تبليغاتX
چوبدستی جادویی
چوبدستی جادویی

هری پاتر فعلا تعطیل... چیز میز زیاد هست واس گفتن

دوباره سلام...

 

به فاصله ی یه روز دوباره برگشتم...

 

دلم تنگ شد واسه نوشتن! دیروز همین که پست زدم، دوباره دلم خواست که پست بزنم ولی خب دلم به حال شما سوخت که چطوری میخواید بخونید...

 

کمتر از 24 ساعته دیگه مامانم اینا بر میگردن و من هیچ احساس خاصی ندارم... نمیدونم چرا!

 

 

خلاصه که دیشبم گذشت... اولش یه ذره بد ولی اخرش خیلی خوب... تازه روزه گرفتم دیروزو... بعد دیگه هیچی!

نشین الکی دعا کن که کاش یه هفته دیگم بود... همینی که هست، خدا رو هم شکر کن...

 

جدی میگما، واس شمام میگم... من خودم تازه همین دیشب فهمیدم که باید بشه... بالاخره خوشی همیشه موندگار نیس...

 

اهای با توامااا... دستت درد نکنه! هیچ وقت یادم نمیره...

 

ببینم؟ اصن من اگه از فردا برم پیشو بعد درسم نخونم چی میشه؟ نکته ی جالبش اینه که هنوز هیچی نشده جشنواره تئاترمون شروع شده و من سه شنبه باس به مدت دو روز با گروه تئاترمون برم کاشمر.... با این حساب سه روز اول مدرسمونم مثه تابستون میگذره... به غیر روز اول اولش... این روز اول یه ذره اولتر از روز قانونیه که باس بریم مدرسه... امروزم همینطوری بود که من نرفتم چون به نظرم اومد خیلی مفید تره اگه تا ساعت 12:30 بخوابم و ناهارو با صبحانه بخورم...

 

یهویی میبینی از مدرست زنگ زدن:

 

مرجان (خواب الود) : بله؟

 

یه خانومه: خودتی مرجان؟

 

مرجان: هوم... بفرمایید؟

 

یه خانومه: سلامت کو؟

 

مرجان:وووی... خانوم میناکار؟ سلام...

 

خانوم میناکار: سلام... چی شد؟ این اجازتو گرفتی از بابات یا نه؟

مرجان: اخیییییییییییییییش...

 

خانوم میناکار: چیه؟

 

مرجان: هیچی خوابم میاد... باهاتون تماس میگیرم...

تق( این صدای قطع شدنه تلفن بود)

 

دوباره رییییییییینگ...

 

دهه... بابا بعد بهت میزنگم دیگه...

 

مرجان (طلبکارانه) : بله خانوم میناکار؟

 

یه خانومه دیگه (عصبانی): واسه چی مدرسه نیومدی؟

 

مرجان(برق گرفته): سلام خانوم مدیر... حال شما... احوال شما؟ چه خبرا؟

 

خانوم مدیر: زود باش بیا مدرسه...

 

مرجان: خانوم مدیر ساعت 12:30 هس، تورو خدا... رحم کنید! فردا میام دیگه...

 

خانوم مدیر: باشه عیب نداره حالا... بگیر بخواب...

 

مرجان: اخ مرسی خانوم... فعلا خدافظ...

 

تق...

 

عجیب نیس اگه به مدت دو هفته هر روز با صدای زنگ تلفن بیدار شی... چون از این دو هفته و دو هفته های دیگه بگذریم، هر روز باید با صدای تلفن بیدار شد.... در غیر این صورت بیدار نشدن بهتر از بیدار شدن و غر شنیدنه!

 

دو ساعت اینور اونورتر که فرقی نمیکنه، بالاخره امشب مامان بابام میان... ساعت 1 یا 3 هم زیاد با هم فرقی نمیکنه... مهم اینه که بین این دو ساعت میان... همشم زود میگذره... درست مثه دیشب که 1 تا 3 بسیار بسیار زود گذشت...

 

دو ساعت اینور اونورتر فرق نمیکنه... بهتره منتظر پدر و مادر و خواهرم باشم که دو هفتس ندیدمشون!!!

 

بدرود

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:16 توسط مرجان| |
سلام...

 

دوباره اومدم یکم وراجی کنم و برم چه کنیم دیگه... ما هم وراج افریده شدیم!

 

خلاصه که ما دو هفته اینجا تو خونه تنها بودیم... مامان و بابا و خواهرم رفته بودن سفر و من نرفته بودم... اومدم دلتونو بسوزونم که بسیار بسیار بهم خوش گذشت البته یه جورایی حوصلم زیادی سر می رفت ولی در کل خوب بود...

 

جایی هم که واس رفتن نداشتیم که مجبور بودیم توخونه بمونیم... البته تنهای تنهام که نبودم دیگه... اینا من و تنها نمیذارن تو خونه... میگن خونه رو به اتیش میکشی تازه میگن یکی باس پیشت باشه که مواظبت باشه دیگه...  منم که بسیار بسیار مسئولیت سختی بودم  به عهده ی دختر عمم گذاشته شدم و هنوز که هنوزه بیچاره میترسه بلایی سرم بیاد اخه دو روز دیگه مونده تا مامانم اینا بیان...

 

حالا اینا رو ول کنید... اینقدر سفارش کردن وقتی رفتن... انگار بچه ۲ ساله دارن میذارن تنها تو خونه!

البته بابام که میگفت یه ذره از بچه ۲ ساله هم پر مسئولیت تری اخه من چه گناهی کردم؟ 

 

نکته ی جالب اینه که من به هیچ کدوم از سفارشاشون نسبتا عمل نکردم به نظر شما اگه اینا میدونستن که من اینقدر حرف گوش کنم این همه سفارش میکردن؟ معلومه که نه... کلی خسته شدن اخه!!!

 

دیگه بگم که فیلمی بود... و من هم بسیار بسیار نقشمو قشنگ ایفا کردم...

 

حالام که دارن بر میگردن... ای بابا... باز روز از نو روزی از نو! دلمم که ماشالله اصن تنگ نشده... نمیدونم چرا بسکه بهم خوش گذشته!

 

مسئله ی مهمتر اینه که بنده از دوشنبه باس با فرم پیش دانشگاهیا() برم مدرسه دلم خیلی تنگ شده ها... ولی از اینکه بزرگتر شدم یه سال، ناراحتم! درسامونم سخت شده(نه که منم خیلی درس خون... هر کی ندونه خودم میدونم که میرم مدرسه واس چی)

اینا رو گفتم که بگم تابستون نداشتم امسال... همش ۲۰ روز بود که خیلی زود گذشت... خیلی خیلی زودتر از اونیکه فکرشو میکردم... بعضی شباش خیلی زود گذشت... خیلی خیلی زودتر از اونیکه میخواستم ولی حالا میبینم که خیلی بد شد... تا اخر عمرمم دیگه نمیتونم حتی یه لحظه حس این چند روزو داشته باشم...

به قول معروف نوستالوژیک بود همینجا بگم که بنده در قبال این کلمات هیچ مسئولیتیو عهده دار نمیشم... اینا یه سری کلماتن که من معنیشونو تا حدودی نمیدونم و دوس دارم همینطوری به کار ببرم... فقط همین!

تازه... هوامو باس خیلی میداشتینا! من اینجا تنها بودم... بدون خونواده... من هدیه ی الهیم... امانتم دست شما... دختر تنها، هدیه ی خوب خدا... اینا حرفایی بود که من تو این ۲ هفته به وفور تکرار کردم تا بقیه هوامو داشته باشن

 

خلاصه که گذشت و چه خوش گذشت...! با تمام حوصله سر رفتناش... عصبانی بودناش... عذاب کشیدناش... حرص خوردناش از دست بقیه...  همه و همه قشنگ بود واسم چون یه چیز خیلی جالب داشتم که ازش لذت ببرم... با اینکه کم داشتمش...!

 

از همه ی دوستای خوبم که نظر دادن ممنونم 

راستی بچه ها بیاید دوباره بر گردیم... هممون...!

 

بدرود

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 14:14 توسط مرجان| |
********************************************************************************* چوبدستی جادویی
چوبدستی جادویی

هری پاتر فعلا تعطیل... چیز میز زیاد هست واس گفتن

<-PostContent->
ادامه مطلب
نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor->| |