تبليغاتX
چوبدستی جادویی
چوبدستی جادویی

هری پاتر فعلا تعطیل... چیز میز زیاد هست واس گفتن

سلام...

همه چی از اونجایی شروع شد که دفتر دبیرستان به مناسبت قدردانی از خرخونیه اون کلاس پیش تجربی پشت در كلاسشون تقدير نامه چسبوند و كلاس ما هم كه از اول سال همش تحقير شده بود به فكر شد تا راه چاره اي پيدا كنه!

 

فكرامونو گذاشتيم رو هم و نتيجش ايني شد كه ملاحظه ميفرماييد:

افتخار آفرینان مملکت

كل ملت ميگن خب درس بخونين اين كارا چيه؟! ولي ما اينقدر با تجربه هستيم كه " وقتي معاونه مدرسه بهمون بگه:(( اگه درس بخونيد از شمام تقدير ميكنيم))... با كمال پر رويي بهش بگيم: دفتر دبيرستان كيلو چنده بابا؟ ما با ابن سينا اينا ميگرديم...

تازه ايني كه شما ملاحظه ميفرماييد در كمال تواضع و فروتني نوشته شده. خوده ابن سينا گفت كه چنتا از رفيقاشم تو نوشتنش همكاري كردن... منظور از رفيقاشم همون ذكريا و نيوتن و پاسكال و ارشميدس و لوشاتليه و بقيه رفيقاش...

 

بنده هم اين عكسو گذاشتم تا همه بدونن ما كي هستيم!!!

خدا مارو حفظ كنه! من و بقيه بچه هاي پيش تجربي ۴۶۱!!!

اينبارم لي لي بازي كرديم... من و سحر و زهرا و سارا... مهنازم ناظر بود... جاتون خالي... يه اتفاقي هم افتاد...

 

اوليه از كنارمون رد شد گفت: مثه دبستانياااا!!!

منم گفتم: شايدم كمتر....

 

متاسفم برات دختر اول دبيرستاني!!!

 

راستي... عيد غدير خم هم مبارك...

آسمان را امشب به چراغ آويزند...

به زمين پي در پي موج ها ميريزند...

باز اينبار مهتاب دم ز ولايت گويد...

ذكر ملائك را باز به علي آميزند!

بدرود

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 19:6 توسط مرجان| |

سلام... خیلی خوشحالم...

 

امروز روز خوبی بود... با اینکه دلم تنگیده اما تونستم با خودم کنار بیام...

 

چون معلم زمینمون میخواست زود بره و کلاسش ادغامی شد با اون یکی تجربی و در نتیجه زنگ اول ما که مختص ادبیات بود شد زمین و زنگ دومم که دیگه معلم نداشتیم... پس من و بنفشه و سحر به بهونه ی خوندن دینی که امتحانش مال زنگ سوم بود رفتیم تو حیاط و نمیدونم چی شد که یهو سحر یه تیکه گچ پیدا کرد و شروع کرد به کشیدن خونه های بازی روی زمین... من و بنفشه هم در پوست خود نمیگنجیدیم... خلاصه کشیدن خط تموم شد و بنفشه یه سنگ برداشت و انداخت... خونه اول... خونه دوم... خونه سوم... سوخت!!! حالا نوبته سحره... خونه اول... خونه دوم... خونه سوم... سوخت!!! منم که بی قرار به پاهاشون نیگاه میکردم تا بره رو خط و بسوزن خوشحال از جام پریدم و کتابو پرت کردم... خونه اول... خونه دوم... وای سوختم... سنگ نرفت تو خونه... عیبی نداره دور بعدی!!!

باورم نمیشد که هنوزم اینقدر از سوختن هم خوشحال میشیم... يا هنوزم ميتونيم با كلي شوق لي لي بازي كنيم... بالاخره مرحله اول بازي تموم شد و رسيد به مرحلي اي كه باس چشم بسته ميرفتيم... اول بنفشه...

بنفشه: نمره؟

من و سحر:۲۰!!!

بنفشه: نمره؟

من و سحر : ۲۰ !!!

بنفشه: نمره؟

من و سحر: هوراااااااااااا... صفر !!!

حالا نوبته سحره كه از خوشحالي بالا و پايين ميپره...

مرجان: ايشالا زودي بسوزي...

سحر: نمره؟

من و بنفشه: ۲۰!!!

سحر: نمره؟

من و بنفشه: ۲۰!!!

سحر: نمره؟

من و بنفشه: صفر... پات رو خطه...

سحر: اه...

حالا نوبته منه...

مرجان: نمره؟

سحر و بنفشه: ۲۰!!!

مرجان: نمره؟

سحر و بنفشه: ۲۰!!!

