني پرسيد: هري چت شده؟ هري بلند شد و گفت: هيچي. فقط نوشابه پريد تو گلوم. ميرم دستشويي. جيني پوزخندي زد و گفت: معلومه كه  با خوردن سي و هفتا نوشابه الان بايد بري توالت. وهري هم خنده اي كرد و از اتاق خارج شد. به طرف اتاقي كه فكر ميكرد ويكتور و هرميون رفته اند رفت و در زد اما كسي جوابي نداد. بيشتر نگران شده بود دلش را به دريا زد و در را باز كرد. اولين چيزي كه به چشمش افتاد هرميون بود كه به صورت روي زمين افتاده بود. هري با ناله گفت: نه هرميون نه. و به طرف او دويد هرميون جواب نميداد. هري نبضش را گرفت نبض او ميزد. هري خيالش راحت شد چون هرميون هنوز زنده بود. هري دوباره گفت: صداي منو ميشنوي هرميون؟ هرميون با ناله گفت: تقصير من بود من حرف رون را گوش ندادم. اون ميخواست منو بكشه. هري را سرش را برگرداند ويكتور روي زمين افتاده بود و از سرش خون مي امد. هري چوبدستيش را بالا اورد و طنابي را دور و يكتور پيچيد. هري سعي كرد هرميون را بلند كند اما او بلند نميشد و فقط ميگفت: تقصير منه. رون راست ميگفت. هري گفت: هرميون بسه. تموم شد ديگه. تو حالت خوبه منم ميرم يكي رو صدا كنم اما در همان لحظه رون وارد اتاق شد و گفت: هري... هرميون؟ شما دو تا؟ هري گفت: رون زود باش بيا كمك كن. ويكتور كرام به هرميون حمله كرده.نگاش كن حالش خوب نيست. رون جلو امد و گفت: يه بار ديگه بگو. اون اشغال چه غلطي كرده؟ هري گفت: گفتم كهحمله كرد. رون برو يكي رو خبر كن. رون جلو امد و هرميون را از هري گرفت و گفت: سريع در را باز كن هري. زود باش. هري كه از اين رفتار رون كمي تعجب كرده بود سريع در را باز كرد و رون خارج شد. هري به دنبالش ميدويد كه بالاخره به اتاق اصلي برگشتند. رون سريع وارد شد و هرميون را روي مبلي گذاشت و گفت: مامان... هرميون... و عقب رفت. همه ترسيده بودند. لوپين پرسيد: چه اتفاقي براش افتاده؟ بيل گفت: كسي نميتونه يه چيزي بهش بده تا حالش بهتر بشه؟ هري گفت: ويكتور كرام تو اتاق به هرميون حمله كرد. من... ويكتور همين الان تو اتاقه. من بستمش با يك طناب. مودي سريع از در خارج شد. هرميون با ناله شروع به گريه كردن كرد. اقاي ويزلي جلو رفت و در حالي كه سعي ميكرد يك ليوان اب به هرميون بخوراند گفت: بخور دختر. همه دردها با اب خوردن خوب ميشه. بخور. هرميون با دستاني لرزان اب را خورد. خانم ويزلي گفت: بايد ببريمش تو اتاق خودش كه استراحت كنه. پدر هرميون كه هيچ حرفي تا ان موقع نزده بود هرميون را بلند كرد و به اتاقش برد. مادر هرميون با گريهپرسيد: چيزيش كه نميشه؟ خانم ويزلي با حالت تسكيني او را بغل كرد و گفت: حالش كاملا خوب ميشه. نترسين. مادر هرميون سرش راتكان داد و به اتاق دخترش رفت. همه به هري نگاه ميكردند. هري احساس ميكردحالت تهوع دارد براي همين سريع از اتاق خارج شد و به توالت رفت. به اينه نگاه كرد و دستش را روي صورتش كشيد. چطوري به اوهم همين حس ديت داده بود؟ روي توالت نشست و به دستهايش نگاه كرد و به ياد حرفهاي ملكه اليس افتاد كه ميگفت((همه نيروها با اموزش قوي نميشن. تو بايد خودت اونا را قوي كني)). يعني حالا نيروي هري قوي شده بود؟ هري ناخواسته دستش را بالا برد و بر روي زخم روي پيشانيش كشيد و گفت: همش تقصير تو... همش تقصير تو... بالاخره يا من ميميرم يا تو. پنج دقيقه بعد هري از توالت بيرون امد. رون جلويش حاضر شد و پرسيدك تو حالت خوبه: هري سر تكان داد و پرسيد: ميتونيم بريم هرميون رو ببينيم؟ رون جواب داد: هري بذار بخوابه. اون حالش خوبه. هري سريع فهميد رون از او نگران تر است. دوباره به اتاق اصلي برگشت. مودي تو اتاق راه ميرفت و با ديدن هري سريع جلو رفت و پرسيد: چطوري تو هنوز پنج دقيقه هم از حمله نگذشته بود به اتاق اونا رفتي؟ هري گفت: من نميدونم چه اهميتي داره؟ هري از قصد به اعضاي محفل و مودي حقيقت را نميگفت. همه از هري سوال ميپرسيدند اما هري فقط جوابهاي سر بسته ميداد و در اخر با اينكه هنوز ساعت هفت نشده بود گفت: من خيلي خستم ميخوام برم بخوابم. ببخشين ميشه برم؟ خانم ويزلي گفت: بله پسرم. بيا بريم.  و با هري از اتاق خارج شد. وقتي به اتاق هري و رون رسيد گفت: حالت خوبه؟ چرا رنگت پريده؟ هري ارام گفت: حالم خوبه خانم ويزلي. خانم ويزلي گونه او را بوسيد و گفت: خوب باشه. پس شب بخير. هر چي خواستي فقط صدام كن من برات ميارم. هري گفت: ممنونم. چشم. شب بخير. و وارد اتاق شد. خود را روي تخت انداخت. عينكش را برداشت وبا لباس درون رخته خواب رفت. نميخواست به هيچي فكر كند برايش مهم نبود چه اتفاقي افتاده است. پلكهايش را محكم روي هم ميفشرد تا بيدار نشود. بلند ميگفت: برام مهم نيست. صداي پوزخند مانندي كه هري ان را ميشناخت گفت: اصل اول ديوانگي صحبت با خود است. من هميشه اين را گفتم. هري ناگهان چشمهايش را بازكرد و نشست و فرياد زد: تو خفه شو. با اينكه عينك نداشت اما فينياس نجلوس را واضح ميديد. او ديگر حرفي نزد و هري دوباره با خشم خوابيد. احساس ميكرد ارام شده است. احساس خوب الودگي نميكرد اما خوابيد. او داشت درون جنگل سياهي ميدويد. او به دنبال نور بود اما تاريكي او را بلعيد. هري از خواب پريد. عرق كرده بود. به تخت رون نگاه كرد. رون هم خواب بود. هري با دست صورتش را پوشاند و دوباره سرش را روي بالش گذاشت.

 

خوب بچه ها فعلا دیگه بای چون فقط اومدم داستان رو بذارم و برم.

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 6:35 توسط مرجان| |
********************************************************************************* چوبدستی جادویی
چوبدستی جادویی

هری پاتر فعلا تعطیل... چیز میز زیاد هست واس گفتن

<-PostContent->
ادامه مطلب
نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor->| |