هری پاتر فعلا تعطیل... چیز میز زیاد هست واس گفتن
سلام بچه ها. خوشحالم که تونستم دوباره اپ کنم. از این به بعد پردیس داستانا رو اپ میکنه که احتمالا سریعتر این کارو انجام میده چون اون مثل من مشغول نیست. اما این دفعه من این فصلو گرفتم تا وقتی که اون office نصب کنه براتون بذارم. امیدورام لذت ببرین. اما اول جواب نظرات رو میدم اونم به ترتيب: عطيه جون: ازت ممنونم كه به من سر ميزني. به قول پرديس واسه هيجانم داره برات. به اميد خدا اگه بشه فصلها رو زود تر بذارم به هيجانشم ميرسيم.به نسيم جون هم سلام برسون. بهنام پاتر: از شما هم تشكر ميكنم. واسه اون چوبدستي هم ازتون ممنونم.قشنگ بود. اخه چرا؟ اگه هيجاني باشه كه بهتر. خودم ديدم تو وبلاگ شاهين. خوب مرسي كه چيزي نگفتين. مژگان جون: اپ كردن وقت زيادي نميخواد اما من حوصله ندارم. از تو هم واقعا ممنونم كه سر ميزني. حالا چون من 13 تا نظر دادم تو هم بايد بياي نظر بدي؟ البته اشكالي نداره. نيلوفر جون: خيلي خيلي ممنونم كه هي مياي و به من سر ميزني. خوشحالم كه اونروز موفق به چت با تو شدم. خيلي خوشحالم كه دوستي مثل تو دارم. نازگل جون: خيلي ممنونم كه به يادم بودي عزيز. اخه اشكالي نداره همين كه تولدم يادت بود كلي خوشحالم. مرسي كه به وبلاگم سر ميزني. من از شعرات استفاده كردم اگه ديده باشي. بازم بيا پيشم.نازگل جون اميدوارم كه بتوني از پس اونايي كه نميخوان تو موفق باشي بر بياي. در مورد داستانم نظر لطفت. خوشحالم كه ميخونيشون. بچه ها نازگل جون از دوستاي دوران راهنماييمه كه من خيلي دوسش دارم و اگه ديده باشين شعراشم گذاشته بودم. اميدوارم هر جا باشه هميشه موفق و پيروز باشه. فرزاد: ازت خيلي ممنونم كه بهم سر زدي. اميدوارم سايتت زودتر راه بيفته. برو داستان هم بخون داره جالب ميشه. از اينكه توي وبلاگم كمك ميكني ممنونم. ياسمن جون: تو كه منو كشتي. به كي بگم؟ به ...؟ اون كه ميدوني ديگه رفت! البته فرقي نميكنه همه بچه ها موضوع رو ميدونن نيازي نيست كه مخفيانه صحبت كنيم. بعدشم اينجا همه بچه ها از خودمونن شما نگران نباش. بعدشم اخه عزيزم شما كه افتخار چت نميدين. هي ميگم اي ديتو بده تو نميدي. اخه مگه ميترسي ادي تو بدزدم؟ خوب نده بالاخره خودم از ... ميگيرم. اين يكي رو بايد سه نقطه ميذاشتم شرمنده. اميدورام فهميده باشي كيو ميگم. منم كه اگه بخوام هفته اي يكبار ببينمت حرفام تموم نميشه. پس فعلا همين بچه ها رو دارم ديگه. تو هم به دل نگير. ناراحت نباش. شما كه بزرگوارين مرسي كه منو بخشيدي. از اينكه سر ميزني هم ممنونم. هري: ممنون كه سر زدين. من شما رو لينك كردم. وبلاگ واقعا زيبايي دارين. علي - ب: مرسي كه سر زدين. نه من شما رو اد نكرده بودم! شايد يكي ديگه بوده. امير( زرزروس): از شما هم تشكر ميكنم. اشكالي نداره گاهي وقتا تو بلاگفا همچين مشكلايي پيش مياد ديگه. در مورد داستانم نظر لطفتونه. اره مژگان راست گفت با من خواهره. اااااااااا! خوب مگه چيه؟ حالش نيست اپ كنم ديگه. دينا جون: خوش اومدي عزيزم. خيلي خوشحال شدم. همينطور خوشحالم كه از داستان خوشت مياد. نميدونم عزيز به قول پرديس كه ميگه واسه هيجانش نميدونم اما اگه به كسي نگي بهت ميگم چند فصله. احتمالا 50 فصله. خوب كسي كه نديد؟ خوبه! خيالم راحت شد. بازم بيا پيشم دينا جون دوست خوب و مهربون و عزيزم. هاني جون: مرسي كه داستانو خوندي مثل هميشه. خوشحالم كه بالاخره پي بردي دعوا كردن فايده اي نداره. اكبر: از شما هم تشكر ميكنم. لطف دارين. داستان مال دوستم پرديس. سعي ميكنم زود به زود بيارمش. نگين جون: خيلي ممنون كه داستانا رو ميخوني. من تو رو لينك ميكنم. اميدوارم موفق باشي. كلاغ سبز: خوب جواب شما رو توي وبلاگتون دادم. يه بحث ساده بود. من از دست شما ناراحت نيستم. اميدورام كه شما هم ناراحت نباشين. شايد شما راست بگين كه عقل و فهم به سن ربطي نداره. به هر حال ممنون كه به وبلاگ من سر زدين و جواب نظرم رو دادين. علي رضا: مرسي كه سر زدين و داستانا رو خوندين. من شما رو لينك كردم. وبلاگ قشنگي داري. پروفسور اسنيپ: در مورد داستان نظر لطفتونه. من به شما سر زدم. اپتون جالب بود. مرسي كه اينجا نظر ميدين. شنگول: خوشحالم كه دوباره شنگول شدين.من كه هميشه ياد شما بودم. شما كم پيدايين. چشم من سعي ميكنم برم دنبال داستاناي صادق هدايت. خوبه؟ خوب راست ميگم ديگه سنم كمه. نا سلامتي 3 سال از شما كوچيكترم ديگه. مرسي كه به من سر ميزنين. نه بابا اين حرفا چيه؟ وقت ندارم اپ كنم. سه رقمي بشه چيه؟ اميدوارم تو كار ادبيات هم موفق بشين. دنيل: خوب چي بايد بگم با اين كاراي شما؟ من كه به پرديس گفتم بيخيال شه! نترس بابا اون معمولا ادما رو اذيت نميكنه هر چقدر هم كه ماهر باشه. ولي واسه خودت ميگم بيخيالش شو. در ضمن تو چي كار داري كه پرديس منو اذيت ميكنه؟ اصلا دلش ميخواد. ميخواستي پسوورد اي ديتو ندي بهش خوب. از تو هم تشكر ميكنم چون در حاليكه از هري پاتر خوشت نميا مياي به من سر ميزني و هي با من دعوا ميكني. سيريوس اسنيپ: نه بابا چرا ميترسين؟ شما كه سيريوس اسنيپين! خودتون مگه تا حالا با اسم دانيال هم معرفي كردين؟ از شما هم تشكر ميكنم. خوب نيست ادم اينقدر ترسو باشه. بقچه عزيز( ندا جون): خوشحالم كه به من سر زدين. از همكاريتون هم ممنونم. شما كه از من موفق ترين! امدوارم باز هم موفق تر از ايني بشين كه هستين. ماهان:از شما هم ممنونم. وبلاگ قشنگي دارين. من شما رو لينك ميكنم. جناب امير: به به! سلام. چه عجب از اينورا! خوب به هر حال خوش اومدين. من براتون ارزوي موفقيت ميكنم. بعدشم چه اشكالي داره؟ مگه چشه؟ من هر حرفي رو كه بخوام ميزنم. تازه اين كه حرف بدي نيست. اخه بده بچه ها بفهمند كه جريان چيه؟ البته فكر كنم حالا ديگه احتمالا به همه گفتين! خوب فرقي نداره. دوست داشتين بگين. دوست داشتين نگين. در مورد اهنگم هر جور دوست دارين. اما اميدورام هيچ وقت اون اهنگو نذارين البته با اين شرطي كه گذاشتين. منظورم اينه كه هر وقت جدا بشين از عشقتون بذارين. چون من دوست ندارم جدا بشين. از شما هم كمال تشكر رو ميكنم.تولد حضرت زهرا رو هم بهتون تبريك ميگم.( خوب البته اگه....). راستي يه چيز ديگه. من از داستان زندگي ادما خوشم مياد. ادم ازشون عبرت ميگيره. وقت كردين حتما برام تعريف كنين. مژده جون: اميدارم امتحانتو خوب داده باشي عزيز. سفر هم كه خوش گذشته حتما. از اينكه سر ميزني ممنونم. به برادرت هم سلام برسون عزيز. ياسي واتسون عزيز: چشم عزيزم حتما ميذارم عكسو. اما يادم رفته بود واسه اپ قبلي. به اميد خدا ايندفعه ميذارم. از اينكه سر ميزني ممنونم. درسا جون: مرسي عزيز به من سر زدي. منم بهت تبريك ميگم. در مورد داستانم بايد بگم كه پرديس تمام سعيشو ميكنه كه هر روز بهتر بشه و من مطمئنم كه ميشه بالاخره. من تو رو به عنوان يه دوست خوب واسه پرديس و حتي خودم ميپذيرم عزيز. اميدوارم كه بازم نظراي قشنگتو اينجا ببينم. اخه عزيز چرا ناراحت ميشي. سعي ميكنم زود اپ كنم از اين به بعد. شاهين: از تو هم ممنونم كه بالاخره تصميم گرفتي بهم سر بزني. خوشحال شدم. برات ارزوي موفقيت ميكنم. ف.سايه عزيز: از تو هم تشكر ميكنم كه سر زدي. نه عزيز خواهش ميكنم. اين چه حرفيه؟ من خودم دوست دارم بهت سر بزنم. احسان: از شما هم ممنونم. وبلاگ خوبي دارين. اميدورام بهتر هم بشه. نوه رولينگ: از شما خيلي ممنونم كه بهم سر زدين. من شما رو لينك كردم. كيميا جون: مرسي عزيز بهم سر زدي. من اپ ميكنم ديگه عزيز ولي اين هفته سرم شلوغ بود. شرمنده. مهدي: خيلي ممنون سر زدين. اپ روز مادرتون هم عالي بود. رها جون: مرسي سر زدي بهم. خوشحال شدم. چشم اپ ميكنم. بازم بيا پيشم. پرديس جون: اخه عزيز من تو ديگه چرا مياي اينجا نظر ميدي. ولي دستت در د نكنه. خيلي هم بد نيست. اگه بشمارم از 80 تا نظر فقط 20تاش مال تو. جالبه. نه؟ خوب ديدي كه بچه ها چي ميخوان؟ هيجانشو بيشتر كن عزيز. راستي نبينم كه دير داستانا رو تايپ كنيا! اينجوري با من طرفي. تو نميخواد نگران اينا باشي برو نگران خودت باش با اون همه فصل كه ريختن رو سرت. حالا نوبت داستانه: فصل نهم: در راه هرميون درون اتاق راه ميرفت دلش شور ميزد. بالاخره صبرش تمام شد و به طرف رون كه خواب بود رفت و گفت: رون پاشو... رون تو رو خدا پاشو. رون سرش را بلند كرد و گفت: چيه؟ 2 ساعت تموم شد؟ هرميون گفت: اره. پاشو برو ببين هري داره چي كار ميكنه... پاشو ديگه. رون از روي تخت بلند شد و گفت: خوب به چه بهانه اي برم؟ هرميون گفت: برو چند دست لباس براي خودت بيار... برو ديگه رون. رون سر تكان داد و از اتاق خارج شد. وقت در اتاق خودش و هري را باز كرد هري را ديد كه بر روي تختي خوابيده بود و دهانش به طرز عجيبي باز بود و دستان و پاهايش به طور بدي خم شده بود. رون فكر كرد كه او حتما غرق خواب است و چند دست از لباسهايش را برداشت و به پايين رفت. هرميون كه هنوز نگران بود ناگهان به جلوي او امد و پرسيد: چي شد؟ داشت چي كار ميكرد؟ ناراحت يا عصباني نبود؟ رون سر تكان داد و گفت: خواب خواب بود. هرميون دستي به موهايش كشيد و گفت: حتما خودش رو به خواب زده. همينطوري هر يك ربع برو بهش سر بزن. من ميخوابم و 2 ساعت ديگه پا ميشم. هرميون رفت تا بخوابد. بالاخره صبح شد. هري وقتي اولين پرتوي خورشيد به درون اتاق تابيد مانند فنري از جا پريد و نشست. به اطراف نگاه كرد. رون توي تختش نبود. شايد هنوز عروسي ادامه داشت. بلند شد و به طرف اشپزخانه رفت. هيچكس درون ان نبود. هري خوشحال شد و چند عدد سيب برداشت. چند بطري نوشابه انجا بود. انها را هم برداشت به همراه يك مقدار نان و شكلات. سريع به اتاقش برگشت. هري اصلا به فينياس نايجلوس كه درون قابش نشسته بود توجهي نكرد و به طرف كيفش رفت. فينياس گفت: من دقيقا يادمه كه بهت گفتم داريم فرار ميكنيم. هري به حرف او توجهي نكرد و شروع كرد به جمع كردن وسايلش. فينياس ادامه داد: و من قشنگ يادمه كه بهت گفتم كه تو بايد تو اسليتيرين ميفتادي چون تو ترسو هستي و داري جون خودت رو نجات ميدي. هري ديگر نتوانست به حرفهاي او توجه نكند براي همين برگشت و گفت: من هم واضح يادمه كه بهت گفتم نميخوام جون خودمو نجات بدم. بعدشم مگه من چند وقت پيش بهت نگفتم خفه شو؟ پس حالا ديگه چي كار داري؟ فينياس پشت چشمي نازك كرد و گفت: تو واقعا بچه پر رويي هستي. چطور جرات ميكني با من اينطور حرف بزني؟ بعدم من برات يه پيغام دارم. هري دستش را به كمرش زد و گفت: تو قبلا از دامبلدور براي من پيغام مياوردي حالا از كي برام پيغام اوردي؟ نكنه از مگ گوناگول برام پيغام اوردي؟ فينياس از روي صندليش بلند شد و گفت: نه بازم از دامبلدور برات پيغام اوردم. اون فكر ميكنه كارهايي كه داري ميكني خطرناكه. هري با كنايه گفت: اهه...اهه! واي تو رو خدا منو به خنده ننداز. خوب مدير مدرسه اي كه مرده از توي قابش بازم داره دستور ميده؟ حالا اينا رو ول كن اگه اين پيغام از طرف دامبلدور يا هر كس ديگه اي بود برو بهش بگو كه هري پاتر هر كاري كه فكر كنه به صلاحشه انجام ميده. بعدم من اصلا وقت ندارم به صحبتهاي يك پيرمرد كه چند قرنه مرده گوش كنم و با دستاني باز و ابروهايي بالا انداخته به فينياس كه از خشم ميلرزيد نگاه كرد. فينياس كه ديگه نتوانست خود را نگه دارد هر چي از دهنش در امد به هري گفت. هري فقط ايستاده بود و لبخند غرور اميزي به لب داشت و گوش ميداد. وقتي صحبتهاي فينياس تمام شد هري گفت: همون!! ولي من توي خونم يه قاب فضول و بي ادب نميخوام. اگه دهنتو نبندي از همين پنجره ميندازمت بيرون. روشنه!؟ هري كيفش را به همراه چند دست رداي سياه و شنل نامرئي و جارويش برداشت و به طرف در رفت. هري هنوز دستگيره را نچرخانده بود كه فينياس با حالتي متعجب گفت: اما دامبلدور واقعا نگرانته! هري ديگر نتوانست تحمل كند و چوبدستيش را در اورد. تمام وجودش از خشم ميلرزيد. چشمهايش گرد شده بودو فينياس كه فهميد هري هر لحظه ممكن است بهش حمله كند از قاب بيرون رفت. هري ابروهايش را بالا انداخت و گفت: چه جذبه اي!! هري از اتاق بيرون رفت. او اول به اتاق جيني رفت. در را باز كرد. جيني ارام خوابيده بود. هري جاروي پرنده اش و نامه اي كه براي جيني نوشته بود كنار ديوار گذاشت و اهسته گفت: دوست دارم و از اتاق بيرون رفت. هنوز به در اصلي نرسيده بود كه صدايي گفت: هري تو چةجور دوستي هستي؟ ميخواي ما رو قال بذاري؟ هري سرش را برگرداند. هرميون و رون ناراحت به طرفش مي امدند. هري گفت: ببين هرميون... اما هرميون به ميان حرفش پريد و گفت: نه هري... تو گوش كن. ما ميخوايم باهات بيايم حتي اگه بميريم... افتخار ميكنيم كه در كنار تو و در راه مبارزه با ولدمورت مرديم. هري اشفته شد و گفت: من شما ها رو با خودم هيچ جا نميبرم. اگه ميخواين بميرين صد تا راه هست اما در كنار من نه. من ديگه نميخوام شاهد مرگ كسي باشم بعدشم من توي ليستي كه براي انتقام گرفتن از ولدمورت درست كردم شما ها جايي ندارين. شما ها خانواده دارين. كسي كه هميشه تنهاست منم. بچه ها بهتر برين دنبال زندگيتون و منو فراموش كنين و رويش را از هرميون برگرداند. اما هرميون دست او را گرفت و به طرف خود كشيد و گفت: ما نميتونيم تو رو فراموش كنيم. حد اقل من نميتونم. هري تو چي فكر ميكني؟ من با خيال راحت برم تو مدرسه بشينم؟ انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده؟ هري من دوست دارم. من ميدونم تو زندگي منو نجات دادي. هري خودت گفتي اون نيروي محافظت فقط دور كسايي كه دوسشون داري ميگيره حالا اون دور من قرار گرفت يعني تو منو دوست داري. خوب منم دوست دارم. من اصلا دلم نميخواد هيچ بلايي سر تو يا رون بياد. منم ميخوام بيام. ميخوام اگر حتي قرار بميرم در كنار كساني كه دوسشون دارم بميرم. پدر و مادرم هم ميدونن كه اين موضوع براي من خيلي مهمه. من به اونا گفتم شايد بميرم. رون گفت: بچه ها بس كنين. كسي قرار نيست بميره. بعدشم هري تو فكر كن ما با هم چي كار كرديم؟ مثلا سال اول يادت مياد كه ما هنوز هيچ جادويي به اون صورت بلد نبوديم؟ اما تونستيم از اون مراحل بگذريم و تو سنگ جادو رو نجات دادي. يادته؟ هري سر تكان داد و گفت: اما اين فرق ميكنه. ما با طلسمهاي ولدمورت و مرگ خوارانش و هور كراكسهايش و موجوداتي كه ادم با ديدنشون از ترس ميميره طرفيم اما اونا فقط چند تا طلسم ساده مگ گوناگول و دامبلدور بودند. هرميون گفت: هري اما يادت باشه به جز ما و كوييرل هيچ كس ديگه اي نتونست تا اونجا بياد. هري ما باهات ميايم. هري ديگر نميدانست چه بگويد فقط ارام سر تكان ميداد و به چهره منتظر ان دو نگاه ميكرد. بالاخره گفت: باشه... هر كاري دلتون ميخواد بكنين فقط مراقب باشين. هرميون خوشحال شد و گفت: حالا ميخواي چطوري بري؟ هري گفت: خوب من فكر كردم غيب و ظاهر شيم. اما هرميون گفت: نميشه. كسي كه ميخواد غيب و ظاهر بشه بايد تصوير روشني از جايي كه ميخواد بره تو ذهنش داشته باشه اما از اون خونه تو هيچي يادت نمياد. يادت مياد؟ هري به نقطه اي خيره شد و گفت: فقط يه خونه قديمي و هيچي. هرميون با ناراحتي گفت: اين به درد نميخوره. رون برو اون نقشه رو بيار. رون به كناري رفت و با نقشه بزرگي برگشت. هرميون ان را گرفت و روي زمين پهن كرد و گفت: خوب اين دره گودريك. حالا هيچ كدوم از شما ها تا حالا اطراف اينجا رفته؟ مثلا دهكده هاي اطرافش مثل ايسلند يا اودو يا اين پلنك هم خوبه. هري گفت: رو من حساب نكنين. رون با كشيدن دستي روي نقشه گفت: من فكر ميكنم يك بار رفتم اين اودو كه اينجاست. هرميون گفت: خوب رون اونجا چه شكلي بود؟ رون با حالت متفكرانه اي گفت: جاي واقعا سبزي بود. يه رود اب بزرگ داشت كه توش پر از تخم قورباغه بود. خونه هاي خيلي بزرگي داشت يادمه يك مجسمه اژدر هم وسط اون منطقه بود. هرميون با خوشحالي گفت: خوبه... هري حرفهاي رون رو شنيدي؟ حالا اونجا ميتوني ظاهر بشي. هري با ناراحتي گفت: من نميدونم... هرميون گفت: اشكالي نداره بيا دست منو بگير. هري به طرف هرميون رفت و دست چپ او را گرفت. به اطراف اتاق نگاه كرد و با خود گفت: اما باز هم اينجا رو ميبينم. ناگهان حسي تمام وجودش را پر كرد. سرش گيج ميرفت براي همين چشمهايش را بست تا اينكه پاهايش به زمين خورد. چشمهايش را ارام باز كرد. هرميون هنوز چشمهايش بسته بود. هري او را تكان داد و او چشمهايش را باز كرد. هرميون به اطراف نگاه كرد و با خوشحالي هري را بغل كرد و گفت: ما موفق شديم هري! هري كه سعي داشت هرميون را از خود جدا كند گفت: مگه قرار بود تو موفق نشي؟ هرميون هري را رها كرد و به طرف رون رفت. هري گفت: خوب بچه ها بهتر ديگه راه بيفتيم... بياين بريم و كيفش را از روي زمين برداشت.......... ساعتها ميگذشت و خانم ويزلي دنبال هري و رون و هرميون بود: هري رون هرميون؟ كجايين؟ بچه ها صبحانه! شما كجايين؟ او به اتاق جيني رفت و در را باز كرد و گفت: جيني هري اينجا نيست؟ جيني با لبخندي گفت: نه هري شبا پيش من نميخوابه. خانم ويزلي كه انگار فقط نه را شنيده بود گفت: خوب حالا اونا رو پيدا ميكنيم. بيا پايين صبحانتو بخور چون ديگه ميخوام جمعش كنم. جيني سر تكان داد و خانم ويزلي از در خارج شد. جيني بلند شد كه لباس بپوشد اما ناگهان چشمش به جاروي كنار اينه افتاد كه روي ان نامه اي قرار داشت. جيني ارام گفت: جاروي هري!. سريع جلو رفت و جارو را از روي زمين برداشت. نامه اي از روي ان افتاد. جيني به ان توجه نكرد فقط اهسته گفت: اين اذرخش هريه و با نگراني به اطراف نگاه كرد. وقتي چشمش به نامه روي زمين افتاد سريع خم شد و نامه را برداشت. ان را باز كرد. وقتي چشمش به دست خط هري افتاد ناخواسته اشك در چشمانش حلقه زد. شروع به خواندن كرد: جيني عزيزم مرا ببخش كه مجبورم برم. منو ببخش اگه اين چند روز كه باهات بودم خيلي ناراحتت كردم. مرا ببخش كه دوباره دارم ميرم و اين بار ديگه براي هميشه ميرم. منو ببخش كه نميتونم تو خاطر تو بمونم اما جيني عزيز تو ميتوني بدون من زندگي راحتي داشته باشي. من نميخوام تو به خاطر من ناراحت بشي. جيني چيزي كه ميخوام بهت بگم برام خيلي سخته اما بايد بگم كه جيني منو فراموش كن... فراموش كن كه روزي پسري به نام هري پاتر لبهاي گرم تو را بوسيد. دوست دارم. و خيلي دوست داشتم براي اخرين بار تو را ببوسم..... هري نامه از دست جيني افتاد حالا ديگه داشت واقعا گريه ميكرد. صورتش خيس شده بود اما بعد با دلخوري به خودش گفت: اره مطمئن باش منم ولت ميكنم ميرم. من براي به دست اوردن تو به اندازه موهاي سرم مصيبت كشيدم. جيني با صداي بلندي گفت: فرد جرج شما دو تا كجايين؟ ناگهان صداي پتي امد و فرد و جرج در حالي كه لبخند پليدي داشتند ظاهر شدند. ان دو با همان لبخند گفتند: چيه؟ خواهر كوچولو؟ جيني با حالتي عصبي گفت: اين رو ببين و نامه هري را به فرد داد. فرد ان را خواند و با چهره اي شيطاني گفت: خوب اين به تو چه ربطي داره؟ جرج محكم به پاي او زد و گفت: منظور فرد اينه كه چه ربطي به ما داره؟ جيني در حالي كه دستانش را در هوا تكان ميداد و گفت: يعني چي چه ربطي به ما داره؟ من ميخوام برم پيش هري و شما ها هم بايد كمكم كنين. نكنه ميخواين هري بره بميره؟ فرد به عقب رفت و گفت: چي داري ميگي جيني؟ ما هم براي هري نگرانيم اما اين كار خطرناكه. جيني اين كسي كه ما ميخوايم بريم باهاش بجنگيم اسمشونبره! نه هري و دين يا پسراي ديگه! جيني به طرفش رفت و در حالي كه چشمانش گرد شده بود گفت: ديگه اين حرفو نزن. شما ميخواين هري براي ما بميره و ما اصلا اعتنا نكنيم. هي دو نفر ديگه هم با هري هستند. رون و هرميون باهاش رفتند. چرا من نرم؟ جرج ابروهايش را بالا انداخت و گفت: منظورت ما بود ديگه؟ جيني به او نگاه كرد و گفت: شما ها كه گفتين براتون مهم نيست هري بميره! حالا چي شده؟ جرج سر تكان داد و گفت: جيني تو بد گرفتي. به همون اندازه اي كه تو براي هري نگراني ما هم براش نگرانيم. فقط ميخواستيم بهت بگيم كه اون خيلي عوض شده. هري رو ميگم. وقتي تو عروسيه بيل و فلور ديدمش فهميدم اون رفتارش عين هميشه نبود. يه ذره خشك و بي حس رفتار ميكرد. حالا هم من فكر نميكنم وقتي برات نوشته دنبالش نري ولي تو بري دنبالش اون خوشحال بشه. جيني به بيرون نگاه كرد و با حالتي رسمي گفت: من اين هري رو بيشتر دوست دارم و هر كاري هم بشه براش ميكنم. حالا شما دو تا ميخواين با من بياين يا من بايد تنها برم؟ فرد به جرج نگاه كرد و با حالت خشني گفت: باشه ما هم باهات ميايم اما هر چي شد تو مقصري. جرج بيا بريم وسايلمون رو جمع كنيم. اينطوري كه پيداست بايد وسايلي رو كه ميشه باهاش ادما رو پيدا كرد هم ببريم. بدو جرج... مثل يك درخت اونجا واينستا و از در خارج شد. جرج به جيني چشمكي زد و به دنبال فرد خارج شد. جيني نفس راحتي كشيد و به طرف كيفش رفت و چند تا ردا برداشت و درون ان گذاشت چند تا ساندويچ هم كه با جادو ظاهر كرده بود برداشت. بعد يك چاقو كه خيلي تيز بود برداشت ولي هنوز ان را داخل كيف نذاشته بود كه فكري به سرش زد. چاقو را به طرف دستش برد. ميخواست دستش را ببرد اما هر چقدربه روي پوستش ميكشيد اثري از زخم نبود. بالاخره با نگراني چاقو را بالا برد و به دستش زد. خون از دستش فواره ميزد اما بعد از چند ثانيه خون بند امد و زخم ناپديد شد........................... هري دستش را تكان ميداد و با صداي بلنيد بد و بيراه ميگفت. هرميون به طرفش رفت و گفت: چي شده هري؟ هري گفت: دستم ميسوزه... هرميون دست او را گرفت و گفت: بذار ببينم. يك ذره قرمز شده. واي هري داره خون مياد. اين چرا اينطوري ميشه؟ واي خونش زياد شد! الان درستش ميكنم و چوبدستيش را به طرف دست هري گرفتو فوري خونش بند امد و زخم ناپديد شد. هرميون گفت: شايد دستت به چيزي خورده. رون سر تكان داد و در حالي كه هنوز به دست هري نگاه ميكرد گفت: نه اون اول قرمز شد و شروع كرد به يك ذره خون اومدن. اما بعد ديدي چطوري فواره ميزد؟ هري دستش را از درون دست هرميون بيرون كشيد و كيفش را برداشت و گفت: بهتر ديگه راه بيفتيم. وقت نداريم كه تلف كنيم. هرميون ممنون. من نقشه رو بر ميدارم و شروع كرد به راه رفتن. رون و هرميون به هم نگاه كردن و بعد دنبالش رفتند. هري سرش روي نقشه بود و هر چند دقيقه اي يك بار به جلويش نگاه ميكرد. رون به ارامي به هرميون ميگفت: نميتونه يه ذره اروم تر بره؟ دارم از پا درد ميميرم! هرميون گفت: هيششششش... اگه اينطوري حرف بزني ناراحت ميشه. مگر نميبيني چقدر زود رنج شده؟ رون با ناراحتي گفت: اخه هرميون... هرميون گفت: هيچي نگو ديگه... هري ايستاد و با ناراحتي هوا را از بيني اش خارج كرد و برگشت و با لبخندي گفت: خسته شدين؟ هرميون سرخ شد و رون سرش را پايين انداخت و هري با خنده كوتاهي گفت: پس خسته شدين!؟حالا بايد يه جايي رو پيدا كنيم كه بشه استراحت كرد و برگشت و به اطراف نگاه كرد. رون به ارامي گفت: هري چرا از اون زنجيرت استفاده نميكني؟ هري برگشت و به رون نگاه كرد و نا خود اگاه دستش به طرف زنجير خورشيد رفت و گفت: از اين استفاده كنم؟ خوب نميدونم اما امتحانش ضرر نداره و بعد به ارامي گفت: نيروي طلايي. نوري درخشان همه جا را پر كرد و هري دستش را روي چشمش گذاشت و بعد همه جا مثل اولش شد اما زن زيبايي جلوي هري ايستاده بود و با خوشحالي لبخند ميزد. هري از نگاه هاي ان زن شرمش گرفت وبه او اخمي كرد و با لحن خشكي گفت: صداتون كردم كه ازتون يه چيزي بخوام. زن تعظيمي كرد و گفت: هر چي بخواين سرورم. هري با همان لحن گفت: فكر كنم بك بار ديگه هم بهتون گفتم كه من سرور كسي نيستم س لطفا به من سرور نگين. من از شما يك خونه خوب و راحت ميخوام كه حداقل 3 تا اتاق خواب داشته باشه. 2 تا پسرونه و يك دخترونه. ويك چيز ديگه... نميخوام كساني كه دشمن هستند اونو ببينن. فقط افرادي كه دوست هستند اونو ببينن. خوب من منتظرم. زن به اطراف نگاه كرد و به بالاي تنها درختي كه انجا بود اشاره كرد. هري هرميون و رون به بالاي درخت نگاه كردند. هري براي چند لحظه فكر كرد قصر پرتو بالاي ان درخت است اما بعد از چند ثانيه كه با دقت بيشتري نگاه كرد فهميد كه از قصر پرتو هم زيبا تر و جذاب تره. رون در حالي كه به خانه نگاه ميكرد گفت: بهتره بريم بالا. چطوري بريم؟ هري به ان زن نگاه كرد و گفت: ما جوري بايد بريم اون بالا؟ زن به شاخه هاي درخت اشاره كرد و ناگهان شاخه هاي بلند درخت جلوي پاي هري فرود امد. هري به ان نگاه كرد بعد به ارامي دستش را روي شاخه گذاشت. او هري را ارام بالا ميبرد. هرميون و رون پايين پاي هري داد ميزدند. هري بلند گفت: يك كاري كن اونا هم بيان بالا وبعدچند شاخه به طرف رون و هرميون رفتند. بالاخره هري به بالاي درخت رسيد و بعد از چند ثانيه هرميون و رون هم در كنارش حاضر شدند. رون هنوز به شاخه هاي درخت نگاه ميكرد و با لبخندي گفت: چه حالي داد. هري ارام به طرف در خانه رفت و با ارامش ان را باز كرد. همانجا متوقف شد. به اطراف نگاه كرد و بعد از چند لحظه ابروهايش را در هم كشيد و گفت: بياين تو. ان خانه هيچ تاثيري روي هري نگذاشته بود اما هرميون و رون ميخكوب شده بودند. هري به ان دو نگاه كرد و جلو رفت دست هر دو را گرفت و گفت: بياين تو ديگه. هري وقتي ان دو را به داخل اورد گفت: من خيلي خسته ام. ميرم يه جايي پيدا كنم بخوابم. حالا مثل خونه نديده ها نگاه نكنين.اوه راستي بايد يك كاري كنم. هري دوباره به زنجيرش گفت: نيروي طلايي و دوباره ان زن پديدار گشت. هري بدون هيچ چيزي گفت: ميخوام هر كاري و هر چيزي كه اونا خواستن براشون انجام بدي. زن به رون و هرميون نگاه كرد. زن به رون و هرميون نگاه كرد. او طوري نگاه ميكرد كه انگاراصلا متوجه انها نشده بود بعد به ان دو تعظيم كرد. هرميون از خانه چشم برداشت و به زن نگاه كرد و بعد به هري گفت: ممنون. هري سر تكان داد و گفت: خواهش ميكنم. بچه ها زياد نميمونيم پس اگه ميخواين برين يه چيزي بخورين و بخوابين. هرميون با نگراني گفت: پس تو چي؟ هري گفت: اگه گرسنم شد ميام و يه چيزي ميخورم... فعلا. هري به طرف اتاق رفت. رون داشت به اطراف نگاه ميكرد كه چشمش به ان زن افتاد و گفت: تو ميتوني براي ما غذا بياري؟ من خيلي گرسنه ام. زن سر تكان داد و به اتاقي اشاره كرد. رون دست هرميون را گرفت و به طرف اتاق برد. در را باز كرد و انواع و اقسام غذاهايي كه رون و هرميون تا بحال نخورده بودند در انجا بود. از گوشت خوك گرفته تا گوشتهايي كه كش مي امد و مانند ادامس در دهان جويده ميشد. رون محو غذاها شده بود. بعد با خنده بلندي گفت: ممنون... بيا هرميون بخور. هرميون كمي براي خود غذا كشيد و به طرف ميزي رفت و مشغول خوردن شد. خوب دیگه بچه ها من باید برم. فعلا بای سلام بچه ها از اينكه يه ذره دير شد ببخشيد اول مثل هميشه جواب نظرات رو ميدم هاني عزيز: ازت واقعا ممنونم كه هميشه داستان رو ميخوني. خيلي خوشحال شدم كه اين دفعه عصباني نشدي دينا جون: مثل هميشه لطف داشتي به من. مرسي سر زدي عزيز. راستي از اينكه به فكرمی ممنونم. اين مشكل رو بايد يه جوري خودمون حلش كنيم ديگه. خیلی خوشحالم که امروز تونستم باهات بچتم. در مورد لینک فرزاد هم راست میگفتی. ولی درستش کردم. امیدوارم سایتش هم زودتر بزنه نیلوفر جون: بابا جلب. عجبم از شماست. اخه شما کم پیدایی. کجایی دختر؟ خیلی خوشحال شدم که سر زدی مژگان جون: وبلاگ جديدت رو بهت تبريك ميگم. مرسي بهم سر ميزني اقا شاهين: از تو هم ممنونم که سر زدی. امدیوارم که کدورت ها هم بر طرف شده باشه. میخواستی که اینجا نظر ندی. اره؟ اونم به خاطر اینکه نظرت بعد بهنام باشه؟ خوب دیگه از این حرفا نزنی ها. این دفعه رو میبخشمت اقا بهنام: من که شما رو لینک کردم خیلی وقت. در مورد لینکتون هم درستش کردم. مرسی که سر میزنین. از شما توقع نداشتم اون حرفارو بزنین. ولی حالا دیگه بی خیال شدم اقا فرزاد: چشم زود به زود اپ میکنم. خیلی لطف دارین مرسی سر زدین بهم اقا محسن:من به اون وبلاگتون سر زدم. کامنت هم گذاشتم. ممنونم که سر میزنین. به مژده جون سلام برسونین اقا ممد: به به! چه عجب شما هم اومدین. من به وبلاگتون سر زدم. خیلی جالبه. مرسی سر زدین. راستی وبلاگ جدیدتون مبارک. هر جور میلتون. اما چرا داستان ۶ رو نخوندین؟ جالبه اقا مهدی:از شما هم تشکر میکنم که سر زدین. منم شما رو لینک کردم یاسی واتسون عزیز:خیلی ممنون بهم سر زدی. من اینجا عکس نمیذارم ولی چشم حالا چون خواستی برات میذارم اقا دانیال: شما میخواین بی خیال شین یا نه؟ دیگه دارین اعصاب منو خورد میکنین. صدای بچه ها رو دیگه در اوردین. خیلی دوست دارم دیگه واسه دعوا اینجا پیداتون نشه ولی اگه بشه هرچی شد با خودتون. اگه خواستین بیاین قدمتون رو چشم اما نه واسه گیر دادن به پردیس. شما میتونین زنگ بزنین خونشون با هم همه مسائل رو حل کنین. من نمیدونم دلیلش چیه که شما اینجا واسه پردیس پیغام میفرستین. راستی یه چیز دیگه اصلا برام مهم نیست که وبلاگم اشغال یا نه. این برام مهم که یه بچه هایی این جا نظر بدن که با ادب بشن. که هوای همو داشته باشن. دقیقا مثل اونایی که الان نظر میدن.در ضمن نمره های پردیس همش عالی شدن و به شما هم ربط نداره که چی کار میکنه. مگه اون خودش پدر مادر نداره که شما براش تصمیم میگیرین. امیدوارم بهتون بر نخورده باشه امیر اقا: یعنی چی عشق سواد نداره؟ مگه میشه؟ چی کار کنم دیگه بچه ها به من لطف دارن. در رابطه با اون حرفتون هم باید بگم که باشه صبر میکنم تا بگین. مرسی که سر میزنین به من عطیه جون: مرسی که سر میزنی. منم میدونم که همیشه سر میزنی.وبلاگت خیلی جالبه عزیز. اینو به نسیم جون هم بگو جناب پروفسور اسنیپ:از شما هم تشکر میکنم. بهتون هم سر میزنم. مرسی منو لینک کردین منم شما رو لینک کردم اقا عادل: وبلاگ جدیدتو بهت تبریک میگم. این اپ اولت که عالی بود. امیدوارم بقیش هم عالی باشه. ازت ممنونم که سر زدی بهم یاسمن: حالا دیگه من اذیتت میکنم؟ دوست داشتی دیگه نیا خونمون که اذیت نشی. خوبه؟ تو هم خوب با این پردیس دست به یکی کردی! مرسی سر میزنی اقا امیر۲: مرسی سر زدین. همینطور که توضیح دادم براتون من ۲ جا مینویسم که البته اینجا فقط مسئولیت گذاشتن داستان باهامه. تازه یک وبلاگ گروهی هم داریم. که دیگه نمیشه جای دیگه نوشت. شرمنده مسئول وبلاگ پن تک: مرسی به من سر زدین. از اینکه لینکم کردین ممنونم. من . واژه پن تک رو درست کردم. ببخشید که اشتباه شد اقا محمد : اقا محمد مرسی که اومدین و داستانها رو هم میخونین. من که همیشه به شما سر میزنم! مگه میشه شما رو یادم بره. میشه گفت تقریبا اولین وبلاگی که بهش سر زدم جناب سیریوس اسنیپ: از شما هم ممنون که سر زدین. چرا چشم پزشکی؟ خوب البته شاید مامانتون راست بگه چون مامان که بد ادمو نمیخوان. نظر لطفتونه در مورد وبلاگ ولی نویسنه داستانها پردیس جون نارسیسا جون( كاكا) نازي بلك يا همون نازنين عزيز خودمون: ازت واقعا ممنونم. بچه ها لطف دارن ديگه چي كار كنم. بازم بيا جناب تك شاخ: ممنون كه سر زدين. تبادل لينك هم هستم ولي خودم هر موقع لينكتون كردم ميگم.درباره مجيك واند هم نظر لطفتونه اقا فراز: مرسي سر زدين بهم. در مورد پيشنهادتون هم بايد بگم كه من هميشه همين كار رو ميكنم ولي اون دفعه اينترنتم خراب بود و از اين بهتر نميشد. ولي بازم ممنون كه گفتين مهلا جون: مرسي عزيز سر زدي. بايد ببخشيد كه اون حرفو زدم. خوب راست ميگي طنز كردن وبلاگ هم جالبه. بهي پاتر عزيز: مرسي سر زدي. در مورد پيشنهادتم ممنونم سعي ميكنم از دفعه بعد عمليش كنم. جناب ichor: مرسی سر زدین. من که شما رو خیلی وقت لینک کردم. به داداشتون هم بگین قهر نکنه. پرديس جون: مرسي كه سر زدي به وبلاگ خودت. داداشت راست ميگه داستانت جالب ولي واسه سايت قفسه زياد. يعني ميتوني يه جاي بهتر بذاريش. حالا داستان: فصل هشتم: شب وسوسه هري جلوي اينه ايستاده بود و كراواتش را مي بست كه جيني وارد اتاق شد. هري برگشت و او را نگاه كرد و ابروهايش را بالا انداخت. جيني گفت: من چطورم؟ و در اتاق چرخي زد. هري به موهاي بسته شده و پيراهن طلاييش نگاه كرد و گفت: بابا چي شدي! من چطورم؟ جيني گفت: همه چيزت خوبه به جز موهات. نميتوني يكاريشون بكني؟ هري به موهايش دست كشيد و گفت: نه نميشه. هركاريشون ميكنم صاف نميشن. جيني گفت: خوب من يه فكري دارم. لباستو دريار. هري گفت: اگه ميخواي موهامو بشوري بايد بهت بگم از ديروز تا حالا هر چقدر شستمش صاف نشده. جيني به طر هري رفت و سعي كرد دكمه هاي لباس او را باز كند و گفت: من بشورم صاف ميشه. نكنه ميخواي لباساتو من دريارم؟ بدو. هري خنده كوتاهي كرد و لباسهايش را در اورد و گفت: تو بايد قول بدي كه دست خيستو به تنم نزني چون خيلي بدم مياد. جيني به او نگاهي كرد و ابروهايش را بالا انداخت و گفت: باشه. بيا اينجا سرتو بگير زير اب. جيني شير شير اب را براي هري باز كرده بود. هري به ارامي به طرفش رفت و سرش را زير شير اب گرفت. جيني سرش را ميشست و در ان لحظه داشت اداي بيل را كه چطور فلور فلور ميكرد در مي اورد و هري زير اب ميخنديد. جيني به ارامي گفت: هي بابا بزرگ تار موي سفيد هم كه داري؟ هري با صداي گرفته اي گفت: پيرم كردي. جيني فقط ميخنديد اما ناگهان دست خيسش را بالا برد و روي تن برهنه هري كشيد و هري دادش در امد و گفت: جيني نكن... يه بلايي سرت ميارم ها... جيني من بدم مياد خيسي به تنم بخوره. اما جيني فقط ميخنديد. بالاخره هري ناراحت شد و جيني را هل داد و صاف ايستاد. در حالي كه از موهايش اب مي چكيد به جيني كه روي زمين افتاده بود و ميخنديد نگاه كرد و از خنده جيني خنده اش گرفت و گفت: پاشو... اينقدر نخند... پاشو دختر خوب... پاشو. هري جيني را از روي زمين بلند كرد و در ان لحظه رون وارد اتاق شد و در حالي كه كمي عجله داشت گفت: جيني داري چي كار ميكني؟ مثلا تو ساقدوش بيلي... بدو. جيني به او خنديد و گفت: الان ميام بذار موهاي هري رو درست كنم. رون از اتاق بيرون رفت و هري به جيني نگاه كردو جيني به ارامي گفت: خيلي عوض شده اما هري تو رو خدا زود بيا اينجا موهاتو درست كنم كه اين فقط هشدار مامان بود اگه خودش بياد ديگه نميشه كاريش كرد. نيم ساعت بعد جيني و هري از در خارج شدند. جيني جلو ميرفت و هري پشت سرش. او بايد از راهي ديگر ميرفت براي همين ايستاد و گونه هري را بوسيد و گفت: خداحافظ هري. زود بياين ها! هري سر تكان داد و گفت: باشه و از جيني جدا شد. ارام ميرفت كه سر راهش دختري را ديد. لباس واقعا زيبايي به تن داشت. او پشتش به هري بود. اگر هري او را از پشت سر نميشناخت فكر ميكرد يك شبه انسان است. براي همين به ارامي گفت: هرميون... هرميون برگشت و هري را نگاه كرد و گفت: تويي هري؟ هري داشت به او نگاه ميكرد كه لباس ابريشم سبز پوشيده بود و موهايش را پشت سرش بسته بود و در بين موهايش چند تار موي سرخ هم ديده ميشد. هري به ارامي گفت: اره منم. هرميون بابا چي شدي! هرميون خنده اي كرد و گفت: تو هم خيلي خوب شدي. واي هري با موهات چي كار كردي؟ هري گفت: من كاري نكردم. اين بلا رو جيني سر موهام اورده. تو با موهات چي كار كردي؟ هرميون به ارامي گفت: خوب من؟ اين بلا رو نرم كننده سر موهاي من اورده. و هر دو شروع كردند به خنديدن كه بالاخره هري گفت: هرميون اگه نجنبيم دير ميرسيم ها! هرميون سر تكان داد و با هري شروع كردند به دويدن. وقتي به كليسا رسيدند كسي ناگهان هري را صدا زد. هري برگشت و گفت: فرد جرج چطورين؟ دوقلوهاي خانم ويزلي جلو امدند و با هري دست دادند. فرد گفت: ما خوبيم. تو چطوري هري؟ واي هرميون چي شدي؟ حالت خوبه؟ هري گفت: اره بابا ما خوبيم. حالا اينا رو ول كن. كجا ها رفتين؟ جرج گفت: ما كلي جنس اورديم هري. فقط بيا و نگاه كن. هي بچه ها اون پرسيه؟ همه برگشتند و به نقطه اي كه جرج اشاره كرده بود نگاه كردند. فرد گفت: اون ديگه كيه باهاش؟ پرسي جلو امد و سلام كرد و گفت: فرد جرج هري هرميون حالتون چطوره؟ خيلي وقت نديدمتون. اه ببخشيد يادم رفت. ايشون نامزد من پنه لوپه هستند. فرد گفت: خودت زيادي بودي. اگه حالا ما خيلي برات مهم بوديم مارو ولي نميكردي بري. هرميون جلو امد و گفت: فرد بسه ديگه. اه پرسي من خيلي از ديدنت خوشحالم. سلام پنه لوپه. پنه لوپه دقيقا مثل پرسي رفتار ميكرد . انها به درون تالار اصلي رفتند و جرج گفت: هرميون ميذاشتي حالشو بگيريم؟ هرميون سر تكان داد و گفت: نه. باز دوباره ناراحت ميشد و مادرت گريه ميكرد. حوصله داري ها! بچه ها بياين بريم تو. هري ميگم بيا من و تو بريم اونجا بشينيم. هري گفت: خوب باشه. بچه ها فعلا. فرد و جرج براي ان دو دست تكان دادند و رفتند. هري كنار هرميون نشست. سرش پايين بود و داشت به پرسي فكر ميكرد كه هرمينو پهلويش را نيشگون گرفت. هري برگشت و گفت: اي. چيه؟ هرميون گفت: جيني.... هري به مسير نگاه هرميون نگاه كرد كه بالاخره چشمش به جيني افتاد. جيني وقتي فهميد كه هري به او نگاه ميكند برايش دست تكان داد و به دختري كه كنار فلور نشسته بود اشاره كرد. هري به ان دختر نگاه كرد و بعد به جيني نگاه كرد و بي صدا گفت: اون كيه؟ جيني هم بي صدا گفت: اون بچه بلغمه. هري دوباره به ان دختر نگاه كرد و برگشت و به هرميون گفت: اون خواهر فلور گابريل نيست؟ هرميون هم به او نگاه كرد و گفت: اره انگاري خودشه. هري جيني رو نگاه كن!هري برگشت و دوباره به جيني نگاه كرد. جيني داشت اداي بالا اوردن را در مي اورد زيرا در ان لحظه بيل و فلور مشغول حرف زدن با هم بودند اما بالاخره حرفشان تمام شد و بيل به طرف جيني كه ساقدوشش بود رفت. جيني ديگر هيچ كاري نكرد كه بالاخره بعد از چند دقيقه نفس گير بيل و فلور با هم ازدواج كردند. هري به گابريل نگاه كرد كه مثل خريداري حاضران را از نظر ميگذراند تا اينكه چشمش به هري افتاد و ناگهان چهره اش شكفت و شروع به خنديدن به هري كرد. هري فقط به او پوزخندي زد كه ناگهان دستي محكم گوشش را گرفت. او با حالتي ناراحت كننده گفت: جيني گوشم كنده شد... ولش كن بابا... جيني با ناراحتي گفت: از كي تا حالا به بچه بلغم ميخندي؟ هري گفت: بابا جيني ول كن. اشتباه كردم خوب شد؟ جيني گوش هري را ول كرد و گفت: اره خوب شد هري... هري بيا بريم يه جاي ديگه بشينيم و دست هري را گرفت و كشيد. هري برگشت كه به هرميون بگويد كه كجا ميرود اما ديد كه رون به طرفش ميرود و او اصلا متوجه غيبت هري و جيني نشده. جيني هري را برد به منطقه ديگري و گفت: نگاشون كن. من ميدونستم يك روز بالاخره اين دو تا با هم صميمي ميشند. هري دارن با هم ميرقصند. مياي ما هم برقصيم؟ هري سر تكان داد و همراه جيني رفت. اهنگ ارامي بود. جيني سرش را روي سينه هري چسبانده بود. هري به او نگاه كرد ميدانست كه ديگر واقعا بايد برود و جايي كه بايد برود جاي جيني نيست براي همين به ارامي گفت: جيني من ديگه خسته شدم مياي بريم يه جايي كه هيچكس نباشه؟ من باشم و خودت! جيني به هري نكاه كرد و گفت: باشه بريم من اصلا از طرز نگاه بچه بلغم خوشم نمياد. هري و جيني از تالار خارج شدند. همه جا پر شده بود از كاراگاه و اعضاي محفل. هري و جيني داشتند ارام ميرفتند كه ناگهان كسي هري را صدا زد: هري هري... صبر كن. هري و جيني برگشتند و تانكس را ديدند كه در حالي كه چكمه اش را گرفته بود ميدويد تا اينكه به انها رسيد و گفت: اه هري سلام. حالت خوبه؟ هري گفت: بله. با من كاري داشتين؟ تانكس با حالت بدي به جيني نگاه كرد و گفت: فقط ميخواستم حالت رو بپرسم. تو چطوري جيني؟ جيني كه داشت با خودش ميرقصيد گفت: خوبم. داره خيلي خوش ميگذره. نه؟ تانكس گفت: اره خيلي خوبه. هري گفت: تانكس فقط ميخواستي حالمو بپرسي؟ تانكس به هري نگاه كرد و گفت: خوب نه. ميخواستم خصوصي باهات حرف بزنم. هري سرسري گفت: منو جيني چيزي نداريم كه اون يكي ندونه. جلوي جيني بگو. جيني در ان لحظه دستانش را دور هري گره كرد و به تانكس لبخند زد. تانكس كه از رفتار جيني تعجب كرده بود گفت: ميخواستم درباره رفتن به مدرسه باهات حرف بزنم... هري وسط حرف او پريد و گفت: ببين تانكس فكر كنم لوپين بهت گفته كه به چشم بابا غوري چي گفتم. اگه تو هم نميخواي ناراحت بشي لطفا به كارهاي من دخالت نكن. خوب من و جيني الان يه كارهايي داريم كه بايد انجام بديم پس فعلا خداحافظ تانكس. تانكس فقط به هري نگاه ميكرد و هري هم دست جيني را گرفت و با خود برد. جيني فقط ميخنديد و وقتي هري پرسيد به چي ميخندي او پاسخ داد: من و جيني يه كارهايي داريم كه بايد بريم و انجام بديم. خوب با من چي كار داري؟ هري جلوي در اتاق ايستاد و در را باز كرد و گفت: ميشه سركار خانوم برن تو؟ جيني سرش را پايين انداخت و رفت تو. تقريبا يك ساعت ميگذشت. هري و جيني بلند بلند ميخنديدند كه در باز شد. دادلي در استانه در ايستاده بود. جيني با ديدن او از هري دور شد و به گوشه اي رفت و گفت: شما اينجا چي ميخواين؟ دادلي گفت: اومدم پسر خاله مهربونم رو ببينم كه چقذر سريع مرگ خالشو فراموش ميكنه. چقدر راحت توي مراسم ازدواج شركت ميكنه... ميخنده و با دوست دخترش گرم ميگيره. هري از روي زمين بلند شد و گفت: خفه شو. به تو چه كه من چي كار ميكنم؟ دادلي با گستاخي جلو رفت و گفت: براي تو مرگ هيچكس اهميت نداره. حتي من مطمئنم كه اگه اين دوست دختر خوشگلت كه خيلي هم دوستش داري بميره تو براش گريه هم نميكني و ميري سراغ يه دختر ديگه. مگه نه؟ تو براي خالت اصلا نارحت نشدي. اه يادم رفته بود تو از اون متنفر بودي اما مگر چقدر ازش بدت ميومد؟ ها! هري با يك مشت جواب دادلي را داد و گفت: گفتم خفه شو. چطور جرات ميكني منو براي مرگ خاله مقصر بدوني؟ خاله خودش ميدونست كه چي كار ميكنه و تو حق نداري جلوي من از اون حرف بزني. تو خودت براي مادرت چي كار كردي؟ اشغال عوضي. جيني جلو امد و سعي كرد كه هري را ارام كند تا دادلي را نكشد. در حالي كه دستش را روي سينه هري گذاشته بود تا او را به عقب براند گفت: هري بسه ديگه... و تو نشنيدي چي گفت؟ اگه زيپ دهنتو نكشي خودم زيپشو ميكشم. حالا برو گمشو. دادلي لحظه اي به هري نگاه كرد و بعد از اتاق خارج شد. هري روي صندلي نشست و شروع كرد به حرف زدن: همه اينطوري فكر ميكنند. همه فكر ميكنند براي من اونايي كه مردن اهميت ندارن. چرا هيچكس نميفهمه من چه حسي دارم؟ جيني به ارامي گفت: هري.... هري بلند شد و گفت: جيني به من خيلي خوش گذشت. الانم خسته ام و ميخوام برم بخوابم. شب بخير. جيني فقط سر تكان داد و بعد از خارج شدن هري از اتاق به تالار اصلي رفت و كنار رون و هرميون نشست. چند لحظه بعد به مادرش كه سرگرم حرف زدن با پنه لوپه و پرسي بود نگاه كرد بعد به پدرش كه داشت با لوپين و تانكس حرف ميزد خيره شد اما بعد از چند لحظه نگاه كردن به فرد و جرج كه مشغول حرف زدن با چارلي بودن از نگاه كردن به ديگران خسته شد و به هرميون و رون نگاه كرد كه جوري با هم حرف ميزدند كه انگار سالها بود همديگر را نديده بودند. جيني براي اعلام حضور خودش سرفه اي كرد. هرميون از جا پريد و با لبخندي گفت: جيني تويي؟ پس هري كو؟ جيني تمام ماجرا را براي ان دو تعريف كرد. در اخر رون در حالي كه سرش را تكان ميداد گفت: پسر خاله اشغالي داره. اگه من همچين پسر خاله اي داشتم كه اينقدر منو اذيت ميكرد يه جوري شرشو ميكندم. اون هري رو خيلي ناراحت ميكنه تازه ديروز سعي داشت منو هم اذيت كنه كه من نذاشتم. جيني به او نگاه كرد وگفت: چي كارت داشت؟ رون گفت: بهتر ندوني. فقط اينو بدون كه خيلي عوضيه. ناگهان هرميون گفت: رون بيا بريم توي اون اتاق ميخوام باهات حرف بزنم. جيني فقط سر تكان داد و ان دو از انجا رفتند. وقتي به اتاق رسيدند و وارد شدند رون گفت: چي شده هرميون؟ هرميون گفت: رون متوجه نيستي؟ هري فردا داره ميره دنبال ولدمورت. رون ترسيد و گفت: براي چي همچين حرفي زدي؟ هرميون سر تكان داد و گفت: براي اينكه تو از هري قول گرفتي بعد از عروسي بيل و فلور بره. براي اينكه اون پسر خاله عوضيش تحريكش كرده. براي اينكه رون.... هري عوض شده. رون با نگراني گفت: خوب ما هم باهاش ميريم. مگه نه هرميون؟ هرمیون گفت: فكر نكنم هري بخواد ما باهاش بريم مگر نه بهمون ميگفت. اون ميخواد فرار كنه كه ما نفهميم اما ما بايد باهاش بريم. ببين رون بيا كشيك بديم. الان تو برو بخواب 2 ساعت ديگه بيدارت ميكنم و من ميخوابم. تا صبح همينطوري كشيك ميديم تا يك وقت ما رو نذاره بره. اومدم بگم که اپ میکنم به زودی نیازی به دعوا نیست. بای دینا جون: عزیز خیلی لطف کردی که سر زدی. من حالم خوبه فقط اینترنتم خرابه. خیلی دوست دارم. نیلوفر جون: از تو هم خیلی ممنونم که بهم همیشه سر میزنی. خیلی لطف داری. تو رو هم خیلی دوست دارم. هانی عزیز: خیلی لطف داری که بهم سر میزنی منم بهت قول دادم و به قولم عمل کردم. بابا اینترنت دیگه. چی کار کنم؟ یه بار درست یه بار خراب. حالا شما دیگه به بزرگیه خودتون ببخشید. اقا بهنام: مرسی که در حال امتحان دادن به من سر زدی. نترس من امتحانامو خوب دادم. راستی مرسی اولین نفر تولدم رو بهم تبریک گفتی. اقا شاهین: چیه بابا میخوای امتحانم رو خراب کنم. تو هم نگران نباش من خوب دادم. راستی من یک صحبتی هم باهات داشتم. حالا دیگه دختر عموی منو مسخره میکنی؟ بابا دستت درد نکنه بعد از این همه همکار بودن. این یاسمن فقط اشتباه تایپی کرده بود . فکر نکنی بلد نیستا! در هر حال تو هم خیلی به من سر میزنی و من واقعا خوشحالم. در ضمن اینکه میگی من تو رو فراموش کردم و تحویل نمیگیرم همش حرف چون که من همیشه به وبلاگت سر زدم ولی نتونستم نظر بدم. تازه خیلی بچه خوبی هستی به شرط اینکه بچه بازی در نیاری. راستی دیر شد واسه این بود که بلاگفا باز نمیشد. ا قا بردیا: مرسی به من سر زدی. در مورد قالب هم نظر لطفتونه. دادا خان: به به چه عجب از این ورا. خوب شد باز یاد منم کردین. میگم شما هنوز از ازار دیگران دست برنداشتین؟ پردیس هم که هنوز اذیت میکنین. ولی خداییش سوغاتیه رو خوب داشتم دستت درد نکنه با اینکه مال من نیست. راستی مرسی تولدم هم تبریک گفتی. اگر هم بخوام کسی رو نصیحت کنم اون شمایی با این حرفات. پردیس که همه کارست شمایین که همش اذیتش میکنی. راستی از طرف من به میکا سلام برسون و بگو که هنوز یادش هستم. ا اقا امیر ۲: مرسی که به وبلاگم سر زدی. منم به وبلاگتون سر میزنم. نازنین جون: بابا تو هنوزم روت میشه بیای پیشم با اون ابرو ریزی که کردی؟ ولی نگران نباش من تو رو بخشیدم. راستی به اون طرفم بگو که منو اذیت نکنه. منظورم جناب پویاست. خوب از تو هم تشکر میکنم. اقا فرزاد: خیلی لطف داری که به من سر میزنی. مرسی که به یادم بودی و تولدم رو تبریک گفتی. اقا پویا: مرسی به من سر میزنین ولی خداییش نداشتیما. مگه نگفتین که من دختر خوبیم؟ پس چرا زدین زیرش؟ چرا اذیت میکنین؟ ببینین من همونطور که به همه احترام میذارم با کسی شوخی هم ندارم. مگه اونروز نگفتم که از حک کردن نمیترسم؟ همینطوریش هم دارم بدبختی این کدهای الکیه شما رو میکشم. همین الانشم به خاطر قولی که دادم دارم اپ میکنم با اینکه هنوزم سخته. در هر حال من که شما رو بخشیدم به شرط اینکه دیگه نه من رو وارد ماجرا کنین. نه اینکه الکی خرابکاریهای نازنین رو تقصیر من بندازین. اقا محسن: مرسی که سر زدین ولی من نتونستم بیام و تولدتون رو تبریک میگم. خوب حالا میگم مبارک باشه. اقا علیرضا: از شما هم تشکر میکنم. راستی من ناراحت نشدم ولی کمی مودبانه صحبت کنین. یاسمن جون: مرسی که سر میزنی. بابا ما که با هم این حرفا رو نداریم حالا دوروز اینور اونور که چیزی نمیشد. در هر حال مرسی که تولدم رو تبریک گفتی. راستی اون مشکل کی بردت بر طرف شد؟ یا هنوز هم پ رو ب میزنی؟ بچه هانگین نامردی ولی یاسمن الان کنارم نشسته. کیمیاجون: نظر لطفته که از داستان خوشت اومده. از تو هم تشکر میکنم. اقا امیر: مرسی که به فکر من هستین. یعنی هم به فکر من و هم به فکر اینترنتم. از اینکه به وبلاگم سر میزنین خوشحالم چون با اینکه خیلی از هری پاتر خوشتون نمیاد ولی بازم سر میزنین. از همکارم هم پردیس جون تشکر میکنم که اینجا سر میزنه و تولدم هم تبریک گفته. مرسی پردیس جون. بچه ها من دقیقا از همون روزی که امتحانام تموم شده هی میام تو نت اما بلاگفا باز نمیشه. بازم ببخشید. حالا که اومدم. باور نمیکنین از یاسمن بپرسین. راستی یه چیز دیگه به زودی به وبلاگ همتون سر میزنم فقط باید اینترنتم کاملا درست شده باشه. اینم از داستان: فصل هفتم هری دوباره داشت کابوس جنگل تاریک را میدید
هری پاتر فعلا تعطیل... چیز میز زیاد هست واس گفتن
ادامه مطلب



