هری پاتر فعلا تعطیل... چیز میز زیاد هست واس گفتن
امروز كه يهويي مامانم با بي ميلي تموم خبر مرگتو بهم داد، تلفن زنگ زد، بابا برداشت، اصل مطلبو گرفتم، چند بار بلند پرسيدم: اتفاقي افتاده براش؟ مامانم: نه، فقط يكم بد حاله! مرجان: مطمئني مامان؟ مامانم: آره! فقط همينه! (از چشاش ميخوندم چي شده يه مدت گذشتو هركي مشغول كارش شد. يهو دوباره مژگان (خواهرم) پرسيد: حالا چي شده؟ مرجان: اصن زندس؟ مژگان: خب چرا نميگيد اگه چيزي شده؟ مرجان ( ديگه داره داد ميزنه مامانم: آره، تقريبا!!! حتي الامكان سعي ميكردم طبيعي باشم، نميخواستم گريه كنم، ولي خودم ميدونستم تو دلم چه خبره! ديگه نتونستم، بلند شدم! همون اميدي كه به زنده بودنش داشتم دلمو آروم ميكرد... بعد از يه مدتي دوباره اومدم، گفتم: مامان! حالش چي شد؟ مامانم: گفتم ديگه! فوت كرده!!! رامو كشيدمو رفتم؛ تازه ميخواستم نماز بخونم براش اما بي فايده بود! نماز خوندم، اينبار ديگه واسه شادي روحش... خدا رحمتش كنه! يادش بخير... چقدر زود گذشت، چقدر زور بزرگ شدم... روحت شاد...
تو همه ي اين چند ماه كه تو مريض بودي،
من واست دعا كردم...
اما صلاح خدا يه چيز ديگه بود!
تموم خاطراتت از جلوي چشم رد شد.![]()
انگار با مامان كار داشتن. مامان امتناع ميكرد از صحبت كردن
با اوني كه پشت خط بود، بالاخره تلفنو گرفت... ميدونستم يه اتفاقي افتاده كه نميخوان من بدونم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
): راس ميگه! مرده؟![]()
![]()
هنوز يه ذره اميد واسم مونده بود،
فقط واسه اينكه مامانم گفت تقريبا
... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوسش داشتم، شاد و سرزنده بود... جوونه جوونه! ![]()
چقدر زود از بين ما رفتي!![]()
![]()
هری پاتر فعلا تعطیل... چیز میز زیاد هست واس گفتن
ادامه مطلب