مرجان: نمره؟

سحر و بنفشه: پات رو خطه... صـــــــــفر!!!

مرجان: اي بابا... باز پام رفت رو خط...

خلاصه كه ديديم سخته... گفتيم اصن اين مرحله رو بيخيال... مرحله ي بعد؟ مرحله ي بعدم سخته... اصن كلا بيخيال... بريم بدرسيم؟ آره بريم...

هر كي رفت يه جايي واس خودش... منم تو حياط شروع كردم به راه رفتن... همش حواسم به بازي بود و به چيزاي ديگه...

 نميدونم واقعا بايد چي كار كنم... بازي؟ درس؟ دعا؟!!! 

جالبه اينه كه يهويي از كلاس زبان كه اومدم بيرون مامانم گفت مرجان؟ گفتم بله؟ گفت اين خانومو ميشناسي؟ گفتم نه!

گفت فكر كن... مطمئنم ميشناسي...

تا اومدم فكر كنم گفت مربي مه...!!! يهو زمزمه كردم: طيبه جون؟

مامانم گفت آره!!!

سلام و احوال پرسي... روبوسي... كلي دلم تنگ شد... باورم نميشد... چه حس خوبي بود ولي نميشد بروز داد...

گفت كه عوض نشدم... گفت هنوزم وقتي ميخندم لپام چال ميفته... گفت هنوزم همون شكليم... هنوزم ...

خدايا... تو ميدونستي كه من دلم واسش تنگيده و آوردي گذاشتيش سر رام... از يه وره ديگم بهم گفتي كه از اين به بعد بچه هاش تو آموزشگاه ما زبان ميخونن و ميتونم هر چقدر ديگم كه بخوام ببينمش...

يهويي دلم ريخت... خجالت كشيدم... چقدر اذيتش كرده بودم... همه ي صحنه ها اومد جلو چشم...

كاش ميشد... كاش ميشد دوباره تكرار شه.. چقدر دلم تنگ شده... چقدر دلم تنگ شده كه شعر حفظ كنم... خمير بازي كنم... نقاشي بكشم... دستمو تا آرنج بزنم تو رنگ و بعد رو مقوا طرح بندازم... يا با صفورا و عليرضا و يگانه و مريم و شادي دعوا كنم... دوس دارم صبحا تو سرويس سر جا كلي از امير حسين كتك بخورم و بعد برم به مامانم بگم...

دوس دارم سر صف تو حياط مهد كودك واستم و سرود ملي بخونم... قبلشم قرآن... بعدشم همه با هم بخونيم:

پدر خوب و نازنين... مادر مهربونم...

خدا جونم دوست دارم.. واسه اين همه نعمت...

بعدشم هممون بريم تو كلاسمونو و دوباره دعوا راه بندازيم تا مربيمون بياد بگيم خوش اومدي خانوم مربي... صفا آوردي...

هيچي نميشه گفت... هيچي...

 

فقط اينجا باس از همه ي كسايي كه هميشه باهام همراه بودن تا از زندگيم لذت ببرم تشكر كنم... ميخوام براشون دعا كنم كه هرجا هستن... هر چقدر دور... هميشه موفق باشن...

شادي... امير حسين... عليرضا... يگانه... مريم... و بقيه كه يادم نميايد...بدونيد كه دلم واستون تنگ شده... بدونيد كه هنوزم خيلي دوستون دارم و اميدوارم هميشه موفق باشيد... خيلي دوس دارم اسمتونو توي قبولياي كنكور ۸۸ ببينم... به اميد خدا!!!

 

خدايا من چندتا دوست ديگم دارم كه به كمك تو نياز دارن... خدايا... تو بهشون كمك كن!!!

 

همينجا ازت ميخوام كمك كني... تا دوستاي من به آرزوهاشون برسن... اينا همشون كنكورين... بهشون كمك كن!

بنفشه... سحر... مهناز... زهرا... نيلوفر... مريم... شقايق...سارا... نگين... دينا... فرزاد... آرمان... ياسمن...مهسا.... نيلوفر... مريم... بهزاد... اون يكي بهزاد و بقيه كه الان يادم نمياد... از خدا ميخوام كه به آرزوهاتون برسيد و هميشه موفق باشيد...

 

خدايا... فقط اراده... بقيش با ما... نه تنها كنكور... بلكه هر چي سختيه... من يكي كه نا اميد نيستم...

 

تو بزرگي!!!  

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 19:33 توسط مرجان| |
********************************************************************************* چوبدستی جادویی
چوبدستی جادویی

هری پاتر فعلا تعطیل... چیز میز زیاد هست واس گفتن

<-PostContent->
ادامه مطلب
نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor->| |