تبليغاتX
چوبدستی جادویی
چوبدستی جادویی

هری پاتر فعلا تعطیل... چیز میز زیاد هست واس گفتن

سلام سلام صد تا سلام...

داستانو اوردم.... فصل اخرش!!!!!! وای خداییش خیلی خوشحالم! الان نزدیکه دو سال که این داستانه مخ مارو به کار گرفته بود البته بیشتر مخه پردیس. درگیریه من واسه کارای وبلاگ و ایناش بیشتر بود.... بالاخره تموم شد و هممونو راحت کرد.

خب قبلش من باید از چند گروه تشکر کنم:

۱- از دوستانی که همیشه به وبلاگمون سر میزدن و داستانو میخوندن و نظر میدادن.

۲- از دوستانی که سر میزدن و داستانو میخوندن ولی نظر نمیدادن.

۳- از دوستانی که سر میزدن و نه داستانو میخوندن و نه نظر میدادن.

۴- از دوستانی که سر میزدن و داستانو نمیخوندن ولی نظر میدادن.

۵-از همه ی اونایی که واسه وبلاگم تبلیغ کردن.

۶- از تمام دوستانی که منو لینک کردن.

۷- دوستانی که داستانو توی وبلاگشون قرار دادن.

و در اخر از خود پردیس که واقعا زحمت کشید... نشست این یک سال و چند ماهو نوشتو تحویل ما داد...

من واقعا معذرت میخوام اگه یه وقتی اذیت شدین... اگه دیر به دستتون رسید اگه درگیری پیش اومد... اگه اگه اگه...حالا دیگه تموم شد همه ی اونا! ببخشید اگه حرف نسنجیده ای زده شد و اگه دلگیر شدین... به بزرگواریه خودتون ببخشید.

مرسی که تو این مدت من و پردیسو همراهی کردین... مرسی که با بد و خوبه ما و داستان ساختین... و همینطور ممنونم که تو خوشحالی و غم ما رو تنها نذاشتین... مخصوصا اون موقعی که وبلاگمون هک شده بود...دوستانی که قدیمی تر هستن یادشون میاد!

خب دیگه اینم از این.... راستشو بخواین ما یه برنامه ی دیگه تهیه دیدیم، یه داستان دیگه! چی؟ عصبانی شدین؟ خسته شدین؟ بابا تحمل کنین خب...الان بهتون نمیگم چیه...سورپرایزه!

از دوستانی که تولد رکسانا و یاسمن و امیر یوسفو تبریک گفتن ممنونم... یه بار دیگم خودم تولدشونو تبریک میگم.

قسمت پایانیه هری پاتر و دختر نقاب دار توی ادامه ی مطلبه... امیدوارم خوشتون بیاد...

من خودم گهگاهی میام اپ میکنم و وبلاگ قشنگمونو تنها نمیذارم.... بعدشم که دیگه با یه داستان قشنگ میایم...به همتونم سر میزنم... یادمم نمیرین!از همتون ممنونم که نظر دادین... راستی تا چند وقته دیگم داستان من جادویی نوشته ی اقا محسن رو میارم و همینطور پی دی اف داستان هری پاتر و دختر نقاب دار!

همتونو به خدای بزرگ می سپارم.... و بدرود!


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 16:54 توسط مرجان| |

سلام سلام....

 

یه خبره خوبه دیگه.... امروز 9 شهریوره... تولد دختر عموی عزیزم یاسمن...

یاسمن عزیزم تولدت مبارک... ایشالا هر قدر میخوای از خدا عمر بگیری و ارزوهات براورده شه...

حالا وسط تولد یه چیزیم بگم که فصل اخر داستان پردیس هنوز اماده نیس ولی به زودی اماده میشه... راستی عیدتون هم پساپش مبارک...

خب برگردیم سر تولد... خوب هستین بچه ها؟ اومدین تولد خوشحالین؟ ایشالا که هستین.... خیلی این روزا تولد بودا... 5 شهریور هم تولد رکسانا جونم بود، یکی از دوستای گلم، یعنی خواهر دوستم... رکسانا جون 4 ساله شد!  و البته تولد یکی دیگه هم بود، تولد امیر یوسف دوست عزیز قدیمیم.... رکسانا و امیر عزیز تولدتون پساپس مبارک...

 

خب خب خب...

 

راستی بچه ها به یکی دادم واسم قالب بسازه، اخه من کد قالبی که اقا نیما و تانی جون برام ساخته بودنو یادم رفت، یعنی گم کردم بعدشم دیگه هر چی گفتم کسی بهم نداد واسه همین امیر رضا یکی از دوستای خوبم برام قالب میسازه... همینجا پیشاپیش ازش ممنونم...

وای وای وای چقدر خبر خوب داشتم امروز.... داستانم که داره تموم میشه و شمام از شر بد قولی های این پردیس راحت... بدقولیه من؟ من کجا بدقولی کردم، همش تقصیره پردیسه... هر چی حرف دارین به اون بگین!

 

چند تا عکس خوشگل اودرم واسه تولد یاسمن جونم بذارم... راستی امروزم داریم میریم خونشون، جای شما رو هم خالی میکنیم دور هم!

 

اینم از عکسا، (یاسمن افراد مختلفی تولدتو تبریک گفتن اخه):

 

 

یه موجود حرفه ای هم تبریک گفته. شبیه خیلی چیزاس!

 

 

از زبون اقا خرگوشه:

 

 

اینم من برات خریدم... قابل تو رو نداره!

 

 

چند نفر اشتباهی مثه هم کادو فرستادن که من از همشون عکس گرفتم... دستشون درد نکنه!

 

 

 

کیک میخواین دیگه الان؟ باشه اینم کیک...

 

 

اینم کادوی مژگان که همین الان به دستم رسید...مرسی مژگان جون

 

 

خب دیگه سمن جون یه بار دیگه تبریک... همیشه موفق باشی

دوستان واسه نظراتتون بازم ممنونم... الان میرم بهتون سر میزنم... به یاسی هم سر بزنینا: www.baghe-tavarat.blogfa.com

 

فعلا

 

نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 9:10 توسط مرجان| |

سلام... خوب که هستین؟

 

کیا مثه فری کپک زدن خدایی نکرده؟ داستانو اوردم دیگه بقیتون کپک نزنین...

 

از داستان حدود یک یا دو فصل دیگه مونده! اگه یک فصل باشه تا اخر این هفته یا چند روز اونورتر تموم میشه خدا رو شکر... خیالمونم راحت میشه! هم من و هم پردیس هنوز داستان 7 رو نخوندیم، خب من که دلیل دیگه ای دارم ولی پردیس خدا خدا میکنه داستان خودش تموم شه که بره داستان رولینگو بخونه... حقشه میخواست زودتر تموم کنه!

 

خب دیگه اینم داستان که تو ادامه ی مطلبه ولی واسه 9 شهریور بازم میام... اخه تولد دختر عمومه!

 

از همتون واقعا ممنونم... مرسی واسه نظرات قشنگتون...از همه ی دوستای گلم که تولد خواهرمو تبریک گفتن ممنونم...

 

خدانگهدار...

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 16:7 توسط مرجان| |
********************************************************************************* چوبدستی جادویی
چوبدستی جادویی

هری پاتر فعلا تعطیل... چیز میز زیاد هست واس گفتن

<-PostContent->
ادامه مطلب
نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor->| |